ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

زنجیره ی "باخته" در سروده ها



ای تو در بیگار ، خود را باخته
دیگران را تو ز خود ، نشناخته
یک زمان تنها بمانی تو ، ز خلق
در غم و اندیشه مانی ، تا به حلق : مولوی

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ‌ای
من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته ‌ای ...
هر که می‌بیندم از جور غمت می‌گوید
سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته ‌ای
بیم ماتست در این بازی بیهوده مرا
چه کنم ، دست تو بردی که دغل باخته ‌ای : سعدی

کین خبیثان ، مکر و حیلت کرده‌اند
جمله مقلوب ست ، آنچ آورده‌اند
قصد ایشان ، جز سیه‌ رویی نبود
خیر دین کی جست ، ترسا و جهود
مسجدی ، بر جسر دوزخ ساختند
با خدا ، نرد دغاها باختند... : مولوی

ناگهان پرده برانداخته‌ ای ، یعنی چه
مست ، از خانه برون تاخته ‌ای ، یعنی چه
زلف در دست صبا ، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته ‌ای ، یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ ای ، یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ ای ، یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر ، سر میان
و ز میان ، تیغ به ما آخته ‌ای ، یعنی چه
هر کس از مهره ی مهر تو ، به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ‌ای ، یعنی چه
حافظا در دل تنگت ، چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ ای ، یعنی چه : حافظ

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود... : وحشی بافقی

با عشق ، وجود خود برانداخته به
با سوختگی چو شمع ، درساخته به
زان پیش که در ششدره افتی ، خود را
در باز ، که هرچه هست درباخته به : عطار نیشابوری

منزلگه دل ها ، همه کاشانه ی عشق است
هر جا که دلی گم شده ، در خانه ی عشق است
ویرانه ی جاوید بماند ، دل بی عشق
آن دل شود آباد ، که ویرانه ی عشق است
فرزانه در آید به پری خانه ی مقصود
هر کس که در این بادیه ، دیوانه ی عشق است
پیمانه ی زهر فلکم ، تلخ نسازد
این حوصله ، تلخی کش پیمانه ی عشق است
هر کس به لبش گرم شود ، چشم تبسم
با او ننشینند ، که بیگانه ی عشق است
عرفی ، دل و دین باخته ای ، دلخوش او باش
این ها ، ثمر_ کاشتن_ دانه ی عشق است : عرفی شیرازی

به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاک
که من چو لاله به داغ تو خفته ام در خاک ...
به ساقیان طرب گو که خواجه فرماید
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
ببوس دفتر شعری که دلنشین یابی
که آن دل از پی بوسیدن تو بود هلاک
تو شهریار به راحت برو به خواب ابد
که پاک باخته از رهزنان ندارد باک : شهریار

ما ، در طنین خنده ی خود می گریستیم
ما ، در شبی که بوسه خیانت بود
سیمای_ مهربان و سر_ سبز_ دوست را
در هاله ی سپید نبوت، با آن زبان سرخ تر از شعله ، سوختیم
ما ، عشق را به بوسه ی نفرت فروختیم
ما ، یار را که نعره ی حق می زد، در پای_ دار_ دوزخی دشمن
با سنگ بی تمیزی آزردیم، ما ، بایزید را به یزیدی گماشتیم ...
ما ، کور دیدگان، در جستجوی جوهر دانایی
انگشت های کورتر از دل را، بر واژه ها و خط ها ، لغزاندیم
چندان که نام هفت خطان زمانه را، برجسته تر ز خال بتان خواندیم
ما ، خشت ها بر آب زدیم آری، ما ، سنگ ها به آینه افکندیم
ما ، گور دختران فضیلت را ، مانند تازیان بیابانگرد
در شوره زار جهل و جنون کندیم
ما ، در قمارخانه ی تاریخ، میراث نسل های کهن را
چون ننگ و نام ، باخته بودیم
ما ، لذت اسیر شدن را، در دام_ اقتضای زمانه
چون طعم_ می ، شناخته بودیم ... : نادر نادرپور

هميشه دوست داشتمت ، ‌هميشه دوست داشتَي ام
بگو، بگو، بگو که چرا ، به دشمنان گذاشتَي ام
مرا زخاکِ باغچه ات ، ‌برون فکنده اي ز چه رو؟
اگر درختِ بي ثمرم ، به دستِ خويش کاشتَي ام
به چشم و گوشِ بسته‌ي من ، نکرده بود عشقْ گذر
چه بي خبر، چه سادهِ نگر ، به عاشقي گماشتي ام
لئيم بي خرد زچه رو ، به سيمِ خُرد مي خَرَدم
من آن صحيفه ام که شبي ، ‌به خطِّّ زر نگاشتَي ام
زديده خانه ساختمت ‌، گريختي به قهر زمن
کنون که خانه باخته ام ، ‌درآمدي به آشتيَ ام!
چه دير، آمدي به بَرَم ، نمانده فرصتي دگرم
به دشمنان گذاشتي ام ، اگرچه دوست داشتَي ام! سیمین بهبهانی

بار دیگر ، به جنون ، پای در انداخته‌ است
زلف آشفته ، از این شهر ، برون تاخته است
عاشقانه ، ای بسا ، راز_ دلی ، نشناخته‌ است
ماجرای_عشق را ، او دست_ آخر باخته است : دکتر منوچهر سعادت نوری

این منم،دریا دلی، دل را به وجدان باخته
در قمارِ زندگی ،ملکِ سلیمان باخته
همنشینِ ابر بودم، همطرازِ آفتاب
از قضای آسمان،هم این وهم آن باخته
آیه ی بُرنائی وزیبا تر ،از قرصِ قمر
دلبری اینگونه را،آسانِ آسان باخته
عشق آخر روزگارم را به ویرانی کشاند
تا چه آبادی کُنَد،در کارِ این جان باخته
معنیِ خود را به پیشِ پای خود گُم کرده ام
سالِکی سر گشته ام،امید و ایمان باخته
در کجا خود را بجویَد،عاشقِ دریا دلی
هم دل و هم عشق را،درموجِ طوفان باخته
باز هم شوقِ قمارِ دیگری دارد به سَر
این، همه دار و ندارش را به یک آن باخته
جانِ یاغی، کَس نخواهد کرد، احیای مرا
بگذر و بگذار ، این بیمارِ_ درمان باخته : دكتر کریم سهرابی

باز منم لولی دل باخته ، تا سر ویرانی جان تاخته
شوخ سر و نغمه گر و پایکوب ، پا و سر از اینهمه نشناخته
سر به رهت داده و سر زنده تر، سر زده با گردن افراخته
بار دگر آن سر روییده را ، در قدم عشق تو انداخته
آینه ی باور جان را به شوق ، با نفس عشق تو پرداخته
از تب شوریده سری سوخته ، با دل سودایی خود ساخته
کو نفس سبز تو ای دوست ؟ کو ؟ فاخته ام ، فاخته ام ، فاخته : پيرايه يغمايی

باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها  بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت

موج_  آهنگ ، به آغوش_  فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت

دکتر منوچهر سعادت نوری


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

باخته ی_عشق


بار دیگر ، به جنون ، پای در انداخته‌ است
زلف آشفته ، از این شهر ، برون تاخته است

عاشقانه ، ای بسا ، راز_ دلی ، نشناخته‌ است
ماجرای_عشق را ، او دست_ آخر باخته است

دکتر منوچهر سعادت نوری


ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

باده ی عشق


باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت

موج_ آهنگ ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

برخیز : از زبان برخی سرایندگان این زمانه




برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیب‌الممالک فراهانی

ای مرغک رام گشته در دام ، برخیز که دام را گسستند
پر میزن و در سپهر بخرام ، کز پر شکن تو ، پر شکستند
بس چون تو ، پرندگان گمنام ، جستند ره خلاص و جستند
با کوشش و سعی خود ، سرانجام ، در گوشهٔ عافیت نشستند ... : پروین اعتصامی

ای از شب_ هجر ، بود ناشاد
برخیز ، که رهسپار شد ، شب
صبح آمد و بردمید ، خورشید
از رحمت_ حق ، مباش نومید ... : ملک‌الشعرای بهار

پاشو ، ای مست ، که دنیا همه دیوانه ی تست
همه آفاق ، پر از نعره ی مستانه ی تست
در_ دکان_ همه باده فروشان ، تخته است
آن که باز است همیشه ، در میخانه ی تست
دست_ مشاطه ی طبع تو بنازم ، که هنوز
زیور_ زلف_ عروسان_ سخن ، شانه ی تست
ای زیارتگه_ رندان_ قلندر ، برخیز
توشه ی من ، همه در گوشه ی انبانه تست ... : شهریار

برخیز ، و با بهار سفر کرده ، بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب ، به بوسه ی خورشید واکنیم
وانگه چو باد صبح ، در  عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز ، و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور ، از دهانه ی دهلیز تاک ها
چون باد_ خوش ، غبار برانگیز و بازگرد ... : نادر نادرپور

گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ، عزیز من ، ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش ، که در این کهن سرا
کاری محال ، در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز ، تا هزار قیامت به پا کنی : مهدی اخوان ثالث

من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق ، باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ، همه برمی خیزند
من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟ ... : حمید مصدق

باران ، همه شب سرشک_ غم ریزان است
شب ، مضطرب از وای شباویزان است
چیزی به سحر نمانده ، برخیز که صبح
در مطلع_ لبخند سحرخیزان است : فریدون مشیری

برخیز دوست ، برخیز دوست
باید به جستجوی سرچشمه های فیاض ، راه افتاد
به جستجوی سرچشمه ای ، که ناف دریایی باشد
سرچشمه ای که هر ریگش
سیاره ی صفایی را ، ایمایی دنیایی باشد ... : منوچهر آتشی

بر کدام جنازه ، زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان ، می گرید این ساز ِ بی زمان؟
در کدام غار ، بر کدام تاریخ ، می موید این سیم و زِه ، این پنجه ی نادان؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!
زاری ، در باغچه ، بس تلخ است
زاری ، بر چشمه ی صافی ، زاری بر لقاح ِ شکوفه ، بس تلخ است
زاری ، بر شراع ِ بلند ِ نسیم ، زاری بر سپیدار ِ سبزبالا ، بس تلخ است
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند زیر ِ دریچه های بیگناهی؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد! - ۱۸ شهریور ِ ۱۳۷۲ : احمد شاملو

چه ا مید عبثی بستم به مترسک
که بپا ید جا لیزم را
من خود م با ید برخیزم : دكتر محمد رضا شفیعی کد کنی

جاده ، پر اسب و سوار است ، سحر آسا ، برخیز!
جاده ، جولانگه یار است ، به تماشا ، بر خیز!
تهنیت گوی که جا د و ی خرافات ، شکست ،
دیو در شیشه فتا د ست ، به غوغا برخیز !
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد
بغض دیرین هدایت ، غم نیما بر خیز !
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک ، مدام
ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز !
این دیاریست که سی ساله ، زمستان دیدست :
ای به دستان تو نوروز دلارا ، بر خیز !
تو نه آنی که سر چاه جماران خسبی
در همه شهر شدست غلغله بر پا ، بر خیز !
آرش و کاوه ، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن ، ای همه فردا ، برخیز ! دکتر عارف پژمان
     
خیز ، بر پا و بایست بر ره_ توفان ، برخیز
ز خم و پیچ و ز هر کوه و بیابان ، برخیز
این چه روز است ، که بینیم در این کنج_ خراب
همه جا ، گریه و زاری زده جولان ، برخیز
شب و روزست ، خطرناک و سراسر با ترس
امنییت رفته ، به صحرا شده پنهان ، برخیز
زین همه گشنگی و تشنگی و بی امنی
از وطن شد ، همه آواره و نالان ، برخیز
کودکان ، کشته شوند زار ، دراین سالی چند
مادران ، خون جگر چشم به گریان ، برخیز
هیچ کس نیست ،که کشور ز تنش برهاند
دولت ست پول پرست ، خاین و نادان ، برخیز
این همه ساده دلان را بفریبند به هیچ
تا کنند زندگی_ خوب و فروزان ، برخیز
با چه بیدادگران دست و گریبان شده ایم
دادگری نیست ز احوال_ تو پرسان ، برخیز
نیست فزدی که به تو  دست نوازش دارد
شهر ما گشته همه لانه ی گرگان ، برخیز ... : یما محمایی سراