ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

بخش هایی از مجموعه ی گٔل غنچه های پندار



(بخش دوم)


25: مهیا رها
مهیار: نام یکی از شخصیتهای شاهنامه است
مهیا ر درفرهنگ ایران : کنا یه ا ز عا شق_  شب زند ه دار است
مهیار نام کوچک فارسی : برای دختر و پسرایرانی است
مهیار یا ماهیار : نام یکی از نجیب‌زادگان زمان ساسانیان است
مهیار در نام پدرسلمان فارسی : سلمان فارسی زاده ی دشت ارژن (در کازرون فارس ) واز فرزندان اشراف پارسی از سلسله پیشدادیان واز صحابه مشهور پیامبر اسلام است . بنابر نوشته‌های دهخدا سلمان فارسی دهقانزاده ای از ناحیه ی جی اصفهان و بقولی دیگر  زاده ی نواحی رامهرمز خوزستان است . سلمان فارسی یا روزبه ، همان اسیر ایرانی است که پیامبر اسلام او را از اهل بیت خواند. پدر سلمان فارسی ، فرخ ‏مهیار یکی از روحانیان زرتشتی بود
مهیار دیلمی : نام یک ایرانی است  که  پیش از حمله ی اعراب‌ به ایران یا در خلال این حملات و سال‌های آغازین اسلام در ایران می‌زیسته است . مرزویه ، نام پدرمهیار دیلمی است مهیار ابن مرزویه دیلمی شاعر مشهورو به عربی شعر می سروده است . دیوانی دارد. درباره او گفته اندکه جامع فصاحت عرب و معانی عجم بوده است . برخی او را ایرانی الاصل می دانند که در بغداد متولد شده و منزل او در درب ریاح در کرخ بوده است و همانجا درگذشته . وبرخی نوشته اند که او در دیلم متولد شد و در بغداد برای ترجمه مطالب از فارسی به عربی به استخدام درآمد
مهیار درآیین میترا : مهیار ، احتمالا نام روحانی آیین میترادرایران پیش از اسلام بوده است. مِهرپرستی یا آیین مهر بر پایه پرستش ایزد ایرانی مهر یا میترا بنیاد شده بود. به دلیل ارزشمندی خورشید در این دین ، برخی آن‌را خورشید ‌پرستی خوانده‌اند. از زمانهای دور پیش از تاریخ ایرانیان پیرو آیین  مهر یا کیش بغانی بودند. نوچه یا هرکه میخواست به سلک مهریان در آید باید از آزمایش‌های بسیار دشواری سربلند بیرون می‌آمد. نوچه را ابتدا به مهیار می سپردند و او مطالب کلی را به نو‌آموز آموزش میداد. اما ابتدا باید سوگند میخورد که اسرار را بر هیچ کس فاش
 نکند. بعد دست و پیشانی او را خالکوبی می‌کردند تا به عنوان برادر و یار دیگر مهریان شناخته شود مهیار درجغرافیای ایران : دهستان مهیار درشهرستان قائنات ودر شمال استان خراسان جنوبی است درباغ مهیار ده کوچکی است از دهستان ماربین بخش سده شهرستان اصفهان .علی آباد مهیار دهی است کوچک از  شهرستان شهرضا . ناحیه ای است جلگه و دارای آب و هوای معتدل ، محصول آن غلات است .  کاروانسرای شاه عباسی دارد و  اهالی  آن  به زراعت اشتغال دارند
مهیار در شعر وادب : غزل مهیار  از سروده های همین  نویسنده است: 
ما ما ند ه ا یم عا شقی آ شفته حا ل تو/ سرمست آ ن هوا‌ی  رخ_ بی مثا ل  تو
حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق / هم از جنوب و باختر و ازشما ل  تو
شسته تما م  د فتر و  اورا ق را برآب / بسپرد ه سر به  مکتب نیکو خصا ل تو
ازکف نها د ه د ین و د ل ازبهرکا رعشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صا ل تو
ما ند ه درآ رزوی‌  بهاران و فصل گل / بی طا قتی ز دوری بس ماه و سا ل تو
د لخسته ای زمسجدو از قال و قیل وعظ / د لبسته ای به کوی_ تو و قیل وقال تو
سرگشته ای به  با د یه ی بی گیا ه هجر / مهیا ر_  راه_ گلشن خیل خیا ل تو
برکند ه د ید گا ن ره پیشین ز مرز_خواب / ا فکند ه بس نگا ه به نقش جما ل تو
پیوسته بی قرار تو د رمحنت_ فرا ق / چشم ا نتظا ربوسه بر آ ن خط  وخا ل تو
مهیا ر_ راه _گلشن_ خیل_ خیا ل تو/ ما ما ند ه ا یم ، عا شقی آ شفته حا ل تو
دکتر منوچهر سعا دت نوری 
منابع : لغت نامه دهخدا /دانشنامه آزاد ویکی‌پدیا/فرهنگ جغرافیایی ایران
=============== 
26: به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت نادر نادرپور
بیست و نهم بهمن برابر با هجدهم فوریه ی امسال یاد آور و نمایانگر گذشت یک دهه از مرگ نا‌ بهنگام و اندوهبار پیوسته روانشاد نادر نادر پور پژوهنده ی متفکر و آگاه و شاعر بينا و دانا ی معاصر ایران است. یاد و شعر و سخن و گفتار نادر نادر پور پس از گذشت یک دهه همچنان زنده و جاودانه است و به یقین و بی‌ گمان، سالیان سال بدینگونه خواهد ماند و کلام و سروده‌های بر خاسته از عواطف و حالات نفسانی نادر نادرپور هر گز فراموش نخواهد شد.
زنده یاد پرویز خانلری سا ل‌ها پیش در مقاله ی خود در مجله ی سخن  ضمن تحسین و ستایش از نادر نادر پور نوشت  که " نادر پور شاعر غزل سرا یعنی‌ بیان کننده ی عواطف و احساسات شخصی‌ است . این عواطف از زندگی‌ و حالات درونی شاعر گفتگو می‌کند و پیداست که  این حالت نفسانی، مضمون و موضوع شعر را به او الهام  می‌ بخشد" 
از بر جسته‌ترین کار های نادر نادر پور شیوه‌های تازه و هنرمندانه‌ای بود که وی در دریای نیلگون و بیکرانه ی شعر و ادب پارسی و به ویژه در بستر شعر نو یا شعر نیمایی به آزمایش می‌‌گذاشت. بنا بر نوشته ی  نویسنده ی بزرگوار آقا ی محمود خوشنام ، نادرپور سه پيشنهاد را در نظريه نيما درست و منطقي می ديد و آنها را براي ايجاد دگرگوني هاي شکلي در شعر خود به کار مي بست: از ميان برداشتن تساوي طولي مصراع ها، تغيير دادن کارکرد قافيه و به کارگيري تلفيقي از وزن هاي متجانس.
زندگینامه ی نادر نادرپور را نگارنده قبلا در بخشی از سلسله مقالات نخستین ایرانیان به زبان انگلیسی‌ آورده است. چکیده ی زندگینامه ی نادر پور چنین است: او فرزند تقی میرزا از نوادگان رضاقلی میرزا، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود. نادرپور پس از پایان دورهٔ متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیت‌های مختلف به کار مشغول بود.نادرپور پس از
 رویداد بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت، نخست به پاریس و سپس به آمریکا رفت و تا پایان عمر در این کشور به سر برد.
نادر نادر پور هنگام مهاجرت از ایران شعر بلند خطبه ی عزیمت را سرود که هنوز هم زبانحال بسیاری از ایرانیان است.اندکی‌ پس از درگذشت نادر پور، شاعر اندیشمند و گرامی‌ جناب یدالله رویایی در مراسمی که در سوم مارس ۲۰۰۰ به مناسبت در گذشت نادر پور از طرف انجمن فرهنگ ایران در پاریس بر گذار شد ضمن باز خوانی خطبه ی عزیمت ، مانیفست فکری نادر نادر پور را نیز تشریح کرد.
خطبه ی عزیمت
صفاي چهره ی کاغذ را
به چنگ خويش خراشيدم
حروف را، همه بند از بند
زهم گُسستم و پاشيدم
به يک نگاه يقين کردم
که از تماميِ اين الفاظ/  يکي به کار نمي آيد                           
قلم ز پوسته ی کاغذ
توقعي نتواند داشت
جز اينکه نطفه ی معنائي
‌از اين سفيده برآرد سر
وگرنه زاده ی خورشيدي/ ‌از او به بار نمي آيد                  
ايا هياکل نام آور!
به طبل جنگ چه مي کوبيد؟
که طشت خالي رسوائي
‌زبام نام شما افتاد
وگرصدائي از او برخاست
‌صداي خوف و خجالت بود:
چنان به خاک سيه غلطيد
کزو به چشم حقيقت بين
‌به جز غبار نمي آيد               
ايا بتان قلم در کف!
اگر پيام شما حق بود
چرا چو موج زمين خورده
به پاي بوس حقارت رفت
چه زود راه فنا پيمود
رسالتي که رذالت بود!
به آبروی شما سوگند!
که آب رفته، دگر باره
‌به جويبار نمي آيد
ايا سلاله چوپانان!
که برق معجز موسي را
به چشم سامريان ديديد
کنون به فال نکو گيريد
طلوع گاو طلائي را!
به شير تازه وضو گيريد
نماز صبح رهائي را
که گر اميد شما، اي خلق!
به بازگشت پرستوهاست،
نظر زپنجره برداريد
که نوبهار نمي آيد
مرا هميشه طلب اين بود
کز اين ديار جدا باشم
‌ضمير"من" به زبان راندم
‌که همزبان خدا باشم
‌مرا قصاص کنيد اي خلق!
گر از نژاد شما باشم
اگر شما همه نفرين ايد
مرا سزد که دعا باشم
‌که از دهان پر از دشنام
‌پيام يار نمي آيد : نادر نادر پور
بنا بر گفته ی جناب ید الله  رویایی : "خطبه ی عزیمت درواقع نوعي مانيفست فکري نادرپور بود، در برابر آنچه که شعر متعهد بود و يا تعهد سياسي و اجتماعي روشنفکراني بود که خود را به نوعي متعهد مي خواستند، و تعهد نادرپور در تعريفي که از تعهد درآن سال ها مي شد نمي گنجيد. مبارزات سياسي او، اوکه مبارز سياسي نبود، عطشِ او براي درستي بود. تشنه عدالت وحق بود، ومي انديشيد که دراين مبارزه حقي را ادا مي کند، و يا خودش را به خودش مي رساند. اين چيزها را مي ديد. بينا بود. غرورومناعتي که دراوتظاهرمي کرد در همين زمينه بود، درهمين زمينه ها بود، يعني در ارتباط با
 انسان امروز و مسائلِ او بود.
انسان امروز مفتخر به خودش هست، انسان نادرپور مفتخر به خودش بود، اين دو بهم مربوطند. کار شعرزندگي در رابطه ها است. ما خودمان را هم در رابطه هامان با ديگران مي شناسيم. اين رابطه ها را زبان اداره مي کند. زبان نادرپور شعر او را در همين رابطه مي بُرد. نادرپور در غرور بشريت سهمي دارد. چرا که زندگي و شعرش در خدمتِ اين غرور بوده است" .
یاد و شعر و سخن و گفتار نادر نادر پور پس از گذشت یک دهه همچنان زنده و جاودانه است و به یقین و بی‌ گمان، سالیان سال بدینگونه خواهد ماند و هر گز فراموش نخواهد شد: دکتر منوچهر سعادت نوری
زیرنویس ها: پرویز خانلری (۱۳۳۶): شعر انگور، مجله ی سخن، شماره ی ۱۱ /محمود خوشنام (۱۳۷۶): به یاد نادرپور، تارنمای بنیاد فرهنگ ایران، بخش ایران نامه/ منوچهر سعادت نوری (۱۳۸۸): زندگینامه ی نادر نادر پور (به زبان انگلیسی‌)، تارنمای ایرانیان، بخش نخستین ایرانیان/ یدالله رویایی (۱۳۷۶): به یاد نادرپور، تارنمای بنیاد فرهنگ ایران، بخش ایران نامه
======================

27: رویای سیزده بدر
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2013/03/outdoor-moments-of-sizdah-bedar.html
======================
28: زنجیری از سروده های سیزده بدر
اشاره : درباره ی سیزده بدر برخلاف نوروز و سایر جشن های باستانی و ملی ایران از حافظ ، سعدی ، خیام و سایر شعرای کلاسیک کمتر سروده ای یافت می شود و این شاید بواسطه محدودیت هایی است که بعد از حمله ی اعراب در جامعه  ی فرهنگی ایران معمول گردیده است . حتی از اجتماعات مربوط به سیزده بدر نیز در سفرنامه های جهانگردان اروپایی از زمان صفویه تا اواخر دوران قاجار نشانه ای نیست.
اگر چه این امر به پژوهشی گسترده تر نیاز دارد اما بنا به نوشته ی بسیاری از نظریه پردازان در پهنه ی پر فراز و فرود چهار ده  قرن گذشته مذهبیون تند خو و افراطی  ، در همه ی تصميم گيری های سياسی و اجتماعی مشارکت میورزیدند  و مردمان را به گريه و اندوه و ترس ازآخرت تشويق می کردند.
بی تردید این امر یکی از انگیزه هایی بوده است که شاعران ایرانی را از غزلسرایی در زمینه ی سیزده بدر و پاره ای دیگر از جشن هایی که در آن هنگام و هنگامه ها با گردش و تفرج همراه بوده ، باز می داشته است.
به هر حال باید دانست که به باور ایرانیان قدیم سیزده بدر روز رهایی از چنگال اهریمن ، روز پیوستن به یزدان و روز "جشن فرخنده ی خواهش باران و پاكيزگي طبيعت و مظاهر آن"است. آنان در سیزدهمین روز بهار، تابستان و پاییز، جشنی همراه با سركشی به طبیعت در ستایش « تیشتَـر» ایزد بارندگی برگزار می كردند.
با یکدیگر برخی از ترانه های محلی و  سروده هایی را نیز پیرامون سیزده بدر از سهراب سپهري،  احمد پناهنده ، شهریار، یمینی شریف، توکلی و نگارنده مرور می کنیم، باشد که  در این روز خجسته  پنجره ها را گشوده و چشمها را شستشو دهیم
سهراب سپهري
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد
واژه را بايد شست .
واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد
چتر را بايد بست ،
زير باران بايد رفت .
فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .
دوست را ، زير باران بايد جست .
احمد پناهنده 
سبز بادا سبز ِ سبز، جشن ِ بَد َر
عشق بادا هر سرای، هر انجمن، در هر مقر
ای رفیقان در دیار ِ یار، کنید سیزده بَد َر
یادی از غربت نشینان را، در آن دشت و دمن آرید نظر
سبز بادا سیزده ِ سبز ِ سرور
در گل و باغ و چمن، ایام را قدری مرور
ای دلا ای جان ِ ما ای روز ِ سبز باغ ِ جوان
حسرت ِ دیدار را بر ما گشا خاک ِ وطن را پر غرور
 
محمد حسین شهریار
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد ، که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
عباس يميني شريف
می رویم سیزده بدر سیزده بدر / دسته به دسته ، دسته به دسته
می بریم بار وبنه ، بار و بنه / بسته به بسته ، بسته به بسته
خرم و خوش می دویم ، خوش می دویم / روی چمن ها ، روی چمن ها
پشت هم ، مثل دو ، مثل دو / آهوی صحرا ، آهوی صحرا
خیلی داره مزه ، گره زدن به سبزه /  خیلی داره مزه ، گره زدن به سبزه
امیرحسین توکلی
نمی دونم چی شد سیزده بدر شد
گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد
به یاد تعطیلات رفته از دست
غم و غصه کنارم همسفر شد
از آجیل شب عید مونده تخمه
تموم پسته ها زیر و زبر شد
رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید
گره از بخت ما هم کور تر شد
عروس تنگ من ، زندانی عید
از آن قصر بلوریش به در شد
دروغ سیزده هر ساله ی ما
عجب عیدی به نیکویی بسر شد
ترانه های محلی سیزده بدر
درسيزدهم فروردين در بسیاری از شهرهای ایران دختران سبزه گره مي زنند وبا شادى مى خوانند :
سیزده بدر  سال دیگه خونه ی شوهر بچه به بغل
دختران خراساني با شادى مى خوانند :
سيزده به در، چارده به تو،
سال ديگه خونه ي شو
ها كوت  كوتو ها كوت كوتو
در خوي و بيابانك نيز دختران با شادى مي خوانند :
سيزده به، در چارده به تو
يه مرغ قد قدو
سال ديگه خونه ي شو ور
بچه بغل
دکتر منوچهر سعا دت نوری
ریزش قطره های با ران بود
تا  که بر آسمان نظر کردم
خشکسالی، خوشا به پایان بود
چون زا سطوره ها گذر کردم
کاخ ظالم، شکسته بنیان بود
خانه ی عشق را مقر کردم....
