۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

خنده ها : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه


 بر روی ما، نگاه خدا خنده می زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان ز دیدگان خدا، می نخورده ایم
پیشانی، ار ز داغ گناهی سیه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به، که زیر لب/  بهر فریب خلق، بگویی خدا خدا
ما را چه غم، که شیخ شبی در میان جمع/ بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید او که به لطف و صفای خویش/ گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه، خنده ی ما را زلب نشست/ کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستی ست/ زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ما، که طعنه ی زاهد شنیده ایم/ ماییم ما، که جامه ی تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب/ زین راهیان راه حقیقت، ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد/ گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق/ نام گناهکاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان/ در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده ی عالم دوام ما" : فروغ فرخزاد
 
باد از کرانه های شب ناشناخته/ بوی تن برشته ی مردان را
بر سفره ی گشاده ی ما می ریخت/ ما، جام های خود را بر هم نواختیم
اما، سبوی ایمان درما شکسته بود/ ما، هیچ یک به چهره ی هم ننگریستیم
ما، لقمه های خونین در کام داشتیم/ هر لقمه، بغض گریه ی ما بود
کز ضربه های خنده ی بیگاه می شکست/ما، در طنین خنده ی خود می گریستیم
ما، در شبی که بوسه خیانت بود/ سیمای مهربان و سرسبز دوست را
در هاله ی سپید نبوت با آن زبان سرخ تر از شعله سوختیم
ما، عشق را به بوسه ی نفرت فروختیم
ما، یار را که نعره ی حق می زد در پای دار دوزخی دشمن
با سنگ بی تمیزی آزردیم/ ما، بایزید را به یزیدی گماشتیم
ما، پارساتر از همه ناپاکان/ ناخن به خون دوست فروبردیم
ما، کرسی بلند تفکر را مانند نه سپهر معلق/در زیر پای لنگ تملق گذاشتیم
ما، برج ها ز جمجمه ها برفراشتیم/ ما، فتح نامه ها به کفن ها نگاشتیم
ما، کوردیدگان در جستجوی جوهر دانایی/ انگشت های کورتر از دل را
بر واژه ها و خط ها لغزاندیم/ چندان که نام هفت خطان زمانه را
برجسته تر ز خال بتان خواندیم/ ما، خشت ها بر آب زدیم آری
ما، سنگ ها به آینه افکندیم/ ما، گور دختران فضیلت را
مانند تازیان بیابانگرد در شوره زار جهل و جنون کندیم
ما، لاشه های خود را بر دوش داشتیم/ ما ،دانه های اشک و عرق را
در کشتزار خوف و خجالت/ می کاشتیم و می درویدیم
ما، روح را به خدمت تن می گماشتیم
ما، در قمارخانه ی تاریخ/ میراث نسل های کهن را چون ننگ و نام باخته بودیم
ما، لذت اسیر شدن را در دام اقتضای زمانه/ چون طعم می ، شناخته بودیم
در آسمان ، طلایه ی صبحی عیان نبود/ زخم عمیق خنجر خورشید
چون یادگار کهنه ای از سالیان دور/ دل های سرد ما را می سوزاند
باران، گیاه عافیت ما را با ریزش مدامش می پوساند
ما، ریزه خوار خوان زمین بودیم/ ما، پاره های پیکر یاران را
در کاسه های خون زده بودیم/ ما، در شب سیاه یهودایی
مهمان شام بازپسین بودیم : نادر نادرپور

 چه جای ماه، که حتی شعاع فانوسی/ درین سیاهی جاوید، کورسو نزند
به جز طنین قدم های گزمه ی سرمست/  صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟
چراغ میکده ی آفتاب، خاموش است :‌ فریدون مشیری


 ای عطر_ بهار_ زندگانی/ ای ماه_ شکفته ی دل افروز
ای پیک_ دیار_ عشق و مستی/ ای جام_ شراب_ خنده آموز
یک لحظه به پیچ، در مشامم/ یک شب بنشین، بر آسمانم
یک بار بزن، در نیازم/ یک جرعه بریز، بر زبانم : فرخ تمیمی


 خنده ات، آیینه ی خورشید هاست/ در نگاهت، صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو، کی دهد/ باغ سبز عشق، کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود/ هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو، در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه ی شمسی، سهاست... : دکتر شفیعی کدکنی


 سرم خوش است و به بزم شبانه مى خندم/ قدح کشیده به رغم زمانه مى ‏خندم
خراب کرد چنان آشیان من صیاد/ که بر خرابىِ این آشیانه مى ‏خندم
چو بهر سوزِ درونم زبانِ گفتن نیست/ بر آتشى که به دل زد زبانه مى خندم
حدیث ما همه افسانه اى‏ ست رؤیاخیز/ به خواب ‏آورىِ این فسانه مى خندم
غمین نشسته به دریا کنارِ اشک، چو شمع/ به بحر غم که ندارد کرانه مى خندم
گهى به سوز درون، عاشقانه مى گریم/ گهى به حال برون، عارفانه مى خندم
ز بس به خانه ی رگها، شده ست خونها سرد/ به بى صفایىِ این سردخانه مى خندم
سرِ نیاز من و آستان کس؟ هیهات/ به ناز و نخوتِ هر آستانه مى خندم
کنون که یاوه سرایى ست باب مردم روز/ به شام غربت شعر و ترانه مى خندم
دیار ماست تماشاگهى غریب، "ادیب"
به کار شعبده ها، زین میانه مى خندم : عبدالعلی ادیب برومند


 خنده، بر هر درد بی درمان دواست/ خنده، آغاز خوش هـر ماجراست
خنده، را بر چهره چون مهمان کنی/ صورت خود را اگر خندان کنی
زندگی با خنده، گر جاری شود/ نور شادی، گر به چشمانت رود
می رود غم، از درون سینه ات
محو خواهد شد به خنده، کینه ات...: سراینده ی گمنام


 کس از اینگونه، پای چوبه ی دار/ خنده برلب، دلاوری دیده ست؟
نیک اگر بنگری، ز لبخندش
مرگ، مُردار و مرد، جاوید است : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
http://msahar.blogspot.ca/2014/01/blog-post_10.html

شعاع درد مرا، ضرب در عذاب کنید/ مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را، شکسته رسم کنید/ خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا، موریانه خواهد خورد/ مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ، می خندم/ مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم/ مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا/ درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من، انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا، کتاب کنید : قیصر امین پور


 این مُلْک نیست ، که اینجا جهنم است
خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است

 خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق
اعدام های نا حق و تهمت،  دمادم است