۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

فریاد‌های یک سراینده


باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان
فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان
اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار
منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار
اما اسیر و بنده ی آنان نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم
 *
آزادگی ، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا ، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه ، که  فریاد_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را ، شکسته ‌است
 *
فریب
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-24.html
خون دل خوردی و فریاد رسا ، سر دادی
باورت ساخت ، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی ، تا که پرستو بینی
زهی افسوس ، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا ، روشن و صاف
با د و طوفان بشد ، و خا ر و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات ، در راه آزاد به رفت
بر حذر ماندی ، و فوج عسسی‌ بر آمد
نوعروس ملک کابین گشته درچنگال خصم
فره هشیا ر : صدای جرسی بر آمد
 *
تا که چون گلشن_ عشق، سبز و آباد شدیم
سر به سر عزم و تلا ش، کوه_ ایجاد شدیم
سوی یک مقصد_ خیر، همره، همزاد شدیم
زآتش_ کوره ی غیر، یکدم آزاد شدیم
روشنایی و سرور، شب_ میلاد شدیم
ساحل_ طلعت_ نور ، خوش و د لشاد شدیم
ناگه ا ز مکر غريب، شهر_ فریاد شدیم
پی_ یک خیل_ فريب، سیل_ آحاد شدیم
بهر یک چکه ز ابر، کام_ گردباد شدیم
قعریک چاله به جبر، غرق_ بیداد شدیم
گنج ایمان و ‌ مید، رفته بر باد شدیم
قوم_ دیرين_ وداد، جمع_ اضداد شدیم
چاه_ غم‌ های زمان، غصه بنیاد شدیم
از سر_ بام_ جهان، خاطره،  یاد شدیم
تا که با عزم و تلاش، کوه_ ایجاد شدیم
بهر یک چکه زابر، کام_ گردباد شدیم
 *
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهر و غضب را، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پدید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آیدکه گردون این فلک این آسمان
چتر_ مهرخویش بگشایدخوش و گسترده تر
 *
درطربناک، صبح_ روز_ قیام/ سینه چاکانه، غرق_ فریاد ‌یم
زن و مرد و جوان و پیر، همگا م/ سوی_ محو_ بساط_ بیداد ‌یم
 *
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل، و بس گلشن شاداب را گم کرده ام
حمله ی روبه مزاجان، شیر پرچم را زدود
همزمان، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله هایم از ستمگر، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ ناباب را گم کرده ام...
دكتر منوچهر سعادت نوری