۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

فریاد ها و سروده ها و ترانه ها

ایهاالناس، جهان جای تن آسانی نیست/ مرد دانا، به جهان داشتن، ارزانی نیست
خفتگان را، چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟/ حیوان را، خبر از عالم انسانی نیست...
شب مردان خدا، روز جهان افروزست/ روشنان را به حقیقت، شب ظلمانی نیست
طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی/صدق پیش آرکه اخلاص به پیشانی نیست
خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور/ برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری، که مسلمانی نیست... : سعدی
برو به کار خود ای واعظ، این چه فریادست/ مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست
میان او، که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ‌ای ست، که هیچ آفریده نگشادست... : حافظ
افسوس، که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد، که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست، که در خانه کسی پیدا نیست: ملک‌الشعرای بهار
دیری ست، که در زمانه ی دون/ از دیده، همیشه اشکبارم
عمری، به کدورت و الم رفت/ تا باقی عمر، چون سپارم...
مرغ سحری، کشید فریاد/  شد محو، یکان یکان، ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟
بگذار، بخواب اندر آیم/  کز شومی گردش زمانه
یکدم، کمتر به یاد آرم/ و آزاد شوم، ز هر فسانه: نیما یوشیج
در پیش بی دردان، چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل، در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم، تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای، تا برگزینم پیشه ای/ آخر به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم
زآن رو ستانم جام را، آن مایه ی آرام را/ تا خویشتن را لحظه ای، از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او/تا چون غبارکوی او، درکوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم، چون آفتاب از پاکیم/ خاکی نیم تا خویش را، سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام، موجی ز دریای تو ام/ من نخل سرکش نیستم، تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی، از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی، فریاد بی حاصل کنم: رهی معیری
گر خدا بودم، ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه ی خورشید را در کوره ی ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم، می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ی شب ها، جدا سازند...
می گشودم بند، از پای هزاران اختر تب دار
می فشاندم خون آتش، در رگ خاموش جنگل ها
می دریدم پرده های دود را، تا د رخروش باد
دختر آتش برقصد، مست در آغوش جنگل ها... : فروغ فرخزاد
تک تک ستارگان، همه با چشم های دور/ دامان باد را، به تضرع گرفته اند
کای باد: ما ز روز ازل، این نبوده ایم/ ما اشک هایی، از پی فریاد بوده ایم
غافل، که باد، نیز عنان شکیب خویش/ دیریست، کز نهیب غم از دست داده ست
گوید که ما به گوش جهان، باد بوده ایم
من باد نیستم، اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم، اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد، نیستم/ زیرا هر آنچه هستم، بی درد نیستم
اینان به ناله، آتش درد نهفته را/ خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم، که آب ها
خونابه های چشم مرا ، نوش می کنند : نادر نادرپور
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو/ ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش/ ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی/ از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش/ ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است/ هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله، بشکن/ شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبه کان را بدرانی/ چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو
مسپار وطن را، به قضا و قدر ای دوست/ خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است/ در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده، جهان چشم به راه است/ ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو : فریدون مشیری
فریاد می کشم فریاد اعتراض/ مسدود باد روزنه ی ابهام
پوشیده باد و کور، که این دیدگاه را/ جز انحراف دید، نه کاریست
و آنچه را که نام صداقت نهاده اند/ هرگز به جز دریچه اطمنیان
بر روح عاصیان نتواند بود... : نصرت رحمانی
او فریاد می زد هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست و با ماست...
و روزی این چنین بتر با ماست/ امروز ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز... : مهدی اخوان ثالث
با آن که شب است و راه فریادی/ در هیچ سوی افق، نمی بینم
با این همه، از لبان صد امید/ این زمزمه را، دوباره می خوانم
باشد که ز روزنی گذر گیرد
شاید روزی، کبوتری چاهی/ این زمزمه را، دوباه سر گیرد
و آنگاه به شادی هزاران لب
آزاد، به هر کرانه پر گیرد: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
من از آسمان سخت نومیدم، ای دوست/ نومید نومید، میدانی؟
اینجا نباریده دیریست باران/ نتابیده خورشید، نروییده دیگر نهالی
زمین پوک و خالی ست، نه از بوته ی خشک خاری
پناهی، نه بر کشتزاری گواه از شیاری
بر این دشت خاموش، در یاد دارم/ که مرغان، سرود سفر ساز کردند
هوا سخت تاریک و نامهربان شد/ تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آنگاه در یاد دارم، خزان شد/ چه گل ها، که بر خاک عریان فرو ریخت
چه گل ها، که غمناک، بر خاک/ نه از سرو، دیگر نشان ماند، نز تاک دیگر
نه از آسمان شکوهنده ی پاک دیگر
من از آسمان، سخت نومید نومیدم ای دوست : مشرف آزاد تهرانی
نا شادمان، به شادی محکوم اند/ بیزار و بی اراده و رُخ درهم
یکریز می کشند ز دل فریاد/ یک ریز می زنند دو کف بر هم
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست/ از نغمه های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر/ جای طرب، عذاب برانگیزد...
بگذار در سکوت به گوش آید/ در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه
فریاد های ذلّه ی محبوسان/ از محبس ِ سیاه... : احمد شاملو
خسته ست دلی، که ناله دارد درمن/ دندان به جگر، نواله دارد در من
زندانی ی روزگار بی‌فریادی/ فریادِ هزار ساله دارد درمن
***
فریادِ مرا چشمۀ خونین، جگر است/ زیرا وطنم به چنگ بیدادگر است
درداک به نامِ دین، عدو، خانگی است/ رنجاک خِرَد، به بندِ اوهام در است
***
تا دین شده زینگونه قرین با بیداد/ سوزد وطنت در آتش استبداد
هرگز ره عافیت مجوی‌ای دلِ تنگ
هرگز به خموشی مگرای، ‌ای فریاد: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
رفتن و رفتن و رفتن/ حرفیه که ناتمومه
بغض یک گریه ی تلخه/ که یه عمره تو گلومه
واسه من سفر همیشه/ یه کبوتر سفیده
که روی سینه سفیدش/ قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت/ می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجر/ نمی شم همسفر باد... : اردلان سرفراز
در خلوتِ خمو شیِ غم ها، غنوده ایم/ خورشید را زصفحه ی فردا، زدوده ایم
بر دفتر ضمیر و زمان مهر بسته ایم/ یک خامه درمصیبت دنیا نسوده ایم
فریاد ها شکسته و زنجیر ها به پا/ جز بسته ای، به میله ی زندان نبوده ایم
ساحل ندید زورق گمگشته را به ره/ گرداب حلقه برتن و دریا، ربوده ایم
بر آسمان آبی امید های دور/ بیهوده دیده دوخته، انگار هوده ایم
از هر کرانه، دایره ی دشمنان بلند
این پرده را به سیر و تماشا، گشوده ایم: عثمان داود
دادا جان، برای دلتنگی من/ بخون، از شعرایی که خوندنیه
از همون شعرا که مثل عشقمون/ ساده و صمیمی و موندنیه
درد تو درد منه، دردمو فریاد بزن
واسه بیداری عشق، عاشقی رو داد بزن... : ایرج جنتی عطایی
نمی دانم چه باید کرد/ بمانم، یا که بگریزم
اگر خواهم بمانم/ با تو می بازم جوانی را
وگر خواهم که بگریزم/ چه سازم زندگانی را
گریزان بودن از یک سو/ غم فرزند از یک سو
کجا باید کنم فریاد/ این درد نهانی را
نمی دانم چه باید کرد/ بمانم، یا که بگریزم... : مهدی سهیلی
نتونستم، نتونستم تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنگی رمز/ توی یک کتیبه ای
که همیشه با منی/ اما برام غریبه ای
هنوز هم ما می تونیم/ خورشید و از پشت ابر صدا کنیم
نمی تونیم/ می تونیم
می تونیم بهار و با زمین سوخته آشنا کنیم
نمی تونیم، می تونیم/ هم شب و هم گریه ایم
درد تو، درد منه/ بگو هم غصه، بگو
دیگه وقت گفتنه/ بغض ما نمی تونه/ این سکوتو بشکنه
مردم از دست سکوت یکی فریاد بزنه: ایرج جنتی عطایی
تا کی به دروغی چند، باشند کسان پابند
وارونه کن این ترفــَند، شفافی ِ باران شو
سُکـّان سخن در دست، ساکن نتوان بنشست
تا فرصت هستی هست، فرمانده ی سُکـّان شو
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار
با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش، شوریده چنان آرش  
تیری به هلاکت بر هر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد
بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو... : ویدا فرهودی
فریاد‌های یک سراینده
(همین نگارنده)
آزادگی، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه، که  فریاد_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را، شکسته ‌است
***
درطربناک، صبح_ روز_ قیام/ سینه چاکانه، غرق_ فریاد ‌یم
زن و مرد و جوان و پیر، همگا م/ سوی_ محو_ بساط_ بیداد ‌یم
دكتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
فریاد - سراینده رهی معیری - اجرا: لیلا فروهر
https://www.youtube.com/watch?v=prM_XKrslGI
می گم این حرفو با فریاد(ترانه ی سفر) - سراینده اردلان سرفراز - اجرا: حسن شماعی زاده
 http://www.iransong.com/song/34651.htm
یکی فریاد بزنه (ترانه ی کتیبه) - سراینده ایرج جنتی عطایی - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=GAWXZiANbKQ
فریاد زیر آب - سراینده ایرج جنتی عطایی - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=2ThU2iXX_es
دردمو فریاد بزن (ترانه ی دادا جان) - سراینده ایرج جنتی عطایی - اجرا: مرتضی برجسته
https://www.youtube.com/watch?v=XcC6YZtEmK4
داد و فریاد کنید - سراینده و اجرا: محمدرضا عالی پیام
https://www.youtube.com/watch?v=_yIkyx-n2O8