۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه

بخش سوم از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

41 : مهستی گنجوی و برخی از سروده های او
مهستی گنجوی که در زمان سلجوقیان می زیسته، نادره بانویی است که در کار شعر و ادب و موسیقی ایران دست داشته و در هر یک از این رشته ها از هنر و مهارت شایان تحسینی برخوردار بوده است.  مهستی گنجوی در سروده های خود از احساسات لطیف زنانه، از عشق زن و مرد، از حقوق اجتماعی زنان با لحنی زیبا و دلنشین سخن گفته و از ریا و مکر و فریب مدعیان زهد و تقوا و روحانی نما ها ، بسیار نالیده و به سختی انتقاد کرده است. سروده هایی از این بانوی آزاده و آگاه را با یکدیگر مرور می کنیم :
۱- زنهار
چون خاک زمین ، اگرعنان کش باشی/ وز باد_ بنای_ دهر، نا خوش باشی
زنهار ز دست_ ناکسان ، آب_ حیات/ بر لب مچکان ، اگر در آتش باشی
۲-زنجير 
ما را به دم تير نگه نتوان داشت/ درحجره ی دلگيرنگه نتوان داشت
آن را که سرزلف چو زنجيربود/ درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت
۳- پندار
چون نيست زهرچه هست جز باد بدست/ چون نيست زهرچه نيست نقصان وشکست
پندار که هرچه هست، درعالم نيسـت/ وانگار که هرچه نيست، درعالم هسـت
۴- زاهد ریاکار
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود/ زهری که به جان رسید، تریاک چه سود
خود را به میان خلق، زاهد کردن/ با نفس پلید و جامه ی پاک چه سود
۵ - برخيز و بيا
برخيز وبيا که حجره پرداخته ام/ وزبهرتوپرده ای خوش انداخته ام
بامن به کبابی وشرابی درساز/ کاين هردوزديده وزدل ساخته ام
۶- رحم آر
تا کی ز غم تو، رخ به خون شوید دل/ وآزرم_ وصال تو ، به جان جوید دل
رحم آر کز آسمان نمی بارد جان/ بخشای که از زمین نمی روید دل
۷- دردامن زهد
پيوسته خرابات زرندان خوش باد/ دردامن زهد زاهدان آتش باد
آن دلق دوصد پاره وآن صوف کبود/ افتاده بزير پای دردی کش باد
۸- آرزو
در فغانم از دل دير آشناي خويشتن/ خو گرفتم همچو ني با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي خويشتن
جز غم و دردي كه دارد دوستی ها با دلم/ يار دل‌سوزي نديدم در سراي خويشتن
من كي ا‌م؟ ديوانه‌اي كز جان خريدار غم است/ راحتي‌ را مرگ مي‌داند براي خويشتن
شمع بزم دوستانم، زنده ام از سوختن/ در ورای روشنی بینم فنای خویشتن
آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام/ زان‌‌‌‌که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن
غنچه ي پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌‌‌‌‌‌‌ام/ در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن
آرزوها‌ی جوانی همچو گل بر باد رفت/ آرزوی مرگ دارم , از خدای خویشتن
همدمی دل‌‌‌‌‌سوز نبود این مهستی را ‌چو شمع/ خود بباید اشک ریزد, در عزای خویشتن
 ۹- حلال و حرام
يک دست به مصحفيم ويک دست به جام/ گه نزد حلاليم وگهی نزد حرام
مائيـم دراين گنبـد ناپختـه ی خام/ نه کافرمطلق نه مسلمان تمام
 ۱۰- يک نفس
ازمنزل کفرتا به دين يک نفس است/ وزعالم شک تا به يقين يک نفس است
اين يک نفس عزيزرا خوش می دار/ کزحاصل عمر ما همين يک نفس است
١١ - همه رفت
شب ها که به ناز با تو خفتم همه رفت/ دُرها که ز نوک مژه سفتم همه رفت
آرام _ دل و مونس_ جانم بودی/ رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
برای آگاهی بیشتر از زندگینامه ی  مهستی گنجوی به منابعی که در زیر به آن ها اشاره شده است مراجعه  فرمایید: دکتر منوچهر سعادت نوری
منا بع

کتاب اثرآفرینان به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی
دائ‍ره‌الم‍عارف یا فرهن‍گ دانش و هن‍ر شامل‌: اطلاعات عم‍ومی. چاپ ششم، سازمان انتشارات اشرفی ، تهران
ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، انتشارات طهوری، تهران
مهستی گنجوی  وخانه ی شعر او ، یادداشت آنلاین از همین نگارنده
یاد آوری
١ - معین‌الدین محرابی، در کتاب “مهستی گنجه‌ای” (انتشارات توس، ۱۳۸۲ چاپ اوّل) می‌نویسد: “مهستی گنجه‌ای پس از خیام، برجسته‌ترین رباعی سرای ایرانی است و اولین پایه گذار مكتب شهرآشوب در قالب رباعی بشمار می‌آید. شهرآشوب يكی از انواع شعر فارسی است كه در آن از اسامی كارافزارها، حرفه‌های رايج و صنايع دوره‌ای خاص سخن به ميان آمده است. از اين رو با مطالعه در شهرآشوب‌های موجود می‌توان از مشاغل، پيشه‌ها و نيز از لغات و اصطلاحات فنی ادوار گذشته آگاهی‌های ارزشمندی بدست آورد. مهستی در شهرآشوب‌های خود با چيره‌دستی ،دقايق و ظرايف اين فنون و صاحبان اين فنون را نشان می‌دهد: بزّاز، پاره‌دوز، تيرانداز، بافنده، حمّامی، نانوا، سوزن‌ساز، خيّاط، كلّه‌پز، سرّاج، صحّاف، حجامت‌كننده، قصّاب، گازُر، كفشگر، كلاه‌دوز، محتسب، ميوه‌فروش، نجّار، نعل‌بند و…"
٢ - گروهی رباعی "پندار" را منسوب به خیام دانسته اند ( برخی از رباعیات مولانا مولوی، پور سینا و دیگران را نیز به خیام نسبت می دهند). به باور نگارنده ، پاسخ به این پرسش که آیا کدام گروه درست می اندیشد، نیازمند پژوهش هایی بیشتر و گسترده تر است.
٣ - بیشتر : Some Remarkable Moments with Mahsati Ganjavi
==============================
42: عطر و عطر سازی در شعر کلاسیک ایران
عطر و عطر سازی مقام و منزلتی قابل ملاحظه در شعر کلاسیک ایران دارد. نمونه هایی از سروده های برخی سرایندگان پیشین ایران را در این زمینه با یکدیگر مرور می کنیم:
نهادند زیراندرش تخت زر/ بد یبای زربفت و زرین کمر/ تن شاهوارش بیاراستند/ گل و مشک و کافور و می خواستند/ سرش را بکافور کردند خشک/ رخش را به عطر و گلاب و به مشک/ نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شیردل شاه گردن‌فراز: فردوسی
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند/ که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه/ که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی/ که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی/ که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است/ مباد آن که در این نکته شک و ریب کند: حافظ
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم/ نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم: حافظ
آن یکی افتاد بیهوش و خمید/ چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد/ تا بگردیدش سر و بر جا فتاد: مولوی
لیلی پس پرده عماری/ در پرده‌دری ز پرده داری/ از پرده نام و ننگ رفته/ در پرده نای و چنگ رفته/ نقل دهن غزل سرایان/ ریحانی مغز عطر سایان/ در پرده عاشقان خنیده/ زخم دف مطربان چشیده/ افتاده چو زلف خویش درتاب/ بی‌مونس و بیقرار و بیخواب: نظامی
چونکه بهرام شد نشاط پرست/ دیده در نقش هفت پیکر بست/ روز شنبه ز دیر شماسی/ خیمه زد در سواد عباسی/ سوی گنبد سرای غالیه فام/ پیش بانوی هند شد به سلام/ تا شب آنجا نشاط و بازی کرد/ عود سازی و عطرسازی کرد: : نظامی
روی تو شمع آفتاب بس است/ موی تو عطر مشک ناب بس است/ چند پیکار آفتاب کشم/ قبلهٔ رویت آفتاب بس است: عطار
الهی غنچهٔ امید بگشای/ گلی از روضهٔ جاوید بنمای/ بخندان از لب آن غنچه باغم/ وزین گل عطرپرور کن دماغم: جامی
مجموعه ی بالا در حقیقت مکمل مقاله ای است در زمینه ی "نخستین ایرانیان و هنر عطر سازی" نوشته ی همین نگارنده به زبان انگلیسی که جداگانه ارائه شده است:
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/first-iranians-who-introduced-perfumery.html
دکتر منوچهر سعادت نوری
============================== 
43: باران : در زنجیری از سروده ها
سپیده سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستاره ٔ سحری قطره های باران بود: رودکی
ز باران زوبین و باران تیر/ زمین شد ز خون چون یکی آبگیر: فردوسی
گرچه آبست قطره ٔ باران/ چون بدریا رسد گهر گردد: عبدالواسع جبلی
چو از دامن ابر چین کم شود/ بیابان ز باران پر از نم شود: نظامی
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی / ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست/ در باغ لاله روید و در شوره زار خس: سعدی
ای هشت خلد را به یکی نان فروخته/ وز بهر راحت تن خود جان فروخته/ نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب/ تو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته/ نان تو آتش است و به دینش خریده‌ای/ ای تو ز بخل آب به مهمان فروخته/ ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر/ اسلام ترک کرده و ایمان فروخته/ ای تو به گاو، تخت فریدون گذاشته/ وی تو به دیو، ملک سلیمان فروخته/ ای خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو/ وی جان جبرئیل به شیطان فروخته/ ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز/ انگشتری ملک به دیوان فروخته/ ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل/ وی برگ گل به خار مغیلان فروخته/ زد هوات کرده سیه دل چنان که تو/ از رای تیره شمع به کوران فروخته/ دین است مصر ملک و عزیز اندروست علم/ ای نیل را به قطرهٔ باران فروخته : سیف فرغانی 
از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند/ ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند/ بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند/ ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند/ بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند/ برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند/ زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند: ملک ‌الشعرای بهار
امشب ، زمین سوخته می نوشد/ آب از گلوی تشنه ی نودان ها
وز کوچه ها به گوش نمی اید/ جز های های زاری باران ها: نادر نادرپور 
گفته بودم زندگی زیباست/ گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست/ آسمان باز، آفتاب زر / باغ های گل، دشت های بی در و پیکر / سر برون آوردن گل از درون برف/ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب/ بوی عطر خاک باران خورده در کهسار/ خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب/ آمدن رفتن دویدن ،عشق ورزیدن/ در غم انسان نشستن / پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن/ کار کردن کار کردن، آرمیدن/ چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن/ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن/ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن/ هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن/ در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن / نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن/ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته/ قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن/ بی تکان گهواره ی رنگین کمان را/ در کنار بام دیدن.... : سیاوش کسرایی
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید/ واژه ها را باید شست/ واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد/ با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد / عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری
آخرین برگ سفر نا مه ی با را ن
ا ین ا ست / که زمین چرکین است: دکترشفیعی کد کنی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران/ بیداری ستاره در چشم جویباران/ آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل/
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران/ بازا که در هوایت خاموشی جنونم/ فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران/
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز/ کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران/ گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران/ بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز/ زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران/ پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند/ دیوار زندگی را زین گونه یادگاران/ وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند/ تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران: دکترشفیعی کد کنی
سیاهی از درون كاهدود پشت دریاها/ بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشكی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه/ بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت: اینك من ، بهین فرزند دریاها/ شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم كرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد: مهدی اخوان ثالث
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم/ دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم/ تا گذر گا ه_ عشق، ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_ آشنا رفتیم/ عاشقانه، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم/ لب_ خود را، ز بوسه ای ‌شستیم/ مست_ آن بوسه، تا سما رفتیم: دکتر منوچهر سعادت نوری
