ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

روزِ نو : در زنجیری از سروده ها


به فر کياني يکي تخت ساخت/ چه مايه بدو گوهر اندر شناخت
که چون خواستي ديو بر داشتي/ زهامون به گردون بر افراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا/ نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت اوي/ شگفتي فرو ماند از بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين/ بر آسود از رنج دل تن زکين
بزرگان به شادي بيا راستند/ مي وجام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده است از آن خسروان يادگار... : فردوسي

هر روز نو برآئی ای دلبر جان/ سودای نوئی درافکنی در سر جان
در ده پرده بهر سحر ساغر جان/ ای تو پدر جان من و مادر جان: مولوی

 سال نوست و ماه نو و روز نو/ وقت بهار و وقت گل کامکار
شادی و خرمی را نو کن بسیج
دل را به خرمی و به شادی سپار : فرخی سیستانی

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت/ انگیخته دولت جهان دل شادت
ای روز جهان مبارک از دولت تو/ روز نو و سال نو مبارک بادت: انوری

 دوش که صبح چاک زد صدرهٔ چرخ عنبری
خضر درآمد از درم صبح‌وش از منوری
شعبهٔ برق و روز نو ، غرتش از مبارکی
قلهٔ برف و صبح‌دم ، شیبتش از معطری... : خاقانی شروانی

 سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد/ حلقه بر در شادی زدم و باز نشد
قفسم در وطنم بود و دلم پیش پسر/ خواستم تا به کف آرم پر پرواز نشد
نه عجیب گر که به زندان وطن خاموشم/  در قفس مرغ دلم زمزمه پرداز نشد
سال ها دیده ام از ماتم دزفول گریست/ نفسی شاد دلم از غم اهواز نشد
دجله گر خود همه از خون شهیدان سرخ است/ محرم دجله خلیج است که غماز نشد
ای بسا کودک خندان که چو گل ریخت به خاک/ وی بسا مرغ خوش آوا که در آواز نشد
آتش آه چه کس این همه طوفان انگیخت؟/ بر در هر که شدم آگه از این راز نشد
در پی معجزه بودم که بلا بنشیند/  ای بسا فتنه که برپا شد و اعجاز نشد
مرثیت خوانی من زاده ی غم های منست/ طبع افسرده چه سازد که غزلساز نشد
روز نو روز غم کهنه به پایان نرسید
سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد: مهدی سهیلی

 باز این زمین تند گام
برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان/ آفتاب را می دهد سلام
باز باد خوش خبر بهار شکفته می دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا/ جام هایشان می زند به جام
باز ابر باردار خیمه می زند به روی بام
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پرکند به رقص صوفیانه اش گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف/ با گذار آبهای رام
روز می رسد، روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرود ، در صلا/ سال نو سلام ، سال نو سلام : سیاوش کسرایی

يكبار دگر نسيم  نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد: نعمت آزرم

از این کجِ خیزِ تلخِ فصل، دلسردم/ نمی دانم، کدامین سوی برگردم؟
غبارِ تلِ خاموشی غمِ دل را نمی‌گیرد/ فغانی از سرِ حسرت
کدورت را  ز  مهرِ_ لب  نمی روبد
نفیرِ باد و نفرینِ سفر بر بالِ جان دارم
در این گردونه ی تردید، نه برخیزم، نه آسایم
ز امروزم، چه شاباشی‌ برای روزِ نو دارم؟ علیرضا طریقیان

 نوروز_ دلفروز ، پر ا کند عطر عید/ گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید
گر روز_ کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید/ بنگر به روز_ نو ، که ز شادی ، دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری