ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

درختان یک سراینده

 
 ١  
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post.html
من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
دوستان و دودمان را دوست دارم/ جاودان ، آزادگان را دوست دارم
من وطن را ، آشیان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند...
از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شمال
تا به قلهک ، باغچه ‌های کوی یخچال
همره کوچ عشایر ، از طریق چارمحال
تا ابرقو در کنار و زیر آن سرو کهنسال...
٢
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_30.html
آنجا، به دشت و بر آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه، بسا عاشقانه بود
آنجا، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
ثبت است، نام من و تو تن درخت
آنجا، که کار عشق بماند به یادگار
در آن دیار، که خاکش یگانه بود
آنجا، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت، ز عشقی نشانه بود
 ٣
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_5382.html
بر روی دشت ودامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبارچه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_نهفته نیست که عریا ن ست
قلب طبیعت است زخون سرشار
تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
 ٤
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=16177
پیام_ سبز ، دارد سرو و شمشاد/ که چون فرشی ست ، بر هر خاک آباد
بسی آید به گوش ، آن بانگ و فریاد/ که رنگ سبز ، یعنی خرمی ، شاد..
۵
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_2206.html
خواهم بروم کنار _ آن بیدی/ آنجا که به زیر _ سایه اش خفتیم
بو سه بزنم به ر یشه  و ساقه/ جایی که ز عشق ، ما سخن گفتیم...
خواهم بروم به سر زمین _ نور/ خورشید رخ ات ، به روی من تابد
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

٦
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post_23.html
ای درختان_ سبز_ آزادی/ بهر_انسان ، نهال_ بنیادی
ای كه زا ینده ی نشاط_ فضا/ ای نماد_ حیات و آبادی
ریشه و ساقه ی شما خشک است/ به دیار_ كهن : غمان وادی...
٧
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_08.html
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
باران بریز / رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب ...
٨
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_4281.html
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
آغوش گشایم و تو با غمزه/ شادان و سهی، چو سرو بالایی
عریان کنی و به بسترم غلتی/ وه، لعبت_ رامشی گل آرایی
هر غنچه ی تن ، بدون پوشش/ من ، محو بر آن کمال_ زیبایی
گلناز_ پر التهاب تو، شاداب/ از گوهر_ وصل_ آتش افزایی
اندام تو شاهکار_ پیدایش/ سرشار ز نزهت و شکوفایی
ای بسته ره قرار و آسایش/ حقا، که سر آمدی و بیتایی
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی...
 
دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_28.html

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

درخت : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه



هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه وبنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده ازآسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از"درخت"گویی مردی مبارزست/ پرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود
اشجار گونه گون و شکفته میانشان/ گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که‌نقاش چرب دست/ الوان گونه گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که‌ همه تن قدست و جعد
قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود... : ملک‌الشعرای بهار

بنگر آن حوري سياه و سپيد/ نه همه پاك جسم او نه پليد
ساخته در وجود خويش پديد/ نيمه‌اي يأس و نيمه‌اي اميد
آتش او را قرين و هم بستر/ همسر خاك و نام خاكستر
همه شب در كنار يار نخفت/ نازنين را ز چشم بد بنهفت
چون ز آتش يكي سخن نشنفت/ بامدادان به او چنين مي‌گفت
بس حقيرم مبين و تند مرو/ اندكي سرگذشت من بشنو
من "درخت" تناوري بودم/ رايت سايه‌گستري بودم
بر سر باغي افسري بودم/ در ميان سران سري بودم
تن به آزار ناكسي دادم/ به خيالي ز پا در افتادم
روستائي پير خيره‌سري/ به من افكند پرطمع نظري
در تمناي سود مختصري/ رفت و آورد داسي و تبري
ساقه‌ام خست و ريشه‌ام بركند/ بي‌تأمل مرا به خاك افكند
ناتوان و زبون از آن دستان/ چند ماه بهار در بستان
اوفتادم بخاك چون مستان/ تابش آفتاب تابستان
همچو كبريت خشك ساخت تنم/ بر نيامد ز من فغان كه منم
مهر را با زمين چو كم شد مهر/ بوستان را پريد رنگ از چهر
سرد شد خاك و تيره گشت سپهر/ رفت شهريور و بيامد مهر
ابر در آسمان پائيزي/ كرد آهنگ فتنه ‌انگيزي
روستائي دوباره پيدا شد/ آفت جان خسته‌ي ما شد
اره آمد ، تبر مهيا شد/ از نو آن گير و دار پيدا شد
آن درخت بريده را بشكست/ ليك از اين شكسته طرف نبست
چون نسيم خنك ز كوه وزيد/ پاي خورشيد در افق لرزيد
ديو شب مهر با جهان ورزيد/ دختري كاو به عشق مي ‌ارزيد
آمد و خنده‌هاي دلكش زد/ با تفنن به جانم آتش زد
آتش از هر طرف دميد و بتاخت/ تندتر شد گرفت سوخت گداخت
هيمه را اخگري فروزان ساخت/ شعله‌ها سر به آسمان افراخت
پرتوش رفت تا سپهر بلند/ روشنايي به چارسو افكند
دختري چند پاك و خوش منظر/ عشق در جان و شور در پيكر
سينه برجسته و ميان لاغر/ زلف تا شانه ، شانه‌اي بر سر
با لبان ظريف عنابي/ با بدن هاي صاف سيمابي
ديدگان آسماني و مخمور/ چهره ‌ها ياسميني و پر نور
گيسوان گلابتوني بور/ ساق هاي سپيد همچو بلور
عارض تابناك من ديدند/ دور من آمدند و رقصيدند
هر يك از آن زنان سيمين‌تن/ هم مرا خواست هم رميد از من
پيش آمد كه جان كند روشن/ دور شد تا نگيردش دامن
نه همه آشنا نه بيگانه/ من از آن احتراز ، ديوانه
دل و جان سوخته به شيدايي/ با خدايان عشق و زيبايي
داشتم مجلسي تماشايي/ ليك دوشيزگان سودايي
خوب چون كام خويش بگرفتند/ خسته گشتند و يك به يك رفتند
خواستم تا ز جاي برخيزم/ بوالعجب فتنه‌اي برانگيزم
هيچ از سرزنش نپرهيزم/ وندر آن دلبران درآويزم
ليك پاي من از روش وا ماند/ عشق و سوز و گداز برجا ماند
نه گرفتم قرار و نه خفتم/ نه بيفسردم و نه آشفتم
كام نگرفته درد بنهفتم/ راز دل با ستارگان گفتم
ساختم با فراق و تنهايي/ سوختم ليك با شكيبايي
دوره‌ي شور و انقلاب گذشت/ شعله و دود و التهاب گذشت
رنج ها بر من خراب گذشت/ همه اين رنج ها چو خواب گذشت
شد سراپا وجود من آتش/ گرم و مطبوع و روشن و دلكش
دختري لاغر و سيه چرده/ نه همه خرم و نه پژمرده
نيمه‌اي شاد و نيمي افسرده/ با تني زنده و دلي مرده
با دو چشم سياه نوراني/ با نگاهي لطيف و روحاني
دلپذير و ملايم و محبوب/ قد و اطوار و گفته‌ها همه خوب
در وي آرامشي پر از آشوب/ راست چون آفتاب وقت غروب
تيره و روشن و برازنده/ تازه و كهنه ، مرده و زنده
قد برآورده و ميان بسته/ ديده مخمور و خفته و خسته
سخت حساس و سخت وارسته/ با وقار و متين و آهسته
آمد آنجا كنار من بنشست/ بر فراز سرم گرفت دو دست
گويي آن شب به راه گمشده بود/ وحشت او را چو ديو ره زده بود
كس به ياري وي نيامده بود/ كوشش و جستجوش بيهده بود
چون فروغ منش به راه آورد/ از جهاني به من پناه آورد
عشق در چشم و لرزه بر اندام/ رنگش از رخ پريده بود تمام
اندكي نزد من گرفت آرام/ غير گرمي نجست از من كام
مي‌درخشيد در شب تاريك/ نگهش زير ابروي باريك
گرمي بيكران زيانش كرد/ سوزش من اثر به جانش كرد
سست و بيمار و ناتوانش كرد/ الغرض عشق آنچنانش كرد
كه بدان سان كه شرح نتوان داد/ نزد من در همان مكان جان داد
شدم از داستان او رنجور/ صبر و آرام گشت از من دور
نه حرارت بجاي ماند و نه نور/ نه جلال و نه شوكت و نه سرور
عافيت خواستم ز خاموشي/ جستم آرامش از فراموشي
در من آثار ضعف گشت پديد/ رخت بربست از دلم اميد
وآن درخشنده جسم چون خورشيد/ سرد گشت و فسرده گشت و سپيد
عاقبت از خود آمدم به ستوه/ نرم شد استخوانم از اندوه
اينك آرام و ساكت و سردم/ به گمانت كه پست و نامردم
ليك چون سر به عشق بسپردم/ هستي خود فداي آن كردم
اي بسا مردمي كه در سردي‌ست
وي بسا اشتعال ، نامردي‌ست : دكتر محمد حسين علي آبادي

چه روزگار غریبی/ سحر، پیمبر اندوه است
و شب، مفسر نومیدی و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
شعاع آینه ها ، چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان، مار است و مار، رشته ی دار/ و دار، نقطه ی اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان، همه در خواب ودار، بیدار است
کسی به فکر رهایی نیست/ دریچه های جهان، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند
زمین، شکوه کریمانیه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان، شب صاف ستارگانش را/ نثار خاک دگر کرده ست
ایا سروش سحرگاهان/ تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده/ که دل به گرمی خورشید، بسپرند
تو کوچه ها را همت ده/ که از سیاهی بن بست بگذرند
تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش/ که تا چراغ حقیقت را
دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش/ که دوستی را از برگ ها بیاموزند
تو، ای نسیم، نسیم، ای نسیم بخشایش
به ما به وز، که گنه کاریم/ به ما به وز، که گرفتاریم : نادر نادرپور

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان، بالایی ‌‏ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار، زیبایی ای درخت
وقتی که بادها، در برگ‌‏های درهم تو لانه می‌‏کنند
وقتی که بادها، گیسوی سبز فام تو را شانه می‌‏کنند،
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده‌‏ است
در بزم سرد او، خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو، اینجا شب است
و شب‌‏زدگانی که چشمشان صبحی ندیده ‌‏است
تو روز را کجا؟ خورشید را کجا ؟
گردن کشیده غرق تماشایی ‌‏ای درخت؟
چون با هزار رشته، تو با جان خاکیان پیوند می‌‏کنی
پروا مکن ز رعد، پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده، که همچون امید ما
با مایی ‌‏ای یگانه و تنهایی ‌‏ای درخت : سیاوش کسرایی
 
ای درختان_ عقیم_ ریشه تان در خاک های هرزگی، مستور
یک جوانه، ارجمند از هیچ جاتان، رُست نتواند
ای گروهی، برگ_ چرکین تار_ چرکین پود
هیچ بارانی، شما را، شست نتواند... : مهدی اخوان ثالث
 
ای جنگل،ای خشم، ای شعله ور چون آذرخش پیرهن چاک
با من بگو از سرگذشت آن سپیدار،
آن سهمگین پیکر،که با فریاد تندر
چون پاره ای از آسمان،افتاد بر خاک
ای جنگل،ای پیربالنده افتاده،آزاد زمینگیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.
ای جنگل،اینجا سینه من چون تو زخمی ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد، دمادم.: هوشنگ ابتهاج
 
سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان/ اما گذشت این دل سوداگر تو کو؟
صدها گره فتاده به زلف و به کار من/ دست گره گشای نوازشگر تو کو؟
سیمین‌ درخت عشق شدی پاک سوختی
اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟ سیمین بهبهانی
 

گر درختی از خزان بی برگ شد/ يا کرخت از صولت سرمای سخت
هست اميدی که ابر فرودين/ برگ ها روياندش از فر بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم/ وای بر احوال برگ بی درخت
دكتر محمد رضا شفيعی كدكني

سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار/ ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار
خنده ها در پشت ِ دیواری بلند/ مانده تا تکرار گردد ، این روند
خطبه خوانان چوب ِ تر برداشته/ چون رئیس منتخب ، گل کاشته
نغمه ِ هشدار ها ، بر او بلند/ تا نگوید نرخ آزادی است ، چند
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت
همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

ای درختان باغ آزادی، دیر گاهی است غرق حرمانید
بی‌تفاوت به ماتم و شادی، در تمام فصول عریانید
با چنین ساقه‌های لخت و نحیف،برقناری کجاست مأواتان؟
قد خمان، بی‌جوانه و بی‌برگ، کرکسان را، مگر که برخوانید!
روز و شب از بهار می‌لافید، وعده‌های مجاز می‌بافید
لیک از رسم سردتان پیدا است، کزتبار شب و زمستانید
یک زمستان مرورِ خاموشی، با تلی از ریا، هم‌آغوشی
بر زمین و زمان پراکندید،اینک از آن گریز، نتوانید
پیچکی از نژاد خسته‌ی ننگ، این زمان تان به پای پیچیده،
بخت تان زین دیار کوچیده، وای تان باشد ار نمی‌دانید!
ای درختان، به نام آزادی، خصم نورید و دشمن شادی
دیگر این بذر کهنه را اما، فرصتی نیست تا بیفشانید
از نگاه عبوستان برقی، سر کشد گر، ز خشم می‌جوشد
چشمتان جام کینه می‌نوشد؛ بی سبب نیست، خصم مستانید
ای گیاهان ِ داده تن به جمود، ای دروغین بهارهای خمود
برنتابد وطن ندامت را، گر شمایان اسیر کتمانید
ای خزانی تبارتان اندوه، سبزه‌هامان زکارتان به ستوه،
تا به کی از خجالت کردار، در هراسی هماره پنهانید؟
خیمه شب بازی ِ مترسک‌ها، مدتی بود و داده تن به فنا
روشنای شهامت آیینان، بنگرید ار هنوز انسانید : ويدا فرهودی

یاد مان رفته هنوز
با جهان بینی عصر ِ پدران ، ما به زن می نگریم
و ازین شیشه ی تار، از همین قاب کبود، همه را می بینیم
دخترانی دم بخت، زنی از جنس درخت : داریوش لعل ریاحی

هرآن کشور، که قم شد پایتختش/ رهش ویران شد و وارونه بختش
درختی را، که تو در قم نشاندی/ به بار آرد نه ماندلا ، نه گاندی...
بباید راه دیگر یافت، ای دوست/ اگر چشم قشنگت زیر ابروست
بباید فکر جارویی، دگر کرد/ تمیز، این خانه را از بام و در کرد
که فکرِ فاکری می خواهد، این خاک
وجودِ نادری، می خواهد این خاک : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار، فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ، یک روز نوبهار
با تیغ خورده زنگ، ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار، آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ، بر آن تن درخت
نقش دو نام و قلب جوان، می نگاشتیم
آنجا، به دشت و بر آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه، بسا عاشقانه بود
آنجا، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
ثبت است، نام من و تو تن درخت
آنجا، که کار عشق بماند به یادگار
در آن دیار، که خاکش یگانه بود
آنجا، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت، ز عشقی نشانه بود
 دکتر منوچهر سعادت نوری

غروبی شسته از باران و خاموش/ درختان، برگ‌ها، افشان از آغوش
تمام کوچه‌های باغ، خلوت/ سکوتی پاک، چون عشقی فراموش
نسیم سرد و نم‌نم‌های باران/ سرود برگ ریزان، رو به پایان
غروب و باغ خاموش و مه‌آلود/ درختان، قامت_ اندوه_ عریان
هوا ابر و غروب_ تنگ و پائیز/ نگاه_ آسمان، از اشگ لبریز
فروغ_ آذرخش، از دور، گهگاه/ به روی رود_ سن، باران_ یک ریز
شب_ پائیزی و اندوه میهن/ به پشت_ پنجره، بادی به شیون
چراغ_ خانۀ همسایه، خاموش
چراغ_ چشم من، تا صبح روشن... : نعمت آزرم

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
 دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل
بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
 باران بریز، رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر، برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز،
رگبار قطره های زلال آب ...
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_18.html 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

به یاد "ماندلا" : در زنجیری از سروده ها

 
 Chain of Poems in honour of Nelson Mandela: in English & Persian
 
The American writer Maya Angelou has written and recited a poem in honour of Nelson Mandela, whom she met in the 1960s when she lived in Cairo. In the poem, His Day is Done, Angelou mourns Mandela's death, praises him as a modern-day David who slew a mighty Goliath and a Gideon, who freed the South African people. She also marvels at his endurance of racism and imprisonment. Angelou, best known for the novel, I Know Why the Caged Bird Sings, was also active in the civil rights movement, and worked with both Martin Luther King and Malcolm X. Mandela read Angelou's books while imprisoned at Robben Island and also recited her poem Still I Rise at his presidential inauguration in 1994. Angelou, 85, has allowed the US state department to circulate the poem in 15 languages, as a tribute to Mandela "on behalf of the American people".
 
https://www.youtube.com/watch?v=vDOANqDlrLU
 
 In the YouTube video, Angelou, wearing dark glasses, says Americans send their souls to South Africans "as you reflect upon your David, armed with a mere stone, facing down the mighty Goliath – your man of strength, Gideon, emerging triumphant." She continues: "No sun outlasts its sunset, but will rise again and bring the dawn.
"Yes, Mandela's day is done. Yet we, his inheritors, will open the gates wider for reconciliation. And we will respond generously to the cries of blacks and whites, Asians, Hispanics, the poor who live piteously on the floor of our planet," she says.
"Nelson Mandela's day is done. We confess it in tearful voices. Yet we lift our own to say thank you. Thank you, our Gideon. Thank you, our David, our great, courageous man. We will not forget you. We will not dishonour you. We will remember and be glad that you lived among us, that you taught us and that you loved us all."
http://www.theguardian.com/world/2013/dec/07/maya-angelou-poem-nelson-mandela
 
 
به یاد "ماندلا" : در زنجیری از سروده ها

 
آرامشی تو، آرامش طبیعت مرهم بر زخم های سینه ی تاریخ
در سالهای آتش وخاکستر در سالهای ماتم حوا در سالهای گریه ی آدم
تو سایبان عاطفه ای سبزی در ظهر آفتاب جهنم
شب را ورق زدی و روی پرده ی رنگین کمان با آبنوس نازک انگشتت
به یادگار نوشتی : "بالاتر از سیاهی، سبزی است"
شادا، در سایه ات غنودن، واز ترنم قانونت آهنگهای مهر شنودن
و شامگاه تلخ زمین را تا بامداد آزادی همگام با تو پیمودن
از خاره ـ سنگ، چشمه بر آوردی تا دشت در بهار نشیند،
بهت کویر پیر بفرساید، انجیربُن به بار نشیند
آهای "مادیبا"، رویای زنده ات گیسوی آرزوی مرا می بافد: جهان آزاد
نام دیگر نلسون ماندلا، مادیباست/ بیست و پنجم ژوئن ٢٠١٣

وقتی "امام" مُـرد/ شادی فرا گرفت، جهان را
و در وطن جوانان، پنهان و آشکار در خانه وخیابان رقصیدند
آن سفله، از تبار جهالت بود
اینک، یک مرد از سلاله ی انسان و آشتی
رو در نقاب خاک کشیده است
آزادگان گیتی، در چار سوی خاک
نام بلند و خاطره اش را، بزرگ می دارند
تجلیل او، عظیم و تماشایی ست
جلادها، ز واژه ی عبرت، بیزارند
آنان، درکودنی نظیر ندارند : جهان آزاد
ششم دسامبر ٢٠١٣

 
به تو رشگ می برم، ای آفریقای جنوبی
فرزند تو، پدری شد دلیر و خردمند و مهربان
که چون از پشت میله های زندان به میان مردم آمد
نخستین پیامش این بود که "من پیامبر نیستم
و سرنوشت هر کس در دست خود اوست"
افسوس، دستاربندی ناخدای من شد
که خود را جانشین خدا می خواند
و هزاران فرزند ایران را، به جوخه های تیرباران سپرد
امروز، "مَدیبا" را در زادگاهش به خاک می سپاری
و من، در تبعیدگاهم با او بدرود می گویم : مجید نفیسی
پنجم دسامبر ۲۰۱٣

 
١
ماندلا، ماندلای مهربان
چه نیروی شگفتی در نیک بودن نهفته است
همه از تو خوب می‌‌گویند، حتا خودکامگان
 ٢
ساسی، طاسی‌ بر زمین می‌‌اندازد
آسی‌ در هوا معلق می‌‌ماند
زندانبان از کنار سلول‌ها می‌‌گذرد
صدای سرفه ی زندانی شماره ۶۴۴۶۶ صدای سرفه ی آفریقاست
زندانبان نمی تواند
ترسی را که از ریه‌هایش می‌‌گذرد، ندیده بگیرد
آسی‌ در گلویش، ساس می‌‌شود انگار
 ٣
ماندلا، ماندلای خوب، بار دیگر تاریخ ات را ورق می‌‌زنم
بار دیگر زندگینامه ی آب و الماس را می‌‌خوانم
ماندلا، ماندلای خوب
چگونه شد که عشق خاصیتت شد؟ یوسف صدیق (گیلراد)
ششم دسامبر ۲۰۱۳

زمین شوره سنبل برنیارد/ هوای شیعه ماندلا ندارد
بنای شیعه بر فقه کلینی ست/ از این رو ماندلایش هم خمینی ست
نخواهی یافت گاندی در ره قم/ ولی افعی فراوان است و کژدم
ازین حرفا نزن عیب است ای دوست/ دالای لامای ما آن شیخِ بدخوست
دالای لامای ما قصاب پیر است/ که با آزادگان کارد و پنیر است
فدای قلب صاف مهربانت/ بزن پیک عرق را نوش جانت
سرانگشتی بنه در کاسهء ماست/ بخور با هرکه در هرجا دلت خواست
به تبّت می روی چینی میاور/ از آن حرفای همچینی میاور
به هندستان اگر داری سلوکی/ میاور بهر ما افکار جوکی
هرآن کشور که قم شد پایتختش/ رهش ویران شد و وارونه بختش
درختی را که تو در قم نشاندی/ به بار آرد نه ماندلا ، نه گاندی
نه گاندی و نه ماندلا سوهانند/ که در قم پشت ویترین_ دکانند
اگر صد بمب در جایی بیفتند/ از آن خوشتر که ملایی بیفتد
از آب خُرد ، ماهی ، خُرد خیزد/ زقم شیخِ_ نخواهد مُرد خیزد
اگر از بطن مادر یاعلی گو/ نهد پا بر زمین مانند یارو
همه عالم بمیرد او نمیرد/ نمیرد تا ز ملت جان نگیرد
در ایران شیخ می پاید زنان را/ تجسس می کند آبستنان را
مبادا غربِ شیطان ره نماید/ زنی گاندی و ماندلا بزاید
ندارد رحم ملای نفس گیر/ نه بر مادر نه بر کودک نه بر پیر
اگر کودک سر از گهواره بر داشت/ همان در کودکی بادی به سر داشت
خوراک شیخ می گردد به زودی/ چنان کز لحظهء اول نبودی
کجا ملا به ماندلا دهد بخت؟/ کجا گاندی بگیرد روزه بر تخت؟
نه ایران هند و ملا انگلیس است/ که از سوی خدا برما رئیس است
نه ایران آفریک است و نژادی/ که حکم شیخ باشد اعتقادی
به زعم او حکومت کار دین است/ فلک انگشتر و آقا نگین است
امام غایبی در راه دارد/ که با وی گفتگو در چاه دارد
برای کشتن از وی حکم گیرد/ زند بر فرق ملت تا بمیرد
چنین وضعی ست در ایران شیعه/ خدا از ما ببُرّد نان شیعه
اگرچه پهلوان فیلسوفی/ قلم بر دست با قلبی رئوفی
به محفل گفتمان شیک داری/ خلوصِ فکر بکر و نیک داری
پسرجان این وطن ایرانزمین است/ همین است و همین است و همین است
دوباره شیخ فضل الله رئیس است/ وطن در دست مشتی کاسه لیس است
که خدمتکار او در خورد و بُردند/ شرافت را به قدرت واسپردند
چنین وضعی ست ، ماندلا کجا بود؟/ بشر در خانهء ملا کجا بود؟
کجا گاندی توانی یافت ای دوست/ که اهل دین نکنده ست از سرش پوست؟
خبر داری چه شد با سیرجانی؟/ ازین حرفا مزن گر می توانی؟
خبر داری فروهر را چه کردند/ از او باکارد ، همسر را چه کردند؟
به یاد آید گذشتِ روزگارت/ اطاقِ غرقِ خونِ بختیارت؟
برای گشت می رفتی به کشتی/ به یادت بود ستار بهشتی؟
به یادت هست نام نوجوانان/ که می آمد ز زندان ، نعش آنان؟
چه می گویی مگر آفریکنم من؟/ نه جانا بچهء این میهنم من!
نه ایران هندِ استعمار ی آمد/ که سی سال از تنش خون جاری آمد
تورا اندیشه های نیک ، نیک است/ ولی ایرانیان را شیک و پیک است
بباید راه دیگر یافت ای دوست/ اگر چشم قشنگت زیر ابروست!
بباید فکر جارویی دگر کرد/ تمیز این خانه را از بام و در کرد
که فکرِ فاکری می خواهد این خاک
وجودِ نادری می خواهد این خاک : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
هفتم دسامبر ۲۰۱۳

خورشید پرفروغ ، نه ديگر منور است
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش ، خموش است و بی نهیب
وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار ، چه ریزش نموده است
وان رود  و جویبار ،  چه خشکیده بستراست
ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است 
انبوه_ با ر_ غم ، به بسا جا ن و پیکراست

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_8.html

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

نردبان : در زنجیری از سروده ها


 
دوست از دشمن، همی نشناخت او/ نرد را کورانه کژ می‌باخت او
دشمن تو جز تو نبود، این لعین/ بی‌گناهان را، مگو دشمن به کین...
نردبان‌ خلق‌، این‌ ما و منی‌ است/ عاقبت‌ این‌ نردبان‌، افتادنی‌ است
(نردبان این جهان ما و منی است/ عاقبت این نردبان افتادنی است)
لاجرم هر کس که بالاتر نشست/ استخوانش سخت تر خواهد شکست
(هر که بالاتر رود ابله ‌ترست/ کاستخوان او بتر خواهد شکست)...
شرح، در آیینه ی اعمال جو/ که نیابی فهم آن از گفت و گو ... : مولوی

گردون ‌، سنان قهر به باطل نمی‌زند
الا کسی که خود بزند سینه بر سنان
اقبال ‌، نانهاده به کوشش نمی‌دهند
بر بام آسمان ‌، نتوان شد به نردبان... : سعدی

خُردْ همّت، همیشه خوار بُوَد/ عقل باشد، که شاد خوار بُوَد
گر تو از علم، نردبان سازی/ هرچه خواهی تو زود دریازی... : سنائی

رباخواری، از نردبانی فتاد/ شنیدم که هم در نفس جان بداد
(رباخواری، از نردبانی فتاد/ شنیدم هم اندر زمان جان بداد)
پسر، چند روزی گرستن گرفت/ دگر با حریفان نشستن گرفت
به خواب اندرش دید و پرسید حال/ که چون رستی از حشر و نشر سوال
بگفت ای پسر، قصه بر من مخوان/ به دوزخ در افتادم از نردبان : سعدی

پشت، بر روی جهان خواهیم کرد/ قبله، روی دلستان خواهیم کرد
سود ما سودایی عشقت بس است/ گرچه دین و دل زیان خواهیم کرد
خاصه عشقش را که سلطان دل است/ مرکبی از خون روان خواهیم کرد
دل اگر خون شد ز عشقش باک نیست/ کین چنین کاری به جان خواهیم کرد
گر در اول روز، خون کردیم دل/ روز آخر، جان فشان خواهیم کرد
ذره ذره، در ره سودای تو/ پای های نردبان خواهیم کرد
چون به یک یک پایه بر خواهیم رفت/ پایه‌ای زین دو جهان خواهیم کرد... : عطار

آن مهندس‌، که این بنا پرداخت/ کس نداند‌، که از برای چه ساخت
دانم این مختصر‌، که در این کار/ رمزهایی بود‌، فزون ز شمار...
اصل‌هستی و فرع هستی‌، اوست/ آن‌وجودی که می‌پرستی‌، اوست
قوه‌ای هست‌، فوق جمله قوا/ منقسم‌، در تمامت اشیا
قوهٔ کائنات‌، ازو باشد/ کائنی نیست‌، کان جز او باشد
هرکه زان قوه بیش‌، همره داشت/ سر عزت‌، بر آسمان افراشت
اندربن قوه‌، رشته‌هاست بسی/ سر هر رشته‌ای‌، به دست کسی
هرکه سررشته‌، بیشتر دارد/ بیشتر‌، زین جهان خبر دارد
هست این رشته‌، نردبان وجود/ که بدان می کند‌، وجود، صعود... : ملک‌الشعرای بهار

چیزها دیدم، در روی زمین/ کودکی دیدم، ماه را بو می کرد
قفسی، بی در دیدم/ که در آن روشنی، پرپر می زد
نردبانی، که از آن عشق/ می رفت، به بام ملکوت...
موزه ای دیدم، دور از سبزه/ مسجدی، دور از آب
سر بالین فقیهی نومید/ کوزه ای دیدم، لبریز سوال...
من قطاری دیدم/ فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم، که سیاست می برد
و چه خالی می رفت... : سهراب سپهری

یاد تو ، پنجره ای را به شب غربت من بگشود
نظر از پنجره بر بام شب افکندم
قرص ماه از پس ابری که روان بود ، نمایان بود...
این گمان بود که چون روزنه ای در دل تاریکی
رهنمونم شد و از خانه برونم راند
نردبانی که مرا تا به لب بام فلک می برد... : نادر نادرپور

بیچاره ملتی که سپارد زمامِ عقل/ در دست شرع و دزد شود پاسبان او
از بد ، هزار بار بتَر ، روزگارِ  آنک/ دیو از در ِ خدا برُباید روان او
رنگِ کلامِ خویش زند بر کلامِ وی/ فکر ِ نهانِ خویش نهد بر زبان او
بر خوانِ او نشیند و از خون او خورَد/ برجا نهد زبهر ِ سگان ، استخوانِ او
اربابِ دین ربوده به چنگگ نهادِ وی/ اصحابِ جور، برُده به ذلّت ، جهان او
جلادِ او به جلدِ مُرادِ کبیرِ او/ بدخواهِ او به جامۀ پیر مغان او
پیکِ بهشتِ او شده دوزخ فروز ِ او/ دوزخ فروزِ او شده آتش نشان او
چونین چگونه راه توان بُرد زی فلاح/ آنرا که سوی قعر برَد نردبان او
قومی چنین ، چگونه برآید مراد وی؟
شهری چنین ، چگونه بماند نشان او؟... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
اهل زمین به کار زمین «مبتلا» ستند/ یعنی که مبتلا به «بلای» خداستند
پیغمبران دلیل تو زی آسمان شوند/ عقل ترا به عرش خدا نردبان شوند
: سید حامد

چرا باید از تو انسان زدایی کنم/ تا بتوانم دوستت داشته باشم؟
چرا باید تو را با شعر نردبانی‌ام به ماه بر آرم
آنگاه، نردبان را از پیش پای تو بردارم؟
ما، زادگاه مان زمین است/ ترجیح می دهم که تو هم سیبی
از من بپذیری/ بگذار مارها به رقص در آیند: عسگر آهنین

از نردبان_ عشق به بام_ تو آمدیم
این کار_ عشق بود که رام_ تو آمد یم
در آسمان_ عشق هزاران ستاره بود
بر سوی_ یک ستاره به نام_ تو آمدیم
در خط_ صاف_ عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپای_ تو شدیم و به گام_ تو آمدیم