زير باران بيا قدم بزنيم/ عمرشب را شبی رقم بزنیم/ خسته ایم از سکوت حنجره ها/ زير باران بيا  که دم بزنيم/ داد ما را کس از زمین نگرفت/ دادها بر سر ستم بزنیم/  هم بتازیم بر سیاهی شب/ هم شبیخون به قلب غم بزنیم/ یا بگرییم یا که خنده کنیم/ قطره و جرعه ، دم به دم بزنیم/ خون این نامه های تا شده را/ زخمه بر زخم زیر و بم بزنیم/ زیر این چترهای سرخ و سیاه/ چون پیاله لبی به هم بزنیم/ صاف نیست آسمان و بام افق/ زير باران بيا قدم بزنيم : احمد حیدر بیگی
چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران/ و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران/ تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش/ و، چو بید، گیسوان را کنم از شعف پریشان/ نفسش مسیح گونه بدمد شفای مستی/ به عروق سرد هستی و رهانـَدم ز حرمان/ بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست/ برسد ندا: بنوش و به بهاریان بنوشان/ و بنفشه ها به شبنم، سر و روی خویش شویند/ که پرنده ای کـُندشان، به ترانه بوسه باران/ چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب/ غزلم به رقص آید، به ترّنم هـَزاران/ چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز/ که به بی قرار ِ غربت خبری دهداز ایران/ خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل/ همه مژده ی رهایی، ز حصار هر چه زندان/ خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید/ که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان: ویدا فرهودی
از تشنگی هلاکم، بر من ببار باران/  راهی به کس ندارم، در این دیار باران
رنگ عزا گرفته دشتی که از طراوت/ همواره خنده میزد بر سبزه زار باران: کریم سهرابی
ترنّم می چکد از آب باران/ به پُشت بام خانه روی ایوان/ چه پُر شور و چه با شادی تراود/ بر ایوان پُر از سبزی و گلدان/ فرو ریزد ز هر سو شوق باران/ بر آن گلدان کوکب مَست و رقصان/ به شمعدانی و سُنبل می دهد جان/ همان باران پاییز غزلخوان: بهروز(مهمان)
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد به آسمان/ انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ/
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار/ دیریست باغبان نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است/
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان مکیده است/ باران بریز رگبار قطره های زلال آب/
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده/ ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده/ باران بریز : رگبار قطره های زلال آب: دكتر منوچهر سعادت نوري
========================

45: سلاخ ها : در زنجیری از سروده ها
واژه ی سلاخ ( پوست کن ، آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد، آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد، کسی که گوسپند می کشد وپوست کنده به دکان قصابی حمل می کند، پوست بازکننده از هر حیوانی) در سروده های فردوسی، مولوی، منوچهری دامغانی، محتشم کاشانی، وحشی بافقی، بیدل دهلوی، قاآنی، پروین اعتصامی و دیگران:

به هشتم بیامد به دشت شکار/ خود و روزبه با سواری هزار/ همه دشت یکسر پر از گور دید/ ز قربان کمان کیان برکشید/ دو زاغ کمان را به زه بر نهاد/ ز یزدان پیروزگر کرد یاد/ بهاران و گوران شده جفت جوی/ ز کشتن به روی اندر آورده روی/ همی پوست کند این ازآن آن ازین/ ز خونشان شده لعل روی زمین : فردوسی
 این زمان او رفت و احسان را به برد/ او نه مرد الحق بلی احسان به مرد/ رفت از ما صاحب_ راد و رشید/ صاحب_ سلاخ_ درویشان رسید : مولوی
 مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد/ موی سر او سپید گشت و رخش زرد/ تا کی ازین گندهپیر، شیر توان خورد
سرد بود لامحاله هر چه بود سرد/من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد/ گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال: منوچهری دامغانی
 هرچند می کشد بت سلاخ زنده ام/ این است دوستان سخن پوست کنده ام : سیفی (از فرهنگ فارسی آنندراج)
سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست/ چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست/ گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن/ ور پوست کند مرا نگنجم در پوست: محتشم کاشانی
 خواجه که پر گشته ز باد غرور/ خم نکند پشت تواضع به زور/ مشک پر از باد کجا خم شود/ گر نه ز بادش قدری کم شود/ باد به خود کرده ولی وقت کار/ پوست کند از سر او روزگار/ گشت چو از باد قوی گوسفند/ پنجه ی قصاب از او پوست کند : وحشی بافقی
 سلاخ که ساختی به پردانی خویش/کار همه جز عاشق زندانی خویش/می‌میرم ازانتظار کی خواهی کرد/ سلاخی گوسفند ، قربانی خویش : محتشم کاشانی
 تا چند به هر عیب و هنر طعنه ‌زنی ها/ سلاخ نه‌ای‌، شرمی ازبن پوست‌کنی ها/ بی‌پردگی جوهر راز است تبسم/ ای غنچه مدر پیرهن‌گل بدنی ها/ از شمع مگویید و زپروانه مپرسید/ داغ است دل از غیرت این سوختنی ها/ جز خرده چه‌گیرد به لب بستهٔ بیدل/ نامحرم خاصیت شیرین سخنی ها: بیدل دهلوی
 شرع بی‌رونق‌تر از اشعار من در ملک فارس/ امن بی‌سامان‌تر از اوضاع من در روزگار/ خسته و مجروح از هرسو گروه اندر گروه/ بسه و مذبوح در هرره قطار اندر قطار/ کلبهٔ جراح آب دکهٔ سلاخ برد/ بس‌که لاش ‌کشتگان بردندی آنجا بار بار/ گاه مردان را به جبر از سر ربودندی‌کله/ گه امارد را به زور از پا کشیدندی ازار/ فرقه‌ ای هرسو دوان این با سپر آن با تبر/ حلقه‌یی هرسو عیان اینجاشراب آنجا قمار/ بامهای خانه هول‌انگیز چون خاک قبور/ برجهای قلعه وحشت خیز چون لوح مزار/ حمله آرد بهرکین‌گفتی به راغ اندر نسیم/ پنجه یازد با سنان ‌گفتی به باغ اندر چنار/ باد گفتی خنجر مصقول دارد در بغل/ آب‌گفتی صارم مسلول دارد درکنار/ پیل هر سردابه گفتی هست پیل منگلوس/ شیر هر گرمابه ‌گفتی هست شیر مرغزار/ شخص ترسیدی ز عکس خویش اندر آینه/ مرد رم کردی ز سایهٔ خویش اندر رهگذار : قاآنی
 جز بانگ فتنه، هیچ بگوشم نمی رسد/ یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است/ ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت/ پرواز و سیر و جلوه، ز مرغان گلشن است : پروین اعتصامی
 سلاخی می‌گریست...
به قناری کوچکی ، دل باخته بود! احمد شاملو
 سری گفت با زبان خود مرا بر باد خواهی داد/ هرآنقدربنده سر سبزم تولیکن سرخ مادر زاد/ اگر جور و جفا بینم و یا ظلمی مرا افتاد/ بخواهم چشم پوشانم که در گوشم زنی فریاد/ نمی بینی کلامت را خس و خار و هوا و باد؟/ زبان ریزی نمی دانی سکوت هم برده ای از یاد؟/ نمی فهمی نمی کاهی تو از مقدار استبداد؟/ نمی ترسی که از حلقوم ترا بیرون کشد جلاد؟/ نمی دانی نمی ارزی تو دربازار نابنیاد؟/ چه کس حرف گران خواهد چو حرف مفت بود آزاد؟/ زبان سر را نگاهی کرد و سر جنباند و پاسخ داد/ نه مداحم نه سالوسم نه صد رنگم و نه شیاد/ نه کاسه لیس و شیرین کار نه شکر ریز و نه قناد/ نه مزدورم و نه نوکر نه خدمتکار و خانه زاد/ مرا روز ازل فرمود که حرف حق زنم، استاد/ ز آهم لرزد و ریزد در و دیوار ظلم آباد/ که هر دیوار بی پی شد شود ویران بدست باد/ ز فریاد بلند من به کاخی زلزله رخ داد/ نمی ترسم نه از سلاخ نه از جلاد نه از صیاد/ زبان سرخ حق گو را بنازم، هرچه باداباد : ایمان فخار
 کشتارگاه چه چراغانی است/ کاردهای برهنه، گوسفندان را تقدیس می کنند/ و این خاک گرگ خیز سرخ می شود
سیاه می شود/ و هر چه هست و هرچه بود کبود می شود/ تار و تنبوری نیست، سلاخانند که ساطور تیز می کنند، و بریده های ماه را، بر خیزران و خار می کشند/ بر خاکریز خیس/ بی شرمی چند/ با تسمه های بافته از چرم سرخ ساغری/ شعری را شلاق می زنند: محمود کویر
 ساطور نموده تیز و مسموم/ از ریزش خون نبوده خسته
آزاد کسان ، بسا که معدوم/ سلاخ ، به مسندش نشسته : دکتر منوچهر سعادت نوری
============================== 
46:  غم مخور
برای  سوری بانو وخانم نازی کاویانی
بر ، فتد این پنجه ی خونین ز ایران ، غم مخور/ آسمان ، پر مهر گردد، بس درخشان ، غم مخور/ روزگاری  نو ،  بسازد  جلوه هائی  پر شکوه/ سختی_ دوران، بگیرد  رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعا دت نوری
با الهام از سروده ای از صدیقه وسمقی: نگاه کنید به این وبلاگ
http://iranian.com/main/blog/souri-54.html
و این شاهکار حافظ: يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور/ اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن/ وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور/ گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن 
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور/ دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت/ دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور/ هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب/ باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور/ اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند/  چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور/در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم/ سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور/ گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد/ هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور/ حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب/ جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور/ حافظا، در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار/ تا بود وردت دعا و درس ایمان، غم مخور
=============================
47: برف : در زنجیری از سروده ها
سپید برف برآمد به کوهسار سیاه/ و چون درونه شد آن سرو بوستان آرای/ و آن کجا بگوارید ناگوار شدهست/ و آن کجا نگزایست گشت زود گزای : رودکی
 آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب/ با صد هزار نزهت و آرایش عجیب/ یک چند روزگار، جهان دردمند بود/ به شد، که یافت بوی سمن باد را طبیب/ کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت/ هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب/ لاله میان کشت بخندد همی ز دور/ چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب/ بلبل همی بخواند در شاخسار بید/ سار از درخت سرو مرو را شده مجیب : رودکی
 سکندر ز منزل سپه برگرفت/ ز کار زنان مانده اندر شگفت/ دو منزل بیامد یکی باد خاست/ وزو برف با کوه و در گشت راست/ تبه شد بسی مردم پایکار/ ز سرما و برف اندر آن روزگار/ برآمد یکی ابر و دودی سیاه/ بر آتش همی رفت گفتی سپاه/ زره کتف آزادگان را بسوخت/ ز نعل سواران زمین برفروخت/ بدین هم نشان تا به شهری رسید/ که مردم بسان شب تیره دید/ همه دیده‌هاشان به کردار خون/ همی از دهان آتش آمد برون/ بسی پیل بردند پیشش به راه/ همان هدیه ی مردمان سیاه/ بگفتند کین برف و باد دمان/ ز ما بود کامد شما را زیان/ که هرگز بدین شهر نگذشت کس/ ترا و سپاه تو دیدیم و بس: فردوسی

هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف/ مانند پنبه دانه كه در پنبه تعبيه است/ اجرام كوه‌هاست نهان در ميان برف/ ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار/ از چه؟ ز بيم تاختن ناگهان برف/ گشتند نا اميد همه جانور ز جان/ با جان كوهسار چو پيوست جان برف/ با ما سپيدكاري از حد همي‌برد/ ابر سياه كار كه شد در ضمان برف: کمال‌الدین اسماعیل
 نو به نو هر روز باری می کشم/ وین بلا از بهر کاری می کشم/ زحمت سرما و برف ماه دی/ بر امید نوبهاری می کشم : مولوی
 هر که بی او زندگانی می کند/ گر نمی میرد گرانی می کند/ من بر آن بودم که ندهم دل به عشق/ سروبالا دلستانی می کند/ مهربانی می نمایم بر قدش/ سنگ دل نامهربانی می کند/ برف پیری می نشیند بر سرم/ همچنان طبعم جوانی می کند/ چشم سعدی در امید روی یار/ چون دهانش درفشانی می کند : سعدی
 شب از بهر آسایش تست و روز/ مه روشن و مهر گیتی فروز/ اگر باد و برف است و باران و میغ/ وگر رعد چوگان زند، برق تیغ/ همه کارداران فرمانبرند/ که تخم تو در خاک می پرورند/ صبا هم ز بهر تو فراش وار/ همی گستراند بساط بهار : سعدی
 هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت/ وان دگر پخت همچنین هوسی/ وین عمارت بسر نبرد کسی/ یار ناپایدار دوست مدار/ دوستی را نشاید این غدّار/ نیک و بد چون همی بباید مرد/ خنک آنکس که گوی نیکی برد/ برگ عیشی به گورخویش فرست/کس نیارد زپس توپیش فرست/ عمر برف است و آفتاب تموز/ اندکی مانده خواجه غرّه هنوز/ ای تهی دست رفته در بازار/ ترسمت پر نیاوری دستار/ هرکه مزروع خود بخورد به خوید/ وقت خرمنش خوشه بایدچید: سعدی
 بود بارانی و سرمایی شگرف/ تر شد آن سرگشته از باران و برف/ نه نهفتی بودش و نه خانه ای/ عاقبت می رفت تا ویرانه ای : عطار نیشابوری
 ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب/ بیا و کشتی دریای لعل را دریاب/ بیا و یک دو قدح کش چه میکنی آتش/ که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب: سلمان ساوجی
 هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید/ علم های بهاری از نشیبی بر فراز آید/ کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید/ به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید : فرخی سیستانی
 من بستر برف و بالش یخ دارم/ خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم/ چون زاغ همه نشست بر شخ دارم/ در یک دو گز آبریز مطبخ دارم: مسعود سعد سلمان
 دراز گشت حدیث درازدستی ما/ سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف/ زمین و آب دو فعلند پر منافع سخت/هوا و آب دو بحرند پر عفونت ژرف: انوری
 روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان/ بخت سیاه اهل هنر سبز میشود : صائب تبریزی
 با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار/ کاوخ، ز پنبه ریشتنم موی شد سفید/ از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم/ کم نور گشت دیدهام و قامتم خمید/ ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا/ بر من گریست زار که فصل شتا رسید/
زاندوه دیرگشتن اندود بام خویش/هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید/ پرویزنست سقف من، از بس شکستگی/ در برف و گل چگونه تواند کس آرمید: پروین اعتصامی
 زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را/ ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را/ ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد/ زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را/ به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید/ که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را/ به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد/ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را: شهریار
 برف نو : برف نو : سلام ، سلام/ بنشين ، خوش نشسته ای بر بام/ پا كی آوردی ، ای ا ميد سپيد/ همه آلودگي ست، اين ايام ... : احمد شا ملو
 تو فا ن بر ف ،  د ل به زمین با زد/ و ینگونه  عشق را ،  چرا جو ید/ تا روی خاک پا ک ، تن ا ند ا زد/ با ید که چرک را ،  ز  زمین شو ید: دکترمنوچهرسعا دت نوری
 دانه دانه بر ف می با رد/ همچو مروارید غلطا ن، ز آ سمان/ یا بسان نقره گون ، ذرات ا شک/ کز دو چشم يك الهه* شد روان/ عا شقا نه ، می شود جذب زمین/ تا که خا ک تشنه ، جان یابد از آن : دکتر منوچهر سعادت نوری
* بنا بر روایت اساطیر زمانی بر ف می با رد که ا لهه ی برف گریا ن  ا ست
 یادآوری: در فرهنگ ایران باستان ، برف همچون باد ، باران ، مه و ابرِ باران زا ، از آفریده‌های مادی پیش از آفرینش زمین دانسته شده‌است . خدای برف یکی از اسب های گردونه ناهید بود . در اوستا به بارش برفی سنگین ( جئیوی وفر ) اشاره رفته‌است و در یشت ها ، زمستان هولناکی پیش بینی شده که سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد سرد خواهد کرد، چندان که زمین ویران و مخلوقاتش نابود خواهند شد . در شاهنامه روایتی هست که در جنگ ایران و توران در زمان کیخسرو برف سنگینی همه جا را پوشاند ، چنانکه نبرد از یاد همگان رفت و ناچار شدند که اسبان جنگی را بکشند و بخورند. در ادبیات فارسی نیز به کاربردهایی از برف اشاره شده‌است، مانند شعری در این رابطه از فردوسی که چنین سروده بود :
بگفتند کاین برف و باد دمان/ ز ما بود کآمد شما را زیان
شاید پرآوازه‌ترين شعر كهن پارسي درخصوص برف، قصيده‌اي باشد با مطلع هرگز كسي نداند بدين سان نشان برف/ گويا كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف از كمال‌الدين اسماعيل که در بالا به آن اشاره شد. باید یادآور گردید که کمال‌الدین اسماعیل فرزند محمد عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی، شاعر ایرانی نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، و آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران در اوان حمله ی مغول است که در گیرودار قتل‌عام‌های آن قوم ، به سال ۶۳۵ هجری قمری به دست یکی از مهاجمین مغول به قتل رسید.
*************************************
بخش چهارم از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2014/07/blog-post_85.html
==========================================
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_19.html