ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

عناصر شیمیایی : در زنجیری از سروده ها




اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود/ چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است/ زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تنبل و بند است بازگشتن او/ شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود
بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کرد/ چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری/ ز لب فرو شود و از رخان برآید زود: رودکی

به آهن به  بستند پای قباد/ ز فرّ و نژادش نکردند یاد
چنینست رسم سرای کهن/ سرش هیچ پیدا نبینی ز بن: فردوسی

همه از آدمیم ما لیکن/ او گرامی تر است کو داناست
همه آهن ز جنس یکدگر است/ که همه از میانه ٔ خاراست: مسعودسعد

وجود مردم دانا بسان زرّ طلا ست
که هر کجا که رَوَد قدر و قیمتش دانند: سعدی

آز در دل کنی شود آتش
سرکه بر مس نهی دهد زنگار: خاقانی

 روح خاکی چو پس دخانی بود/ وندرو اندکی گرانی بود
به یکی معدن احتباسش کرد/ جنبش خویش در حراسش کرد
تپشی دایم اندرو پیوست/ راه بیرون شدش نبود، ببست
چون بسی روزگارش این شد ورد/ در یکی کان فتاد و شد گوگرد
قدما نفس نام کردندش/ حکما احترام کردندش
ذکر این نفس و روح راز نهفت/ شد به جسمی غبار معدن جفت... : اوحدی مراغه‌ای

به یک نظاره چون داخل شدی، در بزم می خواران
گرفتی جان ز مستان و ربودی دل ز هشیاران
چه حاصل از وفاداری من ، کان بی‌وفا دارد
وفا با بی ‌وفایان ، بی‌ وفائی با وفا داران
تویی کافشاند و ریزد به کشت دوست و دشمن
سموم قهر تو اخگر ، سحاب لطف تو باران
به جان و دل تو را هر سو ، خریداری بود چون من
به سیم و زر ، اگر بوده است ، یوسف را خریداران: هاتف اصفهانی

روح و نفس و بدن مهیا شد/ کارگاهی ز خاک پیدا شد
نوبتی دیگر از حرارت کان/ گرم گشت این سه جزو را ارکان
شد ز حر مقام و ضیق محل/ عقد آن در رطوبت این حل
وین سه را در زمان پیوستن/ گاه پیمان و دوستی بستن
وزن و قدر ار به اعتدال بود/ تن مصفا و جان زلال بود
و گر آن آب چون حجر گردد/ به مرور زمانه زر گردد
ور بود وزن زیبق افزون ‌تر/ نقره‌ای باشد و نگردد زر...
زان تمازج به مذهب هر مس/ جسد قلع و سرب خیزد و مس
وآنچه ملح و شبوب و زاجاتند/ هم ز تاثیر این مزاجاتند
هم چنین از دریچه های دگر/ حال و حکم نتیجه های دگر
تا شد این خاک پر گهر گنجی/ خلق نابرده بر یکی رنجی
اصل و بنیاد این جواهر خاک/ این دو روحند، با تو گفتم پاک
وین جمیع ار نفیس و گردونند/ زادهٔ اختران گردونند
زین میان زر بود نتیجهٔ مهر/ نقره فرزند ماه زیبا چهر
مس و آهن ز زهره و بهرام/ بهره‌مندند و نور یاب مدام
قلع از مشتری و جیوه ز تیر/ زحل اندر سرب کند تاثیر: اوحدی مراغه‌ای

 از طلا گشتن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنيد (ضرب المثل فارسی): سرا ینده ی گمنام

 ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر، یکی کله‌خود/ ز "آهن" به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند...
ای مادر سر سپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند
برکش ز سر این سپید معجر/ بنشین به یکی کبود اورند
بگرای چو اژدهای گرزه/ ‌بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی مماثل/ معجونی ساز بی‌همانند
از نار و سعیر و گاز و "گوگرد"/ از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم/ و از شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش زهول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند
زانگونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند
چونان که بشارسان ‌پمپی‌/ ولکان‌ اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و ییوند
برکن ز بن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زبن بیخردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند: ملک‌الشعرای بهار

قتل مهتاب به فرمان "نئون"/ قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ/ همه ی روی زمین پیدا بود... سهراب سپهری

پیشانی بلند تو، در نور شمع ها/ آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساق های نقره نشانش، نشسته بود
در زیر پلک های تو ، رویای روشنی... : فروغ فرخزاد

 ابر چشم حوریان چشمه می بارد/ تار و پود خاک می لرزد
می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری
ای خدای دشت نیلوفر/ کو کلید نقره ی درهای بیداری؟... : سهراب سپهری

 دلی به ظلمت شب دارم
غمی به وسعت شهر/ در آن، هزار چراغ از هزار خانه ی دور
فروغ فسفری یادهای گمشده را/ به عابران خیابان عشق می بخشند
و عابران، همه در زیر چشم پنجره ها
به حسرت از شب تاریک خویش می گذرند: نادر نادرپور

 با تو دیشب تا کجا رفتم/ تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز/ سایه پرورده
ای پری که باد می بردت/ از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز/ تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبی هاش می آمد به چشم آشنا، رفتم ...: مهدی اخوان ثالث
سگ را تنها برای گدایان و یاغی ها می بندند
زیرا که بوی ارباب ها همیشه یکی است
و آشنا از پلکان مداین فرود می آیم/ نانی نخواسته بودم
تنها فروغ فسفری عدل/ فراز سردر ایوان/ چشمان زودباورم را فریفته بود
و بر کنار دجله/ آرام و تلخکام قدم می زنم
تنها الاغ های فرتوت تن به سلسله ی عدل می سایند
تا خارش جرب را لختی فرو نشانند
و آنگاه کنج طویله ای و بافه ی قصیلی روح فقیر آنها را کافی است
سگ را تنها برای گدایان و یاغی ها از بند می گشایند
وقتی که سنگ را البته بسته باشند
زیرا که بوی ارباب ها و الاغ ها همیشه یکی است
 و آشنای مشام سگ: منوچهر آتشی

کاسه ی خالی اش به کف ته صف/ این چنین ناله کرد مستضعف:
کاش من هم اورانیوم بودم/ محترم قدر یک اتم بودم
تا حکومت مرا غنی می کرد/ مثل "مشکینی" و "کنی" می کرد
کاش عمامه بر سرم بودی/ سهمی از نفت کشورم بودی... : هادی خرسندی
بیشتر: http://mag.gooya.com/politics/archives/022348.php
و همچنین: http://www.youtube.com/watch?v=1wfPWmCEqO0

در ازدحام "نئون" ها و نورافکن ها/ مژدگانی سپیده دم می خواهد از ما
این خروس خسته ی ناپیدا؟/ شب از روز روشن تر است
با این همه چراغ و برج های شعله ور/ که نو به نو گذاشته می شوند
در جابه جای شهر/ با خرتوم جراثقال ها... منوچهر آتشی

خر که مهندس میشه / شمش طلا ، مس میشه
حلبی خالص می شه...
***
می گن طرف دکتره / دکترِ آبِ کُره
کیفِ سوادش پُره / با فیلسوفا دمخوره
ارهّ ی آهن بُره / کلّه ی گازانبره / خشت و گِلش آجره...
محمد جلالی چیمه (سحر)

هر شب صدای پچ پچ اشباحی/ از سایه سار چپرها می آید
اشباحی از جنس کاه و "کلور" انگار/ ده طرح توطئه ای گنگ را با خود
واگویه می کنند... : منوچهر آتشی

دنیای ما همه زنجیر است/ طرحی ز نقطه ، ز تصویر است...
پیوند عاشقا نه ی دو دلدار/ مولود نو رسیده ی آن دیدار
زنجیره ‌ای ز کربن و صد ها ژن/ پیوند خط فسفر و اکسیژن...
در کوچه های عشق به آن دلبر/ عصر جوانی آمده نا گه ، سر
زنجیره‌ ها ی کود کی و پیری/ پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا ، پرسه/ زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
طرحی ز نقطه ، ز تصویر است/ دنیای ما همه زنجیر است
 دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/04/blog-post_5.html