=======================
29: نگاه یک جهان بر آن دیارا ن ماند و من ماندم
فضای بغض و خشم با د و توفا ن ماند و من ماندم
سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آ ز ا دی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق ا سا رت بر گریبا ن ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بها ران ما ند و من ماندم
به خاموشی فتا د آن شیهه ی ا سبا ن ا سکند ر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزاد گا ن نا بود و یا در چنگ ا ستبد ا د
فضای بغض و خشم با د و توفا ن ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رها یی را خلا فی نیست
نگاه یک جهان بر آن د یا ران ماند و من ماندم : دکتر منوچهر سعادت نوری
يکشنبه  ۱۵ فروردين ۱٣٨۹
=========================== 
33: زنجیر سروده های اعدام
سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
وانگاه فنای مطلقم نام کنید
از خون دلم می و ز جان جام کنید
وایجاد مرا تمام اعدام کنید : عطار
آ ن  صد ا ها به کجا رفت  / صد ا ها ی بلند
گریه ها  قهقهه ها/ آ ن ا ما نت ها را
آ سمان آ یا پس خواهد داد ؟ پس چرا حا فظ گفت
آ سما ن  با  ر  ا ما نت  نتو ا نست  کشید
نعره  ها ی  حلا ج/ بر سر  چو به  ی  د ا ر
به  کجا  رفت  کجا ؟  دکترشفیعی کد کنی
کا ش می‌ شد نعره ی  حلا ج را
کو کشید جا نا نه  ‌پای چو ب  د ا ر
با ز پس می داد  آ خر آ سما ن
آ ن ا ما نت  ما ند ه  د وش روزگا ر: دکتر منوچهر سعادت نوری 
خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!
خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر
عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند
عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌ : هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه)
"رهبر"، که کنون دچارِ سرسام شده ست،
وز بی خردی ، دشمنِ اسلام شده ست،
با این همه اعدام، به بیند فردا
کاسلام و نظام_اوست کاعدام شده ست: دکتراسماعیل خوئی
شهری ست بی نشانه ز آثار عدل و داد
آنجا ، علیه مرد و زن اقدام می کنند
آن را که از رژیم نماید یک انتقاد 
زنجیرها ش بسته  و اعدام می کنند : دکتر منوچهر سعادت نوری
=====================================   
35: تخت جمشید : با نگاهی شاعرانه
با نگاهی شاعرانه بر یکی از کهن ترین آثار باستانی ایران : تخت جمشید ، سروده هایی از فردوسی ، حافظ ، سعدی ، جامی ، نظامی گنجوی ، سنایی ، پروین اعتصامی ، شهریار ، نادر نادرپور، فریدون مشیری و دیگران را با یکدیگر مرور می کنیم :
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید
برو تیره شد فرهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج : فردوسی
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسه ی سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد : حافظ
ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار
که میرسند ز پی ، رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پیاله ، چه میکنی هی هی
شکوه سلطنت و حسن ، کی ثباتی داد
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی : حافظ
دردیست در دلم که گر از پیش ، آب چشم
برگیرم آستین ، برود تا به دامنم
گر پیرهن به درکنم از شخص ناتوان
بینی که زیر جامه ، خیالی ست یا تنم
شرط ست احتمال جفاهای دشمنان
چون دل نمیدهد که دل از دوست برکنم
دردی نبوده را چه تفاوت کند که من
بیچاره درد میخورم و نعره میزنم
بر تخت جم ، پدید نیاید شب دراز
من دانم این حدیث ، که در چاه بیژنم : سعدی
سکندر که گنجینه ی راز بود
در گنج حکمت بدو باز بود
ارسطو کش استاد تعلیم بود
بدو نقد خود کرده تسلیم بود
بدو گفت روزی که: «این خرده جوی!
به دانش ز اقران خود برده گوی!
شد اکنون یقینم درست
که این جامه بر قامت تست و چست
به تاج کیانی شوی سربلند
ز تخت جم و ملک او بهره مند» : جامی
سر تخت جمشید ، جای تو باد
سریر سران، خاک پای تو باد : نظامی گنجوی
ای عالم جان و جان عالم
دلخوش کن آدمی و آدم
تاج تو ورای تاج خورشید
تخت تو فزون ز تخت جمشید
آبادی عالم از تمامیت
و آزدی مردم از غلامیت
هم ملک جهان به تو مکرم
هم حکم جهان به تو مسلم : نظامی گنجوی
فروغ از تست انجم را ، برین ایوان مینوگون
شعاع از تست مر مه را ، برین گردون مینایی
بدایع را به گیتی در ، به حکمتها تو بر سازی
کواکب را به گردون بر ، به قدرتها تو آرایی
بسان تخت جمشیدی ، تو گردون را کنی جلوه
بسان تاج نوشروان ، زمینها را به پیرایی : سنایی
تخت جمشید حکایت کند ار پرسی
که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم
ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر
به یکی سور قرین است دو صد ماتم
تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد
ز زبردستی ایام بزیر و بم
داستان گویدت از بابلیان بابل
عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم
فرصتی را که بدستست، غنیمت دان
بهر روزی که گذشتست چه داری غم : پروین اعتصامی
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس : شهریار
تخت جم ، ای سرای سراینده داستان
ای یادگار شوکت ایران باستان
جام جهان نمایی و داستانسرای جم
آیینه ی گذشته  و آینده ی جهان
از عهد حشمت  و عظمت یاد میدهی
ای مهد داریوش کبیر عظیم الشان : شهریار
روح زرتشت ، سحر گه به لباس خورشید
سر بر آورد در آفاق ، ز تخت جمشید
جام جم دید  کزو  خون جگر میجوشد
اشک ، چون پرتو خورشید به مزگان پاشید : شهریار
بنگر این بیغوله را از دور
طاق هایش ریخته ، دروازه هایش رو به ویرانی
پایه هایش ، آیه هایی از پریشانی
وصف آبادانی اش در داستان های کهن ، مسطور
قصه ی ویرانی اش ، مشهور
مار در او هست ، اما گنج ؟
خانه های روشن و تاریک او ، چون عرصه ی شطرنج
سر ستون های نگون بر خاک او
چون مهره های کهنه ی این بازی شیرین
اسب و فیل و بیدق و فرزین
هر یکی در خانه ای محصور
راستی ، آیا کدامین دست
با این نطع بدفرجام بازی کرد ؟
یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد ؟
از تو می پرسم ، الا ای باد غمگین بیابانی
ای که آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی
آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید ؟
یا زمین در زیر پای شوکت و آبادی اش لرزید ؟
بنگر این بیغوله را از دور
هر چه می بینی در او ، مرگ است و ویرانی
عرصه ی جاوید آشوب و پریشانی
مهره ی شاهش ازین لشکرکشی ها ، مات
با چنین شطرنج نفرین کرده ی تاریخ
هیچ دستی نیست تا بازی کند ، هیهات :  نادر نادرپور
زرتشت بیا که با تو امید آید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
آدم به طواف تخت جمشید آید : شاعر ناشناس
ای عقاب در افتاده برخاک
شهپرت گرچه بسته است ، باز است
ای همای پر افشانده بر سنگ
بال های تو در اهتزاز است
گرچه دشمن به زیرت فکنده ست
جای تو همچنان بر فراز است
مهر تو در دل ما فزون باد
تخت جمشید!
تاج تاریخ!
ای فروغ به ظلمت نشسته
ای شکوه به هم درشکسته
گرچه روی تو را می خراشند
گرچه نام تو را می تراشند
تا جهان باقی است و مهر باقی است
آسمانی تر از نام خورشید
نام پاک تو خواهد درخشید : فریدون مشیری
من کجا ی این جها ن را دوست دارم
من کد ا مین مرد ما ن را دوست دارم
دوستان و دود ما ن را دوست دارم
جاودا ن ، آزاد گا ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم
من در آ نجا بس مکا ن را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاو ند
ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند
ازمزار کوروش واز پایگاه تخت جمشید
تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
از سمنگا ن تا کناره ، راه چا لو س
از ورای صخره ها وجلگه ها ی سبز زا گر و س
تا به زیر آ سمان پرستاره ، شهرکرما ن
یا بسوی تپه ها ی نفتی مسجد سلیما ن
من کجای این جها ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم : بر گرفته از قصیده ی"ایران من" سروده ی دکتر منوچهر سعا دت نوری
پیوندها و کنکاش ها:
سروده های فردوسی ، حافظ ، سعدی ، جامی ، نظامی گنجوی ، سنایی ، پروین اعتصامی ، شهریار
http://ganjoor.net/index.php?s=%22%D8%AA%D8%AE%D8%AA+%D8%AC%D9%85%22&author=0
شعرهای دیگر شهریار درباره ی تخت جمشید
http://www.iranart2005.blogfa.com/8507.aspx
تخت جمشید
http://www.anobanini.ir/travel/fa/fars/1385/10/post_19.php
شعر نادرپوردرباره ی تخت جمشید(شعر شهمات): در بسیاری از تار نماها
شعر زرتشت بیا : در بسیاری از تار نماها
شعر فریدون مشیری
http://nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=471
قصیده ی"ایران من"
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-0
نوشتاری از همین نگارنده درباره ی تخت جمشید (پرسپولیس) به زبان انگلیسی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/persepolis
ترانه ی تخت جمشید - خواننده : مرضیه
http://iranian.com/main/blog/tapesh-569
============================================
36: بغض
پا نهادن بر مسیر_ قهقرا
یاوه گویی زیر چندین شاخ سیب
شاد و خرسند از برای هر حجاب
غیراز آن ، کاری و رفتاری نماند
راه و رسم دیگری اکنون سزاست
هیگرومتر تازه ای باید که ساخت
ثبت_میزان دم و بغض فضا
در توان_ هیچ ابزاری نماند! دکتر منوچهر سعادت نوری
==============================
37: کفش ها : در زنجیری از سروده ها
گر چه ممکن است اندکی نا مانوس و یا دور از ذهن باشد اما کفش هم در شعر پارسی ، جا و مکان و منزلتی دارد ، البته نه به اندازه ی دل و جان و بوسه و لب ! سروده هایی ازبرخی شاعران پارسی گوی را درباره ی  کفش با یکدیگر مرور می کنیم:
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
بهشتم بیامد منوچهر شاه
بسر بر نهاد آن کیانی کلاه
همه پهلوانان روی زمین
برو یکسره خواندند آفرین
چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آیین و مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگ ست و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من ست
سر تاجداران شکار من ست
همم دین و هم فره ی ایزدی ست
همم بخت نیکی و هم بخردی ست
شب تار جوینده ی کین منم
همان آتش تیز برزین منم
خداوند شمشیر و زرینه کفش
فرازنده ی کاویانی درفش : فردوسی
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
دوستی_ بی‌خرد خود دشمنی ست
حق تعالی زین چنین خدمت غنی ست
شیر او نوشد که در نشو و نماست
کفش او پوشد که او محتاج پاست : مولوی
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من
کنون در حلقه ی زلفش گرفتارم گرفتارم : مولوی
صاحبدل نیک سیرت علامه
گو کفش دریده باش و خلقان جامه : سعدی
عشق چیست از قطره دریا ساختن
عقل نعل کفش ، سودا ساختن
فکر چیست اسرار کلی حل شدن
کوه کندن در دل خردل شدن : عطار نیشابوری
در زمستان یک شبی بهلول مست
پای در گل می شد و کفشی بدست
سائلی گفتش که سر داری براه
تو کجا خواهی شدن زین جایگاه
گفت دارم سوی گورستان شتاب
زانکه آنجا ظالمی ست اندر عذاب
میروم چون گور او پر آتش است
گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است : عطار نیشابوری
دیدش چو برهنگان محشر
هم پای برهنه مانده هم سر
در هیکل او کشید جامه
از غایت کفش تا عمامه : نظامی
بر حدت طبعم آفرین کن
گر هجو کسی کنی چنین کن
ای ننگ تمام کفش دوزان
ضایع ز تو نام کفش دوزان : وحشی ‌بافقی
همه پستی ز دیو نفس زاید
همه تاریکی از ملک تن آید
چو جان پاک در حد کمال است
کمال از تن طلب کردن وبال است
چو من پروانه‌ام نور خدا را
کجا با خود کشم ، کفش و قبا را
کسانی کاین فروغ پاک دیدند
ازین تاریک جا دامن کشیدند : پروین اعتصامی
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیله قهرش
دکمۀ بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
فروغ فرخزاد
 چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره
با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه
که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد سهراب
کفش هایم کو : بر گرفته از شعر"کفش هایم کو؟" سروده ی سهراب سپهری
با گندم وسیب ، کودتا کرد پدر
دیدی چه قیامتی به پاکرد پدر
توشاهد ماجرای عصيان بودی
مادر ، تو بگوچرا خطا کرد پدر ؟
عمری ست برای من سوالی شده است
در کفش خدا ، چگونه پا کرد پدر؟
آن روز که قابيل مرا خنجر زد
بی تاب شد و خدا خدا کرد پدر
امروز اسير گندمم ، سيب کجاست؟
با گندم وسيب ، کودتا کرد پدر: محمد کشاورز معروف به م.سپنتا
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری
تا که د رآغوش من ، ‌تو جا کنی
شا دما نه چون به موج _ بو سه‌ ا ی
غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبا را ن ، کنا ر _ سا حلی
خواب آ سوده‌ در ا ین ما وا کنی
با تشعشع های_ بیدار ی _ خویش
یا د _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی
‌کفش ها یت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی  شیرین نشا نی ، یا د گا ر
وعده‌ ی د ید ا ر ما ، فردا کنی :  بر گرفته از شعر"د وبا ره" سروده ی دکتر منوچهر سعادت نوری
ملک شیاطین شده به ظلم و تعدی
آنچه به میراث از آن آدمیان بود
آنک به سر بار تاج خود نکشیدی
گرد جهان همچو پای کفش کشان بود : سیف فرغانی
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد
مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن
جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای
کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن : خاقانی
جمال زن نه همین زلف پرشکن باشد
نه عارض چو گل و غنچه دهن باشد
نه ژوپ اطلس و نه جامه کرپ ژرژت
نه کفش برقی و نه چین پیرهن باشد
جمال زن به حقیقت کمال و عفت اوست
چنین زنی همه جا شمع انجمن باشد: فخرعظمی ارغون مادر سیمین بهبهانی
چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم
گرفتار بلا خود را جه می‌شد گر نمی‌کردم
گر از بدبختیم افسانه خواندی داستان گویی
به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم
زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما
من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم
به دل می‌ریختی زهرم به سر می‌کوفتی کفشم
اگر یک تای کفشت را به سر افسر نمی‌کردم: ژاله قائم مقامی
پیچید ناله ی جغد در گوش شب دوباره
شلاق ابر وحشی بر شانه ی ستاره
باز آن اتاق خاموش ، گل های سرخ قالی
در زیر کفش خونین یک لنگه گوشواره
خمیازه های خسته ، چشمان مات ساعت
سلول انفرادی ، نه حرف و نه اشاره : هنگامه امجدیان
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
صد پیا م سبز شا دی ، بر کشد ، ترکیب رنگ
کفش و کیف آ بی و پير ا هن لیمو ی تو
د رمیا ن خوبرویا ن برترين  گوهر ز توست
نا فرید ایزد به گیتی گوهری الگو ی تو : بر گرفته از "ز مز مه ی عشق" سروده ی دکتر منوچهر سعادت نوری
========================== 
38: شب کارون
نگر کارون و گلبا را ن_ آن را
غزل خوانان ، بلم رانان_ آن را
اگرکارون زعطر_عشق خواهی
نظر افکن ،  شبانگاهان_ آن را: دکتر منوچهرسعادت نوری
==== ========================
39: زنجیرسروده ها یی درباره ی رود کارون
خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید، گلگون
ز عکس نخل ها بر صفحه ی آب
نمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی کلگای زیبا
به دریا چون موتور بر روی هامون
قطار نخل ها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشکر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون : ملک‌الشعرای بهار
بلم ، آرام چون قویی سبکبار
به نرمی بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پاروزنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار دل ِ و بیمار ِ غم بود
" دو زلفونت بود تار ِ ربابم
چه می خوای ازین حال ِ خرابم
تو که با ما سر ِ یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی بخوابم "
درون ِ قایق از باد ِ شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین ِ آب می خورد
صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت :
" تو که نوشُم نئی نیشُم چرایی
تو که یارم نئی پیشُم چرایی
تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی "
خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
رخی چون رنگ ِ شب نیلوفری داشت
ز آزار ِ جوان دلشاد و خرسند
سری با او ، دلی با دیگری داشت
ز دیگر سوی ِ کارون زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ پیش می راند
چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت :
" چه خوش بی مهربونی از دو سربی "
جوان نالید زیر ِ لب به افسوس :
" که یک سر مهربونی درد ِ سر بی " : فریدون توللی
خروشان و شتابان رود کارون
در افزوده به بالا و به پهنا
رخ سرخش غبار آلود و تیره
چو روی مرد جنگی روز هیجا
ز هر سو موج ها انگیخت چون کوه
که شد کوه از نهیبش زیر و بالا
به تیغ موج هایش کف نشسته
چو برف دی مهی بر کوه خارا : ملک‌الشعرای بهار
من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روییدم
تشنه لب بر ساحل کارون
بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
یا لب سوزنده ی مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه ی سر سبز
غنچه ی نشکفته ای می چید
پیکرم فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
"آفتابش رنگ_ شاد_ دیگری دارد"
عاقبت من بی خبر از ساحل کارون
رخت بر چیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه ی یک قطره شبنم
من به آنها سخت خندیدم : بر گرفته ازشعر "تشنه" سروده ی فروغ فرخزاد
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ، یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است "سایه" گر برود سر در این هوس : هوشنگ ابتهاج - سایه
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد : بر گرفته ازسروده ای منسوب  به سیمین بهبهانی
نگر کارون و گلبا را ن_ آن را
غزل خوانان ، بلم رانان_ آن را
اگرکارون زعطر_عشق خواهی
نظر افکن ،  شبانگاهان_ آن را : دکترمنوچهرسعادت نوری
================================ 
40: مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام... : دکترمنوچهرسعادت نوری
بیشتر: http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/04/blog-post_19.html
***
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار