ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

سازها و آوازها : در زنجیر ی از سروده ها

هر کجا سازی شنیدی از دلی رازی شنیدی شعر و آوازی شنیدی...یاد من کن ، یاد من کن - سراینده : معینی کرمانشاهی/ اهنگ : ماهور از استاد تجویدی/ اجرا : دلکش، سال ١٣٣٩
********
گر کسی وصف_ او ، ز من پرسد
بیدل از بی نشان ، چه گوید باز
عاشقان ، کشتگان_ معشوقند
بر نیاید ز کشتگان ، آواز : سعدی

صبح شد برخیز مطرب ، گوشمال ساز ده
عیش های شب پریشان گشته را ، آواز ده
هیچ ساز از دلنوازی نیست ، سیر آهنگ تر
چنگ را بگذار ، قانون محبت ساز ده
جام را ، لبریز تر از دیده ی عشاق کن
از صف دریاکشان ، آنگه مرا آواز ده
کوری بی‌منت از چشم به منت ، خوشترست
گر توانی بوی پیراهن ، به یوسف باز ده
شبنم از روشندلی ، آیینهٔ خورشید شد
ای کم از شبنم ، تو هم آیینه را پرداز ده
چون نمودی سیر و دور خویش را ، صائب تمام
روشنی چون مه ، به خورشید درخشان باز ده : صائب تبریزی

ز درد من بسوزد سینه تو/ شود غمگین دل بی کینه تو
نباشد تا به چشم خود ببینم/ غبار آلوده آن آیینه تو
هر کجا رفتی پس از من/ محفلی شد از تو روشن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی/ عاشقی با لب گزیدن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی/ از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن/ وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن ، یاد من کن
بی تو در هر گلشنی/ چون بلبل بی آشیان دیوانه بودم
سر به هر در می زدم/ آنگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان، بزمی بپا شد
و اندر آن خلوت‌سرا/ پیمانه‌ها پر از می عشق و صفا شد
چون بشد آهسته شمعی/ کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری/ تا فتد دستی به گردن
یاد من کن ، یاد من کن : معینی کرمانشاهی


جمالِ یار در بر ، نوش بر نوش
به مستی وصف از آن خمّار می گفت
ز خود بیرون شد او ، در باده می خُفت
نوایِ اهل دل را گوش می کرد
به ذکری ، صد صنم بی هوش می کرد
خراباتی ست ، ویران است و آهَش
بسی پیران و گریان ، در پناهش
که چشم از آن جهان ، آکنده کرد او
شرابِ ناب را ، بی پرده کرد او
بر اهلِ دل ، بسی آوازها شد
پرید از خاک و هم از تن ، جدا شد
که ای اهلِ خراباتی و در کار
بخوان نامش ز دل ، بسیار و بسیار
که اندر جام ، جز نامش نبینم
بجز سرخیِ_ لعل ، از لب نچینم
که شیرین است ، شُربِ نابش ای یار
اگر بیرون کنی از دیده ، آن خار
گناه و جور و زور و آهِ مسکین
بسوزاند تو را هم خانه ، هم دین
بها نقل و نبات ، آمد پدیدار
بها جمعی به امید است و دیدار
تو گر با یار باشی ، اینچنین است
دوای دردِ این انسان ، همین است : احمدرضا زارعی


چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود : رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور
و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز
بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز...

دکتر  منوچهر سعا دت نوری

هر کجا سازی شنیدی از دلی رازی شنیدی شعر و آوازی شنیدی...یاد من کن ، یاد من کن
اجرا : دریا دادور - سال ١٣٨٦


ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

سروده های "بنگر" : از زبان برخی سخنوران



 حکیم عمر خیام
 
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
http://www.youtube.com/watch?v=hMIDHjx-IaE
برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیب‌الممالک فراهانی
 
بشنوید و بنگرید
بشنوید ، این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت ، سوگواری می کنند
بشنوید ، این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما ، هر گوشه زاری می کنند
بنگرید ، این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم ، آبیاری می کنند ... : فریدون مشیری

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است : هوشنگ ابتهاج
 
به من گفتی ، که دل دریا کن ای دوست
همه دریا ، از آن ما کن ای دوست
دلم ، دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا ، به خون پروا کن ای دوست
من و تو ، ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان ، چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته ، از دم یک تیشه هستیم ... : سیاوش کسرایی
 
جهان را بنگر : احمد شاملو
 
 
 
بال بگشای از کنام خویش
ای سیمرغ راز آموز
بنگر اینجا ، در نبرد این دژ آیینان
عرصه بر آزادگان تنگ است
کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است
روزگار رنگ و نیرنگ است ... : دکتر شفیعی کدکنی
 
خاطر ما را ، قراری نیست نیست
عمر ما را ، اعتباری نیست نیست
هر کجا در چشم مردم بنگری
جز نگاه سوگواری نیست نیست
جبر از ما ، اختیار از دیگران
جبر ما را ، اختیاری نیست نیست ... : مهدی سهیلی
 
من ، خانه ی خود به غیر نسپردم
تقدیر ، مرا ز خانه بیرون کرد
اکنون که دیار آشنایی را
چون سایه ی خویش ، در قفا دارم
بینم که هنوز و همچنان ، با او
در خواب و خیال ، ماجرا دارم
این عشق کهن که در دلم باقی است
بنگر که مرا چگونه مجنون کرد
اینجا که منم ، بهشت جاوید است
اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش
آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش
گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد
آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد ... : نادر نادرپور
 
ای آزادی ، بنگر ، آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است ، این حلقه گل خون است
ای آزادی ، از ره خون می آیی اما
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی آیا با زنجیر می آیی ؟ هوشنگ ابتهاج
 
گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ، عزیز من ، ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش ، که در این کهن سرا
کاری محال ، در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز ، تا هزار قیامت به پا کنی : مهدی اخوان ثالث
تو چشمه ی باده حیاتی/ ای صاحب عله سر بجنبان
از ذره ی ناتوان و بی جان/ بر گیر سراغ یار پنهان
تا پرده ز رخ گشوده گوید/ بنگر رخ آفتاب تابان
از دیده ی خود حجاب بردار/ تا به نگری جما ل جانان ... : محمود سراجی (م.س شاهد)
 
به يادت هست می جـُستی نشان از من؟ بيا بنگر
کسی ديگر نـبتواند مرا سازد نهان، مادر
بگو با خواهر ، آزادی اگر جوشد ز فريادی
گشايد شعله وش راهی که من دادم نشان، مادر
که دژخيمان و ضحاکان، به هيزم های اين عصيان
بسوزند و شود درمان ، غم ايرانمان ، مادر
و کردستان و گيلان را، خراسان و سپاهان را
کند چون سبز، افسونش، شود ميهن جوان، مادر
برادر را بگو شویــَد، سرشک از ديده و گويد
به گوش شهر، رازم را به لحنی بس روان، مادر
که می دانم در اين غيبت، مرا داده زمان فرصت
که راه سرخ پوبش را گشايم بر جهان، مادر
من آن گلگون کمانگيرم، که چون بگسسته زنجيرم
مرا يابی اگر خواهی، فراز آسمان، مادر ... : ويدا فرهودی
 
پیغمبران ، پیغامِ مِهر آرند
در آستینشان دستِ سنگین نیست
در قولشان فرمان ِ غارت نی
در دستشان گُرز و تبرزین نیست
هرگز کتاب آسمانی شان
در سایهء بیداد، تدوین نیست
هرگز خداشان دهشت آور ، نی !
هرگز نداشان وحشت آگین نیست
بنگر مسیحا را که در مَقتل
بر قاتلانش نیز نفرین نیست
زرتشت را بنگر که درسنجش
جز نیکی اش معیار و شاهین نیست
هان ای فقیهان ِ جنایت کیش
دین محمد هرچه هست ، این نیست
نهب و قِتال و ظُلم و بی رحمی
دستورِ الرحمن و یاسین نیست
بیماری قدرت شما را کشت
گور ِ شما جز تلّ ِ سرگین نیست : محمد جلالی چيمه (م. سحر)
 
سخن ایران
منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار
بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار
بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار
بنگر مرا به عصر_ حماسی و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار
بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار
بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام
منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار
بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام
منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار
بنگر مرا ، چو آرش و تیر_خد نگی ام
بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

درود به ایران و ایرانیان


از من درود باد به یاران به دوستان 
بر مردمان_ کشور_ ایران_ باستان

آن مهد_ مهر و عاطفه و ایثار،
گنجینه دار_علم  و بسی آثار

آن سرزمین_کهنسال_ این جهان
آن یادگار_ عصر_ نیاکان_ آریان

آن زادگاه_ پاک_ ملت_ آزاده
کز بهر_ دفع_ خصم ، بس آماده

از من درود باد ، به کاوه به مازیار
بر مرد و زن ، تمامی_ افراد_ آن دیار

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

انتخاب ، انتخابات ، رأی : در زنجیری از سروده ها ی عشقی و سیاسی و طنز و نغز


ز وصل و هجر ، خود آسایش و عذاب_ منی
تویی ، که مایهٔ تسکین و اضطراب_ منی
دو هفته ، ماه و فروزنده ، آفتاب_ منی
ز دفتر دو جهان ، فرد_ انتخاب_ منی... : فروغی بسطامی

بیاض گردن او ، گر به دست ما افتد
چه بوسه‌های گلوسوز ، انتخاب کنیم : صائب تبریزی

آوخ از محنت و عنای* شما
وای از رنج و ابتلای شما
به رخ خلق باب فتنه گشود
مجلس شوم فتنه ‌زای شما
بی ‌بها مانده‌اید و بی‌ قیمت
زآنکه رفت از میان بهای شما
دست از این قیل و قال بردارید
نه اگر بر خطاست رای شما : ملک ‌الشعرای بهار
*عنا : زحمت - رنج - مشقت (لغت نامه دهخدا)

از بخت خوش ، این بار
گلخانه ای بودم ، نمایان از پس دیوار
عطر هزاران گل ، شناور در گلابم کرد
در پشت هر گل ، صورتی دیدم از روزگاران سبکبالی
این لاله ی سرخ جوانی بود ، آن لادن زرد میانسالی
زیبایی گل ها ، خجل از انتخابم کرد... : نادر نادرپور

بر دوش خسته کشیدم ، ترانه هایم را
و عاشقانه ، گذر کردم از حیاط های ازدحام و انزوا...
از شهرهای ژنرال ها ، حکومت نظامی و انتخابات...
از سالهای جهل ، توطئه ، فریب
از سال های قتل عام انقلاب
از سالهای سایه روشن سیال و شک
بر دوش خسته کشیدم ، ترانه هایم را
و عاشقانه ، گذر کردم تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سرزمین صبورم را ، در جشن زاد روز کودک آینده : ایرج جنتی عطایی

ای علت_ قشنگی_ رویا و خواب_ من
تنها دلیل_ گل شدن ، اضطراب_ من
ای راه_ حل_ ساده ی جبران_ تشنگی
فواره ی نگاه_ قشنگ_ تو ، آب_ من
رفتی ، چه قدر ساده دل_ آسمان شکست
در عکس_ مهربان_ تو ، در کنج_ قاب_ من
باران چه قدر حرف_ ترا گوش می کند
می بارد آن قدر ، که نیایی به خواب_ من
گرچه نگاه_ عاشق_ تو ، هیچ کم نکرد
از اوج_ دل ندادن_ تو ، یا عذاب_ من
اما دل_ شکسته ی من ، باز هم نوشت
صد آفرین ، به چشم_ تو و انتخاب من : مریم حیدرزاده

مش حسن با دو عدد گاو ز صحرا آمد
با زنش گفت به شادی که اوباما آمد!
پلوئی دم بکن و پوست بکن بادمجان
که به جانم هوس مرغ و مسما آمد
همسرش گفت که این سمت نیامد، دیدم!
به گمانم که در اطراف «یو -اس -آ» آمد
تازه با رأی من و تو که نیامد سر کار
روی_ آرای_ همان مردم_ آنجا آمد
چه کند فرق برای من و تو، بیچاره؟
درد ما را مگر او بهر مداوا آمد
گاومان شیر فزونتر بدهد از فردا؟
بابت ذوق زیادی که اوباما آمد
یا که گاو نرمان هم پس از این شیر دهد؟
روی شوقی که طرف با هی و هورا آمد؟
کو برنجت که پلو خواستی از بهر ناهار؟
مرغ بریان مگر از عالم رؤیا آمد
آنچنان ذوقزده ای آمده ای، پنداری
که پسرخاله ات از قریۀ بالا آمد
رفع تبعیض نژادی خبری شیرین بود
که به صبحانۀ ما مثل مربا آمد
لیکن این مرد سیاهی که دلت را برده
نه سیاهی است که در قصه و انشا آمد
این سیاهیست که با پول سفیدان جهان
پی افزایش سرمایه به سودا آمد
«آن سیه چُرده که شیرینی عالم با اوست»
فرصتش ده که ببینی پی یغما آمد
همچنان در به همان پاشنه خواهد چرخید
این یکی از پی نو کردن لولا آمد
چشم پر ماتم افغان و عراقی روشن
بوش تازه نفسی تازه به دنیا آمد
به طرفدار محمد مگرش رحم آید
اینکه با همرهی امت موسی آمد
نظر مشدی حسن چون ز اوباما برگشت
با دوتا گاو خودش جانب صحرا برگشت : هادی خرسندی

من انتخاب می‌کنم!
«اینست آش کشک! یا می‌خوری ، بخور
یا گوشه‌ای بگیر از گشنگی بمیر ، همینست...!»
من انتخاب کردم: سنگی ز نان سنگک
وان کاسه را شکستم
به به چه انتخابی! به به چه مزه‌ای! عطا گیلانی

ترک گفتم بروز آدینه ، راحت خانه در هوایی سرد
تا دهم رای انتخاباتی ، چه تفاوت کند به زن یا مرد
هر طرف بود محشری بر پا ، ماجرایی که شرح نتوان کرد
همه جا های و هوی تبلیغات ، همه اندر رقابتند و نبرد
این طرف یک قبیله ی ریشو ، آن طرف یک عشیره ی بی درد
در تحیر از این همه غوغا ، گشته بر پا از آن هیاهو گرد
ناگهان دختری نکو منظر ، زان میانه بسوی من رو کرد
قد بلند و سپید روی و ظریف ، طاق ابروش دام می گسترد
گفت : آقا خبرنگارم من ، تو که را انتخاب خواهی کرد؟
من بیچاره ی ندید بدید ، باخنم قیافه چو بازی نرد
زان همه خوشگلی و طنازی ، نفسم حبس گشت و رویم زرد
آتشی در درون من افتاد ، عشق چو قله  من چو کوه نورد
گفتم ار انتخابات آزاد است ، من تو را انتخاب خواهم  کرد : محمدرضا عالی پیام 

سیاست دلمرده ، آرمانهای قلم خورده
ارواح قسم خورده ، مورخین پژمرده
ملت کلک خورده ، از صندوق صدقه ، به صندوق رأی
رأ ی برای فرو رفتن به خواب
خوش خواب ، خوش بخواب
سراسیمه برو به پای انتخواب
رأ ی بده بعدأ بخواب ، کجاست انتهای خواب
آی آی ، رأی بقاپ از آ دم_ خواب
از مرده ، از مریض افسرده
مهربزن به سجل متوفی ، که طوفانی ش برده دستبرد
دست درازی به کی برد ، دست زدن با ساطور
چرخیدن با پا ترول ، پول پترول
گلوله ها گل انداخته ، سرخ برسفیدی پنبه
انتخوابات ، مبارزی مفلوک ، ره گم کرده در این خرابا ت
ر أی داده ، نداده ، رأی پس گرفته ، نگرفته
دست بند آهنین ، دست در دست بند
پینه بسته پا از درماندگی راه ها ، پینه بسته فکر
در بحبوحه ی انتخوابا ت : افسانه خاکپور

... به تاچر ، رأى دادم من
بنام زن ، حقوق هر زن آزاده را بگرفت
بساط اتحاد كارگرها ، كارمندان را ز بن بر چيد
سپس ، من نا اميد از تاچر و حزبش
به حزب كارگر ، به آقاى بلر ، من رأى خود دادم
دو صد رحمت به آن تاچر ، به آن بوش پسر ، بوش پدر ، ريگان
دگر من ، اين دموكراسى نمى خواهم ، دگر من ، دين نمى خواهم
كمونيست ، هم نمى خواهم ، دگر قيم ، نمى خواهم
از اين دنياى پهناور ، فقط يك سهم مى خواهم ، فقط يك راًى مى خواهم
فقط يك رأى ، در تصويب و در اجراى هر جزئى ز هر قانون
بلى امروز ، اين امكان ميسر هست
اگر اين صاحبان قد ت و سرمايه ، بگذارند : الف. حسینی

ای رژیم فریب و جور و فساد/ وعده هایت نبرده ام از یاد
خانه و  برق  و آبِ مجانی/ من به تو رای خود نخواهم داد
هر چه گفتی دروغ شد، شیاد/ فاسدی ای رژیم، ننگت باد
حُقه و رشوه عدل داده به باد/ من به تو رای خود نخواهم داد...
خانه ویرانه،  دل شده ناشاد/ اعتیاد این چنین که دارد یاد؟
فقرو فحشا شده نشانِ رژیم/ من به تو رای خود نخواهم داد
زن و مرد و جوان زند فریاد/ کس دراین سرزمین نباشد شاد
تف بر این مکر و تقیه و بیداد/ من به تو رای خود نخواهم داد : شاعر ناشناس
با نام مستعار دانشجو

نه من ديگر به اکبر مي دهم رأي
نه بر کانديد رهبر مي دهم رأي
نه بر سردار و نه غير نظامي
نه بر اصحاب منبر مي دهم رأي
وگر شرکت کنم در انتخابات
به شخص خود،به اين خر مي دهم رأِِِِِِي : هادی خرسندی

این رأی من ، وظیفه ی تاریخی من است
وز روشنای رأی من ، این خانه روشن است
سی سال ، رأی داده و خر برگزیده ام
وینگونه ، استراتژی_ من ، مدون است
من رأی می دهم ، که شود رهنمای خلق
گرگی ، که در کمین و امینی ، که رهزنست
محجورم و صغیر م و در کشتزار دین
خارم ، خلیده در دل و خاکم ، به خرمن است
تا کاروان ، به شبرو دین واسپرده ایم
خوشبخت ، خیل رهزن و بیچاره ، میهن است : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

آفت زده این باغ ، ببینید کجایید
یکبار دگر ، لشگر این شعبده هایید
دستی بده ، ای هموطن غرق تماشا
وقت دگری نیست ، که از خواب درآیید
هر بار ، که بازیگر این معرکه گشتید
گفتند و نوشتند ، براین شیوه رضایید
این معرکه ، توهین به شعور همگان است
ظلم و خفقان است ، اگر نوش نمایید
بی رأی شما ، مهره همانست که باید
بازیگر تصویر حماسیش چرایید ؟
تحریم چنین است ، که در خانه بمانید
بهتر ، که نباشید و به تصویر نیایید
خلوت ، چو شود کوچه و بازار و خیابان
دیگر نتوان گفت ، هوادار شمایید : داریوش لعل ریاحی

تو که صدعشوه می ریزی به خوابم
کجا دا نی زعشق بی حسا بم

که همچون بنده ی در گاه عشقت
سر از فرمان_ تو  هرگز نتا بم

یکی تصویر_ نازت روبر‌یم
به منز لگاه_ عشق هرسو شتا بم

وگر آنجا ترا یکدم نه بینم
نشان_ رد_پای ات را بیا بم

ندارم لحظه ای تاب جدایی
که ازدوری و هجران درعذ ا بم

و درعرش_ سپهر_خوبرویان
تو هستی : آ فتا بم ، ماهتا بم

تو که هر نیمه شب آیی سراغم
و ازفردای عشق پرسی جوا بم

قرار_عشق_من با تو ، مدا م است
که ثبت است شرح آن در هرکتا بم

ترا جزهمدل و همد م ‌نجویم
عزیزم : ای نخستین ا نتخا بم

کجا دا نی زعشق بی حسا بم
تو که صدعشوه می ریزی به خوابم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

عروس : در زنجیری از سروده ها



١ - عروس : در برخی سروده های کهن

زمانی برق_ پر خنده ، زمانی رعد_ پر ناله
چنان چون مادر از سوک_ عروس_ سیزده ساله
و گشته زین پرند_ سبز ، شاخ_ بید _ بن ساله
چنان چون اشک مهجوران ، نشسته ژاله بر لاله : رودکی

پر از غلغل و رعد شد ، کوهسار
زمین شد ، پر از رنگ و بوی و نگار
جهان ، چون عروسی رسیده جوان
پر از چشمه و باغ و آب روان... : فردوسی

مبارک باد بر ما ، این عروسی
خجسته باد ما را ، این عروسی
چو شیر و چون شکر بادا همیشه
چو صهبا و چو حلوا ، این عروسی... : مولوی

شکایت کند ، نو عروسی جوان
به پیری ، ز داماد نامهربان
که مپسند چندین که با این پسر
به تلخی رود ، روزگارم بسر... : سعدی

می خوردن و شاد بودن ، آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین ، دین منست
گفتم به عروس دهر ، کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو ، کابین منست : حکیم عمر خیام

بیا که قصر امل ، سخت سست بنیادست
بیار باده ، که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم ، که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد ، آزادست...
نصیحتی کنمت ، یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ، ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه ی عشقم ، ز رهروی یادست
رضا به داده بده ، وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد ، از جهان سست نهاد
که این عجوزه ، عروس هزاردامادست... : حافظ

به رنگ و روى جامه ، دلفروزان
ز بوى اسپر غم و از عود ، سوزان
به فریاد آمده دل زیر هر بر
ستوهى یافته هر مغز در سر
نشط هر کسى با همنشینى
زبان هر کسى با آفرینى
که جاوید این سرا آراسته باد
پر از شادى و ناز و خواسته باد
درُو ، خرّم  ویوگان* و خُسوران
عروسان ، دختران ، داماد ، پوران
کنون کاین بزم دامادى بدیدى
سرود و آفرین هر دو شنیدى : فخرالدین اسعد گرکانی
*ویوگ : یکی از واژه های فارسی عروس است

در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت ، که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش ، مدار
کان تحمل که تو دیدی ، همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار ، به بنیاد آمد
بوی بهبود ، ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا ، شاد آمد
ای عروس هنر از بخت ، شکایت منما
حجله ی حسن بیارای ، که داماد آمد
دلفریبان نباتی ، همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان ، که تعلق دارند
ای خوشا سرو ، که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم ، که ز عهد طربم یاد آمد : حافظ

مشکل است این که کسی را به کسی ، دل برود
مهرش آسان به درون آید و مشکل برود
دل من مهر تو را گرچه به خود زود گرفت
دیر باید ، که مرا نقش تو از دل برود
در عروسی_ جمال_ تو ، نمی‌دانم کس
که ز پیرایهٔ سودای تو ، عاطل برود... : سیف فرغانی

از دو چشمم ، آب یکسو گشته جاری ، خون ز یکسو
دست و پایم ، بسته دین از یکطرف ، قانون ز یکسو
قامتم را ، کوژ دارد ، خون دل ، از دیده بارد
آن قد موزون ، ز سوئی وان رخ گلگون ز یکسو
دوست از راهی ، بکین ما و دشمن از طریقی
پطر ، یکسو در کمین ما ، و ناپلیون ز یکسو
باد ، از جائی خرابم می کند ، باران ز جائی‌
کنت ، در سوئی کبابم میکند ، بارون ز یکسو
نوعروس ملک را کابین کنند از بهر خصمان
اعتدالیون ز سویی، انقلابیون ز یکسو ...: ادیب‌الممالک فراهانی

٢ - عروس : در برخی سروده های این زمانه

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه ، دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس_ خیالات_ دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه ی چشم سیاه چیست؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشم های وحشی لیلی سیاه نیست
در چشم های لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه ی لب های خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق... : فروغ فرخزاد

زندگی ، چیزی بود مثل یک بارش عید
یک چنار پر سار
زندگی ، در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی ، در آن وقت ، حوض موسیقی بود.. :  سهراب سپهری

جنبش گهواره ، نغمه ی لالایی
ریزش چشمه ی شیر ، به لب غنچه تر
پرپر پروانه ، جیک جیک گنجشک
تابش چشم شناخت ، تپش خواهش گنگ
نگه شوق و شکیب ، بوسه ی عشق و شتاب
خنده ی دلکش گلهای سپید ، به سر زلف عروس
جنبش گهواره ، نغمه ی لالایی : هوشنگ ابتهاج

به عالمی ندهم حال عارفانه ی خویش
خبر ز خواجه ندارم که سیم و زر دارد
ز باده های مجازی به جز خمار مجوی
شرابخانه ی حق مستی دگر دارد
ز زیر زلف نگاهی به ناز کرد و گذشت
هزار شکر که چشمش به ما نظر دارد
نگارخانه ی طبعم ز یار نقش گرفت
عروس عشق بنازم که صد هنر دارد : مهدی سهیلی

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد
به عروسی_ عروسک های کودک_ خواهر_ خویش
که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد... : حمید مصدق

او درین بستر به خود پیچید مگر
 رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد... : سیمین بهبهانی

تو می خوای چشام تو رو نگهداره
تو می خوای هر چی بگی بگم آره
تو می خوای فانوس لحظه هام باشی
تو می خوای تا آخرش باهام باشی
تو می خوای شب تا سحر صدام کنی
تو می خوای خوابم بودم نگام کنی
تو می خوای عروس رؤیاهام کنی
تو می خوای پری دریاهام کنی... : مریم حیدرزاده

بخوان به گوش فرودين عروس تازه‌ی زمين
به جادوی ترانه‌ای، شکوفه‌ها، قطار کن
به عاشقی که خسته‌دل، از آرزو گسسته دل
بگو که هجر را بِهـِل، هوای آن ديار کن... : ویدا فرهودی

از تيره ی ترانه ی شاليزار ، از خطه ی مني
آنجا ، كه ابر را با شاخه هاي خاطره پيوندي ست
و سبزه ی سفال ، آئينه دارِ شاديِ باران است
آنجا ، آن درختِ كهنْ سال
نام ترا هنوز با غروب مي گويد...
بوي بهارِ نارنج
در جاده هاي طي شده ی صبحِ گردنت
محبوبِ هر جوانه ی شوريده ست
چمخاله ، در عروسي تابستان
شادي آب را
در شاديِ خيالِ تو مي رقصد... : رضا مقصدي

٣ - عروس : از دیدگاه یک سراینده
(همین نگارنده)

باورت سا خت ، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی ، تا که پرستو بینی
زهی افسوس ، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا ، روشن و صاف
با د و طوفان بشد ، و خا ر و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات ، در راه آزاد به رفت
بر حذر ماندی ، و فوج عسسی‌ بر آمد
نوعروس ملک کابین گشته درچنگال خصم
فره هشیا ر : صدای جرسی بر آمد
***
شمع و آیینه گذارید و بر آرید ز دل بانگ و سرود



کف زنید ، گل بفشا نید ، بسا زید بسی ولوله ها
جمع مجلس به سرورست و فضا گشته پر از هلهله ها

همه لب ها به تبسم ، همه جا شا دی ها ست
وقت پاینده ی عشق است و به پا ساز و نواست

چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی
جشن داماد و عروس است و زمان ، کامرواست

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

نغمه ها و ترانه های "مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه


هوس ، در دیدگانش شعله افروخت
شراب_ سرخ ، در پیمانه رقصید
تن_ من ، در میان_ بستر_ نرم
به روی سینه اش ، مستانه لرزید
گنه کردم ، گناهی پر ز لذت
کنار_ پیکری ، لرزان و مدهوش
خداوندا ، چه می دانم ، چه کردم
در آن خلوتگه ، تاریک و خاموش : فروغ فرخزاد

چه جای ماه ، که حتی شعاع_ فانوسی
درین سیاهی_ جاوید ، کورسو نزند
به جز طنین قدم های گزمه ی سرمست
صدای_ پای_ کسی ، سکوت_ مرتعش_ شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر ، صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد
کجا ، رها کنم این بار_ غم ، که بر دوش است؟
چراغ_ میکده ی آفتاب ، خاموش است : فریدون مشیری

وقتی که من ، جوان جوان بودم
شب ها ، ستارگان در جام لاجوردی براق آسمان
چون تکه های کوچک یخ ، آب می شدند
من ، با لبی به تشنگی خاک
می خواستم که توبه ی پرهیز خویش را
مردانه ، در برابر آن جام بشکنم...
من ، در کنار سفره ی رنگین چشمه ها
مهمان ماهیان شبانگاه می شدم
من ، برف کوه را ، با لاجورد شب
مستانه می چشیدم و از طعم آسمان
آگاه می شدم ... : نادر نادرپور

در کوی تو مستانه ، می افتم و می خیزم
دلداده و دیوانه ، می افتم و می خیزم
من مست و پریشانم ، می نالم و می مویم
مدهوش ز پیمانه ، می افتم و می خیزم
تا آنکه تو را یابم ، می گردم و می جویم
سر بر در آن خانه ، می افتم و می خیزم
چو شمع شب عاشق ، می سوزم و می گریم
از عشق چو پروانه ، می افتم و می خیزم
گر دست دهد روزی ، تا خاک رهت گردم
در پای تو جانانه ، می افتم و می خیزم
گفتی که ز جان برخیز ، در ملک عدم بنشین
زین روست که مستانه ، می افتم و می خیزم
من مست قدح نوشم ، از چشم تو مدهوشم
سلانه به سلانه ، می افتم و می خیزم
دیوانه ی رویت من ، گردیده ی کویت ، من
ای دلبر فرزانه ، می افتم و می خیزم
باز آی و گرنه می ، هستی ز کفم گیرد
اینسان که به میخانه ، می افتم و می خیزم : حمید مصدق

لبت گر پی سخن باشد ، نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها ، نه خاموشی نه گویایی
گهی از دیده پنهانی ، پری زادی پری رویی
گهی در جان هویدایی ، فرح بخشی ، فریبایی
به رخ گیسو فروریزی ، که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر ، به هر صورت دلارایی
چرا زلف سیاهت را ، حجاب چهره می سازی
تو ماهی در دل شب ها ، نه پنهانی که پیدایی
زبانت را نمی دانم ، نه بی شوقی ، نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم ، نه با مایی نه بی مایی : مهدی سهیلی

آن شب که بوی زلف ِ تو با بوسه ی نسیم
مستانه ، سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت ، رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه ی مژگان ، چه ناز داشت
در باغ دل شکفت ، گل تازه امید
کز چشمه ی نگاه تو ، باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو ، در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت ... : هوشنگ ابتهاج

عمر آن بود ، که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف ، که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل ، روشن کرد
لیک افسوس ، که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد ، چشم دل از جلوه ی مستانه او
تا زدم چشم به هم ، مهلت دیدار گذشت : عماد خراسانی

فکر غزلی بودم ، سرسبز و بهارانه
تا پیشکش ات سازم ، چون هدیه ی عیدانه
گفتم کنمش رقصان ، با زمزمه ی باران
در اوج پریشانی ، با دغدغه بیگانه
با سرخی گفتارم ، می خواستمت نم نم
مستانه به شور آرم ، شاداب چو پروانه
در سردی رفتارت ، غمناکی گفتارت
با سـِحر سخن شاید ، یک چند کنم خانه
مبهوت نظر کردی ، بر خامیِ کردارم
در خامشی ات صدها ، ناگفته ی رندانه
انگار که می گقتی، کو نوبت پاکوبی
جرمی است گران شادی ، در میهن ویرانه...
لب تشنه ای و خسته ، گر از غم_ پیوسته
با جرعه ای از شعرم ، شو راهی ِ میخانه
می شوی خمودی را ، از پیکر و از سیما
بر وهم بزن آتش ، با یک دو سه پیمانه : ویدا فرهودی

در گرگ و میش_ سنگر_ متروک
دشمن ، شراب_ خون_ سپیدار و سرو را
مستانه ، در قرابه ی سالوس ریخته ست
خُم ، در هوای_ مظلمه ، در جوش است
وآن لعل فام ِجاری ، این بار نیز خون سیاووش است
این بار نیز ، مشعله در دست دوست نیست
افتاده  زیر گام ِ پیام آوران_  مرگ : سوداگران تاریکی
اینجا ، کنار معرکه پیش تو ، در همین نزدیکی
این بار نیز ، مشعله خاموش است... : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

جز عربدۀ باد که پیمانه ندارد
گویی که درین خطه کسی خانه ندارد
رفتند رفیقانِ وفاق از پیِ فردا
افسوس بر آواره که کاشانه ندارد
گشتم من گُمگشته به هر کوی وُ سرایی
این کوی وُ سرا چون منِ دیوانه ندارد
از خاک نرویَد گُلِ مستانۀ سوری
این تاک دگر هستیِ افسانه ندارد
مستی ز می وُ قصۀ هستی که سِتُردند
آن نای شبان نالۀ مستانه ندارد
پیمانه ازان می شکَند گردشِ گیتی
چون درد شناسی رهِ رندانه ندارد
دیدم صدفِ حوصله افتاده به ساحل
بشکسته تن وُ زار که دُردانه ندارد
با کوه سخن گفتم وُ پاسخ نشنیدم
هیهات که تابِ تنِ ویرانه ندارد
رفتم به تمنای تو هر گوشه وُ دیدم
تنهاییِ من را خود وُ بیگانه ندارد
کو گُلشنِ مستانه که رقصد چو سبویی
آغوشِ تهی گرمیِ جانانه ندارد
میخانۀ جانان خبر از غربتِ ما داد
دردا که کسی مستیِ فرزانه ندارد
«یک نالۀ مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد*»
خورشید فرو مُرده وُ افتاده ز تاب ست
آن شعلۀ رخشندۀ پروانه ندارد
اُمیّد رساند سفری جانبِ خانه
اُمیّد درین سینه دگر لانه ندارد : رضا بی شتاب
* تک بیت از محمد کاظم قمی است

من منتظر_ چنان شبی هستم
مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت
خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت
یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی
انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره
تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی
هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام
تابانده ، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن
اسرار_ دلت ، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو
چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون
آن جذبه ی شور و حال و شیدایی
من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی...

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

***
رختخواب مرا مستانه بنداز : داریوش رفیعی
http://www.youtube.com/watch?v=HmWUwSIrnus
رختخواب مرا مستانه بنداز : کورس سرهنگ زاده.
http://www.youtube.com/watch?v=36IVjl2Vsm4
رختخواب مرا مستانه بنداز : صمد پیوند
http://www.youtube.com/watch?v=6d4UdkPlMBk