ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

کاش : در زنجیری از هفت سروده و هفت ترانه

 

١
ای کاش ، که جای آرمیدن بودی
یا این ره_ دور را ، رسیدن بودی
کاش ، از پی صد هزار سال ، از دل_ خاک
چون سبزه ، امید بر دمیدن بودی : خیام

یاران ، به مرافقت چو دیدار کنید
شايد ، كه زدوست ياد بسيار كنيد
چون باده ی خوشگوار نوشيد به هم
نوبت چو بما رسد ، نگونسار كنيد
ای کاش ، که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را ، رسیدن بودی
یا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه ، امید بر دمیدن بودی
اجرا : شاملو و شجریان
http://www.youtube.com/watch?v=3jNzoNS4y0w


٢
کاش ، بر ساحل رودی خاموش - عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد - به سرا پای تو لب می سودم
کاش، چون نای شبان می خواندم - به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم - می گذشتم ز در خانه ی تو
کاش، چون پرتو خورشید بهار - سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر - رنگ چشمان ترا می دیدم
کاش، در بزم فروزنده ی تو - خنده ی جام شرابی بودم
کاش، در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی_ خوابی بودم... : فروغ فرخزاد

آلاله غنچه کرده ، کاش بودی و می دیدی
کبوتر بچه کرده ، کاش بودی و می دیدی
گلها چشم انتظارن ، تا از در برسی تو
گلها غرق بهارن ، کاش بودی و می دیدی
میگن وقتی قاصدک ، رو دوش گل سواره
خوشبختی میاره ، کاش بودی و می دیدی
یه قمری توی ایوون ، داره لونه می زاره
میگن اومده کاره ، کاش بودی و می دیدی
حالا که دست گلدون ، به ساق گل رسیده
حالا که عطر آشتی ، تو خونمون پیچیده
حالا که خوب می دونی ، دلم هوا تو کرده
حالا که بغض و کینه ، پاشو کنار کشیده
نگو نگو نمیام ، نگو نگو نمیام
امید رو پر دادن ، دیگه سخته برام : جهانبحش پازوکی
اجرا : هایده
http://www.youtube.com/watch?v=-blDM0TqVZU


٣
کاش ، سوی تو دمی رخصت پروازم بود
تا به سوی تو ، پرم بال و پری بازم بود
یاد آن روز ، که از همت بیدار جنون
زین قفس تا سر کویت ، پر پروازم بود
دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پرده ی عشق
دور از آن مرغ بهشتی ، که هماوازم بود
همچو طوطی به قفس ، با که سخن ساز کنم
دور از آن آینه رخسار ، که همرازم بود
خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت
پیش این اشک زبان بسته ، که غمازم بود
رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور
که نگاهت ، مدد طبع سخن سازم بود : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

کاشکی به شهر شما سفر نمی کردم
از سر کویت هرگز گذر نمی کردم
کاشکی دل پاکمو بتو نمی دادم
بپای تو عمرمو هدر نمی کردم
کاش می دونستم بیوفایی داری زمن قصد جدایی
رفتی زعشق تو برام بجز خیال و گفتگو نمونده
از ان همه خاطره ها بجز سراب ارزو نمونده
به برگ زرد چهره ام شبنم سرد ارزو نشسته
گل تمنای منو زرفتن تو رنگ و بو نمونده
کاش میدونستم بیوفایی داری زمن قصد جدایی
اخه من چه می دونستم که تو یار مهربون یه روز نامهربون می شی
اخه من چه می دونستم که دل از من می کنی همدم دیگرون می شی
رفتی زعشق تو برام بجز خیال و گفتگو نمونده
از ان همه خاطره ها بجز سراب ارزو نمونده... : ترانه سرای ناشناس
اجرا : مهستی
http://www.youtube.com/watch?v=qYxFK1PRbSk

٤
ایکاش ، ایکاش ، قضاوتی ، قضاوتی ، قضاوتی
درکار ، درکار ، درکار می بود شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان های بی خورشید
چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ می شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی داوری داوری داوری درکار درکار درکار درکار»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم ِ قاضیان
ذات اش درایت و انصاف ، هیئت اش زمان
و خاطره ات ، تا جاودان ِ جاویدان... : احمد شاملو

