۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

هست ... نیست: در زنجیری از سروده ها






چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست/ چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست/ پندار که هرچه نیست در عالم هست: خیام

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست/ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست 
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد/ سر مویی به غلط در همه اندامم نیست 
میل آن دانه خالم نظری بیش نبود/ چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست 
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن/ بامدادت که نبینم طمع شامم نیست 
چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم/ به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست...
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی/ به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست 
سعدیا نامتناسب حیوانی باشد/ هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست: سعدی
حاصل کارگهِ کُون و مَکان این همه نیست/ باده پیش آر، که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرفِ صحبت جانان غرض است/ غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
منت سِدره و طوبیٰ ز پی سایه مکش/ که چو خوش بنگری، ای سروِ روان، این همه نیست
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار/ ور نه با سعی و عمل، باغِ جَنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری/ خوش بیآسای زمانی، که زمان این همه نیست
بر لبِ بحرِ فَنا منتظریم ای ساقی/ فرصتی دان، که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار/ که ره از صومعه تا دیرِ مُغان این همه نیست
دردمندیِ من سوخته‌ی زار و نَزار/ ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت، ولی/ پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست: حافظ
 
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست/ جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا در همه عالم/ جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست
وین جان من سوخته را جز سر زلفت/ اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من می نشود دور/ گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست
یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست/ فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست
هستند تو را جمله جهان واله و شیدا/ لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست
عشاق تو گرچه همه شیرین سخننانند/ لیکن چو عراقیت شکر خای دگر نیست: فخرالدین عراقی

https://www.youtube.com/watch?v=GmioiJ-UmT8
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/ آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل بعشق دهی خوش دمی بود/ در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار/ کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می کشد/ جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال/ هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان/ چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ بهیچ روی/ حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست: حافظ
 
در کفه ی دهر هر که ناساز تر است/ از بیشرمی بلند آواز تر است
در مرتبه ی ترازو از نقد هنر/ هر سر که تهی تر آن سرافراز تر است : سراینده ی گمنام

همچو این محجوب ما صاحب جمالی هست نیست/ خوشتر از نقش خیال او خیالی هست نیست
در لب او چشمهٔ آب حیاتی نیست هست/ این چینن سرچشمهٔ آب زلالی هست نیست
مجلس عشقست و ما سرمست و ساقی در حضور/ عاقل مخمور را اینجا مجالی هست نیست
روح اعظم صورت و معنی او ام الکتاب/ آفتاب دولت او را زوالی هست نیست
هستی ما را وجود از جود آن یک نیست هست/ در دو عالم غیر این ما را مآلی هست نیست
سید رندانم و سرمست در کوی مغان
زاهدان را این چنین ذوقی و حالی هست نیست: شاه نعمت‌الله ولی

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست/ در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست..
چیست این سقف بلند_ ساده ی بسیارنقش/ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب/ کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو/ کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود/ خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست...: حافظ
 
شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم/ چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست
نه چشمکی است در اختر نه شور در مهتاب/ همه غم است و یکی شوق وشادمانی نیست
دگر نمی وزد آن باد های شوق انگیز/ درخت را هوس رقص و گلفشانی نیست
خدای را که از این شاهدان شهراشوب/ یکی که دل برد از من به دلستانی نیست
دگر زعشق وجنون آیتی نمی بینم/ عزیز من دگر الفاظ را معانی نیست
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا/ فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
بهشت گم شده ی خود دگر نمی یابم/ که کوی عشق ومحبت  بدان نشانی نیست: شهریار
 
در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح/ در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها
در گریه های سرخ شفق بر غروب زرد/ در کوهپایه ها/ در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره ی زمان/ در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب/ در قطره های آب
در سایه های بیشه ی انبوه دوردست/ در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ریگزار/ در پرده ی غبار/ در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها/ در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام/ در مرز و بوم دور و پریوار یادها
درنوشخند روز/ در زهرخند جام/ در خالهای سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنیان/ در چهره ی سراب/ در اشک ها که می چکد از چشم آسمان
در خنجر شهاب/ در خط سبز موج/ در دیده ی حباب
در عطر زلف او/ در حلقه های مو/ در بوسه ای که می شکند بر لبان من
در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست/ در هر چه بود و هست
در شعله ی شراب/ در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات/ سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش/ خاموش و پر خروش
کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت/و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق
رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی: نادر نادرپور

http://iranian.com/posts/view/post/28547
روز پاییزی میلاد تو، در یادم هست/ روز خاکستری سرد سفر، یادت نیست
ناله ی ناخوش_ از شاخه جدا ماندن_ من/ در شب آخر پرواز خطر، یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست/ نیزه بر باد نشسته ست و سپر، یادت نیست
یادم هست ..... یادت نیست ......
خواب روزانه، اگر درخور تقدیر نبود/ پس چرا گشت_ شبانه، در بدر، یادت نیست؟
من به خط و خبری از تو، قناعت کردم/ قاصدک، کاش نگویی که خبر، یادت نیست
یادم هست ...... یادت نیست ......
عطش خشک تو، بر ریگ بیابان ماسید/ کوزه ای دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست؟
تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست چرا مردن آن بال و یا آن همه پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری، بی دل/ آنچنان غرق غروبی، که سحر یادت نیست
یادم هست ...... یادت نیست: شهیار قنبری


https://www.youtube.com/watch?v=iM-chLFJO9Y
در حلقه ی ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست : گروه مستان وهمای


http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=29992
نتوان درسپاهِ سعد وقاص/ یا سرِ سفرهء بنی عبّاس
هم دلی در هوای ایران داشت/ هم ز دست خلیفه فرمان داشت...
این دو با یکدگر نمی‌جوشند/ جوشکاران به خیره می‌کوشند
اهل دین دوستدار ایران نیست/ وانکه با اوست یار ایران نیست
دشمن میهن است و تاجر دین/ که بر او باد تا ابد نفرین...
آنچه پیوسته‌اش به لب بوده ست/ جز ثنا خوانی ی عرب بوده است؟
نام ایران به خط و خامهٔ او/ دیده هرگز کسی به نامهٔ او؟...
دین و دولت دو نا‌بهم سانند/ به یکی جامه بود، نتوانند
در زمستان بهار نتوان داشت/ به یکی دل، دو یار نتوان داشت
یا همه دل به مهر ایران دار/ یا به اسلام خویش دل بسپار: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست/ رقصی ز گل بر اوج_ غزل نیست
فصلی، ز روزگار_ سیه هست/ وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست
وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست/ فرصت ،  برای فکر و عمل نیست
پرسش ز حال_ خلق غریب هست/ حرفی‌ ، ز درد اهل محل نیست
کوشش برای فرد_ حبیب هست/ گوشی ، بوضع کور و کچل نیست
کرنش ، به جمع_ رذل_ کذا هست/ ارجی ، برای فضل_ ملل نیست
چرخش، به سوی راه_ خطا هست/ گردش به باغ و جنگل و تل نیست
طعنی ، برا ی مهر و وفا هست/ لعنی از آ ن_ مکر و حیل  نیست
طعمی ، ز زهر_ تلخ_ ریا هست/ کا می ، برای شهد_عسل نیست
منعی ، ز بهر جشن وصفا هست/ یعنی که حق_ بوس و بغل نیست
سهمی ، برای رشوه به جا هست/ فهمی، زبهر کشف_ علل نیست
رزمی ، زبهر نا ن  و پنیر هست/ عزمی ، برای رفع_ خلل نیست
حرصی ، برای مدرک و تیتر هست/ کاری به کار اصل و بدل نیست
وعظی ، ز متن قول و مثل هست/ لفظی ، ز بهر وصل_ جمل نیست
عقدی ، برای کا ر_ دول هست/ نقدی ، ز بعد_ بحث و جدل نیست
بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست/ ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست
شرحی ز ناله ‌های غمین هست/ مدحی، به نام_ رستم_ یل نیست
رغبت به ر ا ه_ کوه و کتل هست/ صحبت  برای  فتح_ قلل نیست
گر زند گی‌ حرا م و گنه هست/ چشمی ،  به جز به پیک_ اجل نیست
فصلی ، ز روزگا ر_ سیه هست/ بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_29.html
 دکتر منوچهر سعا دت نوری