۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

شراب : از زبان برخی سرایندگان این زمانه

شراب = باده - خمر -  می گلگون و ...
فروخواندم به گوشش قصه ی عشق
ترا می خواهم ای جانانه ی من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش : فروغ فرخزاد
شبی ز  شمع شبستان خویش پرسیدم
چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست
شراب و شاهد و شب را نمانده شیرینی
شمیم عشق به شب بو و شمعدانی نیست
نه چشمکی است در اختر نه شور در مهتاب
همه غم است و یکی شوق وشادمانی نیست
دگر نمی وزد  آن باد های شوق انگیز
درخت را هوس رقص و گل فشانی نیست
خدای را که از این شاهدان شهراشوب
یکی که دل برد از من به دلستانی نیست
دگر زعشق وجنون  آیتی نمی بینم
عزیز من دگر الفاظ را معانی نیست
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا
فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
بهشت گم شده خود دگر نمی یابم
که کوی عشق ومحبت  بدان نشانی نیست
به چشم من همه رنگ ها عوض  شده اند
صفای  آب به افسون اسمانی نیست
به خنده گفت تو خود را ببین که این همه هست
ولی به چشم تو  آن عینک جوانی نیست : شهریار
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکُن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکُن
نگاه کُن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لایلای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهوارههای شعر من
نگاه کُن / تو می دمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
دگر مرا صدا مکن / مرا ز جام باده ام، جدا مکن
 که جام من، به من جواب می دهد / به من، کلید شهر خواب می دهد...: سیاوش کسرایی
تو مثل تنگ شرابی ، که در تلالو صبح
ز تنگنای گلو تا نشیب سینه ی او
پر از حرارت مستی و نور هشیاری است
تو مثل تنگ شرابی ، تو مثل شعر منی
چگونه نازکی ات را ندیده انگارم ؟
چگونه گاه نیندیشم از شکستن تو ؟
چو بشکنی ، عطشم را به خاک می فکنی
تو همزبان گل و همنشین آینه ای
طلوع دم به دمت از میان این دو خوش است
تو ، آفتاب در آفاق چشمه و چمنی
لبت ، دهان گل سرخ در سپیده دم است
که از نسیم کلامی ، گشوده می ماند
تو بر زبان گل و باد ، بهترین سخنی ... : نادر نادرپور
هنوز در سفرم
خیال می کنم ، در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،
کجاست سمت حیات؟  سهراب سپهری
مبارک باد آن جامه ، که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده ، که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه/ گوارا و مبارک باد ... : سیاوش کسرایی
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ درین پلید دخمه ها
سیاهها ، کبودها ، بخارها و دودها ؟
ببین چه تیشه میزنی ، به ریشه ی جوانیت
به عمر و زندگانیت ، به هستی ت ، جوانیت
تبه شدی و مردنی ، به گورکن سپردنی
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
چه می کنم ؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن ، چه سان نبرد می کنم
اجاق این شراره را ، که سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود ، خموش و سرد می کنم
که بود و کیست دشمنم ؟
یگانه دشمن جهان ، هم آشکار ، هم نهان
همان روان بی امان : زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بیکران او ، دقیقه ها و لحظه ها
غروب و بامدادها ، گذشته ها و یادها
رفیقها و خویشها ، خراشها و ریشها
سراب نوش و نیشها
فریب شاید و اگر ، چو کاشهای کیشها
بسا خسا به جای گل، بسا پسا چو پیشها
دروغهای دستها ، چو لافهای مستها
به چشمها ، غبارها ، به کارها ، شکستها
نویدها ، درودها ، نبودها و بودها
سپاه پهلوان من ، به دخمه ها و دامها
پیاله ها و جامها ، نگاهها ، سکوتها
جویدن برو تها ، شراب ها و دودها
سیاهها ، کبودها
بیا ببین ، بیا ببین : چه سان نبرد می کنم
شکفته های سبز را ، چگونه زرد می کنم : مهدی اخوان ثالث
بدین افسونگری ، وحشی نگاهی/ مزن بر چهره ، رنگ بی گناهی
شرابی تو، شراب زندگی بخش/ شبی می نوشمت، خواهی نخواهی: فریدون مشیری  
شراب را بردار
و در سکوت کویری در این شب شفاف
به باغ پسته نگاهی ز روی رحمت کن
به یاد روی که این جام باده را نوشی
اگر که پسته این شهر خوب خندان است
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
که هر شکسته ی دندان بهای یک نان است
شراب می نوشی ؟
و مست می نگری نقش های قالی را ؟
میان پیچ و خم نقش های هر قالی
چه روزهای جوانی ست خفته در تابوت
شراب می نوشی ؟ به یاد روی که ؟
رویی که از دو دیده تهی ست ؟
به یاد چشم سیاهی که دیگرش هرگز
توان دیدن نیست ؟ ... : حمید مصدق
سوار خواهد آمد . سرائی رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن
ز شستشوی باران، صفای گل فزونتر 
کنار چشمه بنشین ، نشاط  شستشو کن
جلیقۀ زری را ز جامهدان در آور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن
ز پول زر به گردن ببند طوقی اما
به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن
به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن
ز گوشه خموشی، سهتار کهنه بر کش
سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن
چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد
ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»
سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن
سوار چون در آید در آستان خانه
گلی بچین و با دل نثار پای او کن
سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن
سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن : سیمین بهبهانی
دیریست گالیا : هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست/ عصیان زندگی است
در روی من مخند/ شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد ... : هوشنگ ابتهاج
اگر در دانه های نازک لفظم
و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه آن مستی است
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید ، از خون دلم مستید ... : نادر نادرپور
در بامداد رجعت تاتار ، دیوارهای پست نشابور
تسلیم نیزه های بلند است
در هر کرانه ای ، فواره های خون
دیگر در این دیار ، گویا خیل قلندران جوان را
غیر از شرابخانه ، پناهی نیست
ای تاک های مستی خیام
بر دار بست کهنه ی پاییز
من با زبان مرده ی نسلی
که هر کتیبه اش ، زیر هزار خروار خاکستر دروغ
مدفون شده ست
با که بگویم ، طفلان ما به لهجه ی تاتاری
تاریخ پر شکوه نیاکان را می آموزند ؟
اهل کدام ساحل خشکی ، ای قاصد محبت باران
محمدرضا شفیعی کدکنی
در گرگ و میش سنگر متروک
دشمن شراب خون سپیدار و سرو را
مستانه در قرابه ی  سالوس ریخته ست
خُم در هوای مظلمه در جوش است
وآن لعل فام ِجاری
این بار نیز خون سیاووش است
این بار نیز مشعله در دست دوست نیست
افتاده زیر گام ِ پیام آوران مرگ
سوداگران تاریکی ... : محمد جلالی چیمه
نهیب می‌زنَدَم غربت مهیب آن دم
که خواب عشق چه بینی، به غیر ِ دامی نیست
تو، اهل کشور خورشید و جام جمشیدی
شراب عشق در این جا مجو، به جامی نیست
نهیب می‌زنَدَم تا سکوت چیره شود
بدون عشق ، غزل را ببین، پیامی نیست
دلم گرفته تر از آسمان ِ غربتها است
برای گفتن دلتنگیام کلامی نیست :  ویدا فرهودی
مافوق شراب را چه باید گفتن / گل بوسه ی آب را چه باید گفتن
آن لحظه که در کویر جان می خوابی
انگیزه ی خواب را چه باید گفتن : فتح اله شکیبایی
رمضان است ، بده باده که افطار کنیم
خویش را زین می گلگون شده سرشار کنیم
تا سحر باده بنوشیم، که وقتیست عزیز
دستی از مهر ، به دور کمر یار کنیم
غزلی ناب بخوانیم به آواز رسا
گاه گه شعر خوشی زمزمه با تار کنیم
غم ایام در این لحظه ز پا افتاده ست
فرصتی هست که تا خانه اش آوار کنیم
ماه ام از ابر برون آمده ،احوال خوش است
مدد ای عشق که این حادثه تکرار کنیم: کاظم شریعتی
پرده هارا پس بزن، تا آفتاب
بامدادانت بر انگیزد زخواب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
در دل شبنم نشاند زرّ ناب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
پیش چشم آرد جهان را بی نقاب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
گل برویاند از این باغ خراب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
بر کشد رنگین کمان جای سراب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
در دل آیینـه یابـد بازتاب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
واژه ها را جان ببخشد در کتاب
ده ها را پس بزن، تا آفتاب
بی حجابت بیند ای اهل حجاب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
خود به رقص آید بر امواج شراب
پرده ها را پس بزن، تا آفتاب
گویدت: شب خوش! در آمد ماهتاب : عسگر آهنین
لاله لاله لاله شد ، لاله ها پیاله شد/ بید و باد و باده شد
خانقاه آسمان/ رقص چلچله ، سماع لک لکان
شور و سور و نور/ تر شد و ترانه شد ... : محمود کویر
 باده
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون/ تو آن ساقی دلارامی، تویی آن چشم امیدم
دکتر منوچهر سعا دت نوری