می گم که کاشکی شاه بودم شاه تو قصه ها بودم
به فکر چاره ای واسه تموم آدما بودم
رو پشت بوم خونه ها تموم و گل می کاشتم
خونه فقیر و دارا ناودون طلا میذاشتم ناودون طلا میذاشتم
می گم که کاشکی شاه بودم شاه تو قصه ها بودم
به فکر چاره ای واسه تموم آدما بودم
می گفتم هر کی داره کبوتر و قناری
رها کنه به عشق روزای بی قراری
فقیرارو پول میدادم زندونیا رو آزاد
هرچی کویر خشک خودم می کردم آباد
می گم که کاشکی شاه بودم شاه تو قصه ها بودم
به فکر چاره ای واسه تموم آدما بودم
هر کس به دین و کیش خود سرگرم قوم و خویش خود
هر کس با اعتقادش منطق و عدل و دادش
هر کس با اعتقادش منطق و عدل و دادش
یه گلخونه یه میخونه سر تموم گذرا
واسه تموم عاشقا واسه همه رهگذرا
میگم که کاشکی شاه بودم شاه تو قصه ها بودم
به فکر چاره ای واسه تموم آدما بودم
یه مدرسه میساختم به قد هفتا دریا
که از تموم دنیا فقط بیان تماشا
هرکی عروسی می کرد هفتا شتر جهازش
مال و ملال و ثروت تا حد بی نیازش
می گم که کاشکی شاه بودم شاه تو قصه ها بودم
به فکر چاره ای واسه تموم آدما بودم : مسعود فردمنش
اجرا : ستار
http://www.youtube.com/watch?v=OPzjM6lefSU

۵
هیچ و باد است جهان ، گفتی و باور کردی
کاش ، یک روز به اندازه ی هیچ ، غم بیهوده نمی خوردی
کاش ، یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد ، به سر می بردی : فریدون مشیری
کاش غصه تموم می شد، کاش گریه نمی کردم
من باعث و بانی شم، دنبال کی می گردم
تقصیر خودم بوده، هرچی که سرم اومد
از هرچی که ترسیدم، عیناً به سرم اومد
تا حس من و دیدی احساس خطر کردی
تا رازم و فهمیدی دنیا رو خبر کردی
این حادثه ی تلخ و از چشم تو می دیدم
تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم
تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم : ترانه سرای ناشناس
اجرا : محسن یگانه
http://www.youtube.com/watch?v=AO7W6_dG2Xs

٦
کاش آن آینه ای بودم من ، که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را ، در آغوش
سرو اندام تو ، با آنهمه پیچ آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم ، گل صد بوسه ی ناب : حمید مصدق

ای بی وفا برو که شبستان خاطرم
دیگر نه جای جلوۀ ذوق وصال توست
زآندم که پی به راز نهان تو برده ام
کابوس خواب راحتم هر شب خیال توست
ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم!
میخواستم ز پرتو پندار تابناک
نور چراغ خلوت اندیشه ام شوی
می خواستم چو مرغ سبکبال آرزو
تا آخرین دیار خدا همرهم روی
اکنون بخویش گریم و برآرزوی خویش
در آسمان روشن اشعار دلکشم
دیگر نتابد اختر چشمان مست تو
گردیده چهره ات به غبار گنه نهان
خاموش گشته شمع محبت بدست تو
دیگر تو آن ستارۀ رخشنده نیستی
ای بی وفا که شهرت هنگامه خیز تو
مرهون شور عشق من و نالۀ من است
گر بر سر وفای تو شد نام و ننگ من
پاداش آن بدست تو پیمان شکستن است؟
نی نی تو قدر عشق ندانسته ای هنوز
بگذاشتم ترا به هوس های شوم تو
پنداشتم چنان که نه ئی آشنای من...
زین بعد بر مزار تمنا کنم فغان
آینده را به ماتم بگذشته بسپرم
دامان دل به اشک غمت شستشو دهم
وز سینه داغ مهر ترا پاک بسترم
دیگر نه اعتماد به هر بی وفا کنم : محمد حسن متخلص به بارق شفيعی سراینده ی افغانی
اجرا : خواننده ی ناشناس
http://www.youtube.com/watch?v=PFTb2Hc7b5I

٧
کاش بودم لاله تا جويند در صحرا مرا
کاش داغ دل هويدا بود از سيما مرا
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش
تا نگردد رو برو جز مردم دانا مرا
کاش بودم همچو عنوانی نشان روزگار
تا نبيند چشم تنگ مردم دنيا مرا
کاش بودم شمع تا بهر نگاه ديگران
در ميان جمع سوزانند سر تا پا مرا
کاش بودم همچو شبنم تا ميان بوستان
بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا
کاش قدسی از هوا پر مي شدم همچو حباب
تا بهر جا جای مي دادند در بالا مرا : غلامرضا قدسی
اجرا : احمد ظاهر هنرمند افغانی
http://www.youtube.com/watch?v=IuT8W87C89g

کاش می‌ شد روزگا را ن ، شاد بود
یا که انسان ، همچنان آزاد بود

یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ،کا نون عدل و داد بود

کا ش می‌ شد، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید

یا د رآغوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید

کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند

با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند

کاش  می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر

با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن امانت ما ند ه د وش روزگا ر

کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ دیار
ا یمن و آ سود ه ا ز بیداد بود

وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شاد بود

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

مهتاب : در زنجیری از ترانه ها و سروده ها


امشب ، که بر منی تو ای مایهٔ ناز
یارب ، تو کلید_ صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح ، به مشرق برگرد
ای ظلمت شب ، با منِ بی‌چاره بساز  
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام
حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام
خوابست و بیدارش کنید
مست است و هشیارش کنید
گویید فلانی اومده ، آن یار جانین اومده
اومده حال تو ، احوال تو ، سیه خال تو
سفید روی تو، سیه موی تو ، ببیند برود
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام
حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام : علی ‌اکبر شیدا
اجرا : مهران مدیری

شب ، خفته درخموشی و شب زنده دار ِ شب، چشمان مریم است
مهتاب ، کم کمک ز پس ِ شاخه های بید
دزدانه می کشد سر ، و می افکند ، نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم ، در آن شب ِ سیاه
دامن کشان ز پرتو ِ مهتاب ، تیرگی
رو می نهد به سایه ی اشجار ِ دوردست
شب ، دل شکسته و پرتو ِ نمناک ِ ماهتاب ، خواب آورست و مست
اندر سکوت ِ خرم و گویای بوستان
مه ، موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست ، مرغی ز شاخسار : فريدون توللی

ما ، تکیه داده نرم ، به بازوی یکدیگر
در روحمان ، طراوت_ مهتاب عشق بود
سرهایمان ، چو شاخه ی سنگین ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه ی محراب عشق بود... : فروغ فرخزاد

پدرم ، پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف
پدرم ، پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم ، پشت زمان ها ، مرده است
پدرم ، وقتی مرد ، آسمان آبی بود
مادرم ، بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد
پدرم ، وقتی مرد ، پاسبان ها ، همه شاعر بودند... : سهراب سپهری

مهتاب روشنی بخش
می کرد نور خود را بر سینه ی زمین پخش
از لای شاخساران سر می کشید و می دید
تاریکی زمین را در زیر سایه ی بید
اسرار نیمه شب را می جست و خنده می کرد... : نادر نادرپور

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو
خواب تفرستد و از راه ، سرابم نبرد
کاش ، از عمر شبی تا به سحر ، چون مهتاب
شبنم_ زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد... : مهدی اخوان ثالث

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن ، چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق_ دیدار تو ، لبریز شد از جام_ وجودم
شدم آن عاشق_ دیوانه ، که بودم
در نهانخانه ی جانم ، گل_ یاد_ تو درخشید
باغ_ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید... : فریدون مشیری
دکلمه ی کوچه با صدای فریدون مشیری
اجرا : کورش یغمایی

تو بالنده ای از سپهر بلندی
تو مهری، تو ماهی، تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی، تو پاکی، تو چون ژاله ی صبحگاه بهاری
تو برگی، تو باری، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی، تو چون آبشاری
تو سرچشمه نور مهر پگاهی، نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری، تو شعری، تو شوری
تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی، تو جانی، تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی، تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابناکی، تو خورشید خاکی... : حمید مصدق

می توان مستانه در مهتاب ، با یاری
بلم ، بر خلوت_ آرام_ دریا راند
می توان ، زیر_ نگاه_ ماه ، با آواز_ قایقران
سه تاری زد ، لبی بوسید... : احمد شاملو

مستیم ، و دل به چشم_ تو و جام داده ایم
سامان_ دل ، به جرعه ی_ فرجام داده ایم
محرم تری ز مردمک_ دیدگان نبود
زان ، با نگاه ، سوی_ تو پیغام داده ایم
چون شمع ، اگر به محفل_ تو ره نیافتیم
مهتاب وار ، بوسه ، بر آن بام داده ایم... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

لبخند زدی و آسمان ، آبی شد
شب های قشنگ_ مهر ، مهتابی شد
پروانه ، پس از تولد_ زیبایت
تا آخر_ عمر ، غرق_ بی تابی شد : مریم حیدرزاده

مهتاب ای مونس عاشقان
روشنایی آسمان آه مهتاب...
ای چراغ آسمان روشنی بخش جان
کو ماهم؟...
نزدت چه شب ها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لب ها به لب ها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
مهتاب امشب که پیش توام
او رفته و من مانده ام  آه افسوس...
رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دشت از هجرش...
نزدت چه شب ها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لب ها به لب ها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم : ناصر رستگارنژاد
اجرا : ویگن

من همان «ایران»م ، اما خواب را گم کرده ام
آب و خاکم ، گرچه خاک و آب را گم کرده ام
رنگ لالاهای من بر بام ها فریاد شد
تاب هر گهواره ی بی تاب را گم کرده ام
جنگلم سوزان و می گردم میان شعله ها
سروهای سرکش و شاداب را گم کرده ام
رگ گشودند از سیاوش، آسمان شد تشت خون
بام آبی ، جام عالمتاب را گم کرده ام
آسمان های شبم چتری برای عشق نیست
ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام ... : پیرایه یغمایی

وقتی که سیاهی را با نور می آمیزد/ رویا شود و رقصان زان معرکه برخیزد
آزاده و بی پروا نم نم چو به رقص آید/ یک هاله ز فردا را بر پنجره آویزد
فردای شکفتن را، پایان نهفتن را/ گفتن و شنفتن را بر حنجره ها ریزد
بی دغدغه می آیدتا رنج چو فرسایـَد/شوریده صفت شادی با توطئه بستیزد
می آید و می دانم، آزاد ز حرمانم/ چون عشق ز دلتنگی همواره بپرهیزد
می آید و می پویم،آنسوی تر از ماتم/ تا شوقِ سرافرازم، شوریدگی انگیزد
مهتاب بُوَد نامش، بی واسطه پیغامش/ می آید و تاریکی از خاطره بگریزد
می آید و می دانم، در خویش نمی مانم/ در شعر، خیالش با هر لحظه بیامیزد : ویدا فرهودی

سر نا ی عشق  ر ا ، خوش  و  شا د ا ب  می ز د م

نقش  و  نگا ر_  د لکش_  تو ،  ر و ی_  ما ه  بود
ا ز  را ه_  د و ر  ،  بو سه  به  مهتا ب  می ز د م

دکتر منوچهر سعادت نوری


 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

بوسه بر مهتاب


آ ن شب  که  در هو ای_ تو ،  چشمم  به  ر ا ه  بود
سر نا ی عشق  ر ا ، خوش  و  شا د ا ب  می ز د م

نقش  و  نگا ر_  د لکش_  تو ،  ر و ی_  ما ه  بود
ا ز  را ه_  د و ر  ،  بو سه  به  مهتا ب  می ز د م

دکتر منوچهر سعادت نوری

 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

زنجیره ی "دربان" و "دربانی" : در سروده ها


همان ، چو ز گوینده بشنید مست
خروشان ، از آن جای ، برپای جست
ز دربان ، برآشفت و گفت این سخن
نگوید ، خردمند ، مرد_ کهن ... : فردوسی

من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
شیران جهان روبه درگاه تواند
گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟ سعدی

جاهل به مسند اندر ، و عالم برون در
جوید به حیله راه ، و به دربان نمی رسد... : رشید وطواط

تا خیال کعبه نقش دیدهٔ جان دیده‌اند
دیده را از شوق کعبه زمزم افشان دیده‌اند
بر سر دجله گذشته تا مداین خضروار
قصر کسری و زیارتگاه سلمان دیده‌اند
طاق ایوان جهان‌گیر و وثاق پیر زن
از نکونامی طراز فرش ایوان دیده‌اند
از تحیر گشته چون زنجیر پیچان کان زمان
بر در ایوان نه زنجیر و نه دربان دیده‌اند... : خاقانی

مرا بیزار کرد از اهل دولت ، دیدن دربان
به یک دیدن، ز صد نادیدنی آزاد گردیدم : صائب تبریزی

نه گنجی ای دل از ماران چه نالی
که از ماران نباشد گنج خالی
چو طاوس بهشت آید پدیدار
بجای حلقه دربانی کند مار... : نظامی گنجوی

جهانداری که هر گه کو برآرد تیغ هندی را
زبانی را به دوزخ در، بپیچد ساق برساقش
وگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی
به سنباده حروفش را بسنباند در احداقش... : منوچهری دامغانی

ای نگار روحانی! خیز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن
در ترانه ی معنی دم ز سر مولا زن
و آنگه از غدیر خم بادهٔ تولا زن
تا ز خود شوی بیرون ، زین شراب روحانی...
پور موسی جعفر ، آیت‌الله اعظم
آن که هست از انفاسش زنده عیسی مریم
در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم
آفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم
می‌کند به درگاهش صبح و شام دربانی... : ملک‌الشعرای بهار

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
ای ز چشمه ی نوشت چشم و دل چراغانی
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی است
تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان
همتم نمی گیرد شاه را به دربانی... : شهریار

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار ِ توست
و اگر بی گاه
به درکوفتن ات پاسخی نمی آید... : احمد شاملو

در بندها بس بندیان, انسان به انسان دیده ام
از حُكمبر تا حكمران, حیوان به حیوان دیده ام
در مكر او در فكر این, در شُكر او در ذكر این
از حاجیان تا ناجیان, شیطان به شیطان دیده ام
دیدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان
من پیرهاى ناتوان دربان به دربان دیده ام
اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان دیده ام
از خود رجز خوانى مكن, تصویر گردانى مكن
من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان دیده ام



شرح ستم بس خوانده ام، آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان, دامان به دامان دیده ام
از این كله تا آن كله فرقى ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن كز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام
چكش به فرق من مزن اى صبر فولادین من
من ضربت پتك زمان, سندان به سندان دیده ام : رحیم معینی کرمانشاهی
اجرا : داریوش اقبالی
http://www.youtube.com/watch?v=63OYdKDehEc

خواب دیدم دوش ، ما را عاقبت
دورهء سختی به آسانی رسید
چشم زخم از عمق ِ چاه جمکران
بر وجیه الله ِ نورانی رسید
شرمسار ِ گرمسار از شهر رفت
شیخ پیشاهنگ سمنانی رسید
صوتِ جاء الحق برآمد از زمین
عمرِ باطل را پریشانی رسید
آن جنایتکار ِ خاکی رخت بست
آسمانی مردِ روحانی رسید
لیک ، تعبیرش به آوازی غمین
اینک از یار دبستانی رسید
گفت : جانا ، رفت آن جانی ز در
جانی ای دیگر ، به دربانی رسید! محمد جلالی چیمه (م. سحر)

باشد همواره کار_ "روحانی"
"زاری" و بس "بلا" و "ویرانی"
"منبر" و "خطبه " های "نادانی"
بر "عبا دوش" ها به "دربانی" : عاقل الشعرا 

نازنینا ، تو ، ای فرشته ی من
روح و ایمان ، بهشت_ بی دربان
تو ، که جانانه در نظر باشی
چون بهاران ، همیشه گل افشان

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

آه ها و گذشته ها : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

ابوسعید ابوالخیر

آسمان گویا دگر باید به ما یاری کند
بس که نامردی به ایران مردم آزاری کند
شهریار شاعران کو تا که از مرغِ سحر
همدلی را، خواهشِ نالیدن و زاری کند؟
از دماوندش بخواهد شعله‌ای آتش‌فشان
تا دمِ ضحّاکیان افسانۀ خواری کند
یا به ماه آسمان گوید ز دل بگرفتگی
در غم ایران زمین از دیده خون جاری کند
کاوه‌ای آیا بود یکباره برخیزد ز جای
دادخواهانی چو خود را هم علمداری کند؟
سلطۀ عمّامه پیچان، ای خدا، گو تا به کی
در عبای طاعت‌ات، تمرین عیّاری کند؟
در حدیثی کز دل سنگ آه ها برخاسته
آسمان سنگی مگر یک معجزِ کاری کند : دکتر باقر پرهام

... پیشتر ها ، آه
ساده بودیم و نمی دانستیم،
که شغالان گاهی
گرگ می زایند ، گرگ : جهان آزاد

آن گذشته ها چقدر زیبا بود
لحظه های خوب و بد زیبا بود
همه یاور و رفیق و همدل
همه چیز صد در صد زیبا بود
جاده ها خاکی و مردم خاکی
کسی از خلق نمی شد شاکی
همه راضی به رضای معبود
خالی از هر خسی و خاشاکی
آن گذشته ها صفا جاری بود
عالم از منکر و بد عاری بود
در وقت بلا و در زمان سختی
همسایه به همسایه پر از یاری بود
آن گذشته ها همه به دور هم
می کشیدند به نیکی جور هم
حتی به نداشتن کسی غصه نداشت
همه قانع به اقلیت و کم
آن گذشته ها  چقدر عالی بود
زندگی یه جور با حالی بود
در فصل بهار همه جا زیبایی
نقش بر دشت و دمن همچو گل قالی بود
روز عیدی را همه سر می زدند
کودکان چو کفتران پر می زدند
مردمان دسته به دسته با نشاط
یا به زنگ و یا که بر در می زدند
در همه شادی ودرد و سوزها
چه به سرعت می گذشت آن روزها
کمتراز حادثه های نا پسند
دلمان ناشاد گشت آن روز ها
آن گذشته ها چقدر شیرین گذشت
می شدیم شاد که خوب شیرین گذشت
حال از آن گذشته ها چیزی نماند
داد از این زمان که این چنین گذشت : حامد لاهیجانی

امشب دواره با من ، یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کن
دیریست بوی غربت ، در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلَت را ، در بسترم رها کن
بُغضی ست مثلِ مُردن ، پیچیده در گلویم
با مُعجرِ لبانت ، این بُغض را دوا کن
با هم بیا ببینیم ، خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده واکن
این دردِ خود پرستی ، ما را ز پا در آورد
با نیمه ی نگاهی ، ما را به ما عطا کن
در خاطرم نشستی ، در خاطرت نماندم
آه از بلای قسمت ، تدبیرِ این بلا کن ... : دکتر کریم سهرابی

پیشترها ، می شد
کنج_ یک دنج ، نشست
لبوی_ گرم_ تنوری خورد

پیشترها ، می شد
با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، از همه ی آنان برد

پیشترها ، می شد
کافه ای رفت
شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب
گشت زد ، خوش چرخید

پیشترها ، می شد
گوش ، بر هر آهنگ
توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد
همصدا با او خواند:
"دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"
"منو رها نمی کنه"
"منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود
و صدا ، ماهرانه بود

پیشترها ، می شد
نعره  و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را
آه_ جانسوز و شکایت ها را
"خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"
"جای بارون می‌چکه"
که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"

پیشترها ، می شد
شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت
به فلانی ، هم تاخت

پیشترها ، می شد
توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید

پیشترها ، می شد
راحت آسوده به "میدان" آمد
"مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"
"یک دست جعد یار"
"رقصی چنین"
"میانه ی میدان" داشت

پیشترها ، می شد
سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد
ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

پیشترها ، می شد

پیشترها ، می شد
کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد
لبوی_ گرم_ تنوری خورد

پیشترها ، می شد
با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد
از همه ی آنان برد

پیشترها ، می شد
کافه ای رفت
شیر_ داغی نوشید
شکرین لب بوسید
سر پل ، وقت_ غروب
گشت زد و خوش چرخید

پیشترها ، می شد
گوش ، بر هر آهنگ
توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد
همصدا با او خواند:
"دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"
"منو رها نمی کنه"
"منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود
و صدا ، ماهرانه بود

پیشترها ، می شد
نعره  و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را
آه_ جانسوز و شکایت ها را
"خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"
"جای بارون می‌چکه"
که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"


پیشترها ، می شد
شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت
به فلانی ، هم تاخت

پیشترها ، می شد
توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید

پیشترها ، می شد
راحت آسوده به "میدان" آمد 
"مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"
"یک دست جعد یار"
"رقصی چنین"
"میانه ی میدان" داشت

پیشترها ، می شد
سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد
ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد

دکتر منوچهر سعادت نوری