۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

فرهنگ : در زنجیری از سروده ها


 
هیچ گنجی نیست از فرهنگ ، به
تا توانی، رو هوا زی گنج نه : رودکی سمرقندی

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای
تو باشی به هر نیک و بد رهنمای : فردوسی

تو جاه و گنج ز فرهنگ و از قناعت جوی
چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ : عنصری

هر چه خواهی کن، که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن، فرهنگ نیست...
سعدیا، نامت به رندی در جهان افسانه شد
از چه می‌ترسی، دگر بعد از سیاهی رنگ نیست : سعدی

ساقیا، باده گلرنگ بیار/ داروی درد دل تنگ بیار...
لب ببند، از دغل و از حیلت
جان بی‌حیلت و فرهنگ بیار: مولوی

در ره عشاق، نام و ننگ نیست/ عاشقان را، آشتی و جنگ نیست
عاشقی، تردامنی گر تا ابد/ دامن معشوقت اندر چنگ نیست
ننگ بادت، هر دو عالم جاودان/ گر دو عالم بر تو بی‌او، تنگ نیست
پیک راه عاشقان دوست را/ در زمین و آسمان فرسنگ نیست...
آتش عشق و محبت، برفروز/ تا بسوزد هر که او، یک رنگ نیست
کار ما، بگذشت از فرهنگ و سنگ
بیدلان عشق، را فرهنگ نیست...: عطار نِیشابوری

زاهدان را، گذاشتیم به جنگ/ ما و جام شراب و نغمهٔ چنگ...
ننیوشیم، پند زاهد خشک/ جان دهیم از برای شاهد شنگ
نه به مال کسی، بریم آشوب/ نه به خون کسی، کنیم آهنگ
نه به آیین ما، کسی را راه/ نه بر آیینهٔ کس، از ما زنگ
بر سریر سخن، نشسته به کام
اوحدی فر، و اوحدی فرهنگ: اوحدی مراغه‌ای

جام صبوحی نوش کن، قول مغنی گوش کن/ درکش می و خاموش کن، فرهنگ بی‌فرهنگ را
عامان کالانعام را، در کنج خلوت ره مده/الا ببزم عاشقان، خوبان شوق شنگ را: خواجوی کرمانی

گر مرد عشقی، درد جو، خاکی شو و گلها بروی
بیدردی ار خواهد دلت، روسنگ شو سنگ شو
گر مرد عشقی، جام گیر، ترک رسوم خام گیر
ور عاقلی خوش آیدت، در بند نام و ننگ شو
کاری کز آن نگشود در، بر همزن او را زودتر
گر عاقلی دیوانه شو، دیوانه ی فرهنگ شو...: فیض کاشانی

به چشم عشق نگر، تا سراغ او گیری
جهان به چشم خرد، کیمیا و نیرنگ است
ز عشق، درس عمل گیر و هر چه خواهی کن
که عشق، جوهر هوش است و جان فرهنگ است...: اقبال لاهوری

یک روز بود، علم نهالی ضعیف و زار/ امروز آن نهال، درختی تناور است
یک روز بود، دانش و فرهنگ بی‌بها
امروز، دانش از همه چیزی، گران‌تر است...: ملک‌الشعرای بهار

ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ/ دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین/ رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن/ ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید/ از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ...: پروین اعتصامی

امروز که عصر علم و فرهنگ بود
قانون جهان به دیگر آهنگ بود...: خلیل‌الله خلیلی افغانی

فاتح شدم خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ٦٧٨ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق جق جقه ی قانون
آه دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی رفتم کنار پنجره
با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار
هوا را که از غبار پهن و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم...: فروغ فرخزاد

برآور نغمه ای مطرب بخوان شعری بزن چنگی
غم ما را ببر از دل به آوازی به آهنگی...
چه می نالی از این تازی که در گرگان نمی بینی
نه تقوایی نه انصافی نه ایمانی نه فرهنگی
در این غوغای تنهایی ز دشمن شد نصیب ما
شب سختی غم تلخی گل اشکی دل تنگی: مهدی سهیلی

از باختر و سغدم ، از وُست ام و از زندم ، رُخّـان بدخشانم ، وُلکان دماوندم
من هجرم و من وصلم ، من نسخه ني ام ، اصلم
فرهنگ شرر دارم ، خون رگ و پيوندم/ يک ذره ز خورشيدم
يک غنچه ز اميدم/ يک نوده ز ده بيدم
يک حلقه ز دربندم/ از ميهن گلنارم ، از گلخن گلخارم
ايران عزيز من اي جان عزيز من/ اي ميهن سبز مهر، اي شهرگ نبض شعر
اي دور به جان نزديک، اي نور دل و ديده
ايران عزيز من اي جان عزيز من...: گل‌رخسار صفی آوا شاعره تاجیکستان

در این خاک زرخیز ایران زمین/ نبودند، جز مردمی پاک دین
همه، دینشان مردی و داد بود/ وز آن، کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود، خود کیششان/ گنه بود آزار کس، پیششان
همه، بنده ی ناب یزدان پاک/ همه، دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر، آریایی نژاد/ ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی، به مردی و فرهنگ بود/ گدایی، در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت، آن دانش و هوش ما/ که شد مهر میهن، فراموش ما
که انداخت، آتش در این بوستان/ کز آن سوخت، جان و دل دوستان
چه کردیم، کین گونه گشتیم خوار؟/ خرد را فکندیم، این سان ز کار
نبود این چنین، کشور و دین ما/ کجا رفت، آیین دیرین ما؟
به یزدان، که این کشور آباد بود/ همه، جای مردان آزاد بود
در این کشور، آزادگی ارز داشت/ کشاورز، خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود، آنکه بودی دبیر/ گرامی بد آنکس، که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر، لانه داشت/ نه بیگانه جایی، در این خانه داشت
از آنروز، دشمن بما چیره گشت/ که ما را، روان و خرد تیره گشت
از آنروز، این خانه ویرانه شد/ که نان آورش، مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده، کدخدایی کند/ کشاورز، باید گدایی کند
به یزدان، که گر ما خرد داشتیم/ کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن/ به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد بار مردن، به از زندگی است... : مصطفی سرخوش

بینم، آزادی و آبادیِ ایران بزرگ/ جای این خاربُنان، رُسته گل نو به چمن
جشن آزادی ایران شده برپا پرشور/ در همه شهر و ده و خانه و کوی و برزن
از خلیجِ همه اش پارس، همان تا گیلان/ از کران‌های اَرَس، تا به لبِ رود تجن
پسران خنده به لب کرده دوانگشت فراز/دختران کرده رها زلف پر ازچین وشِکن
زان سپس، جنبش گستردۀ فرهنگیِ ماست
تا دروغ از رخ تاریخ سراسر، رُفتن
کیست اکنون، که در این رزم ، سلحشوران را
بوسه، بر دست و سر و رو، زند از جانب من : نعمت آزرم

نمی بینیم انسان را/ در این واپسگرا/ فریادِ بازی خوردگانِ کسب آزادی
و بر پژواکِ ناهنجارِ این فرهنگ جز زنجیر/ آگاهی
دریغ از چهره ای روشن/ دریغ از یک سبد، یک شاخه گل/ لبخندِ یک مادر
نفس ها را شمارش می کنند این جیره خواران
بامدادانی که می آید/ و در بامی که در دیروزِ ما
خون را به روی برف پاشیدند
به استثمارِ نو/ تبریک می گویند، مزدورران
و گامی چند تا فردا/ هم اینان، هم
درو خواهند کردن با سلاح خویش، یاران را : داریوش لعل ریاحی

واژه ی "فرهنگ" و یک سراینده
ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری/ مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری/ سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری/ پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه دهه ، بیشینه داری/ چون اسیران جامه ی رنگینه داری
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

دکتر منوچهر سعادت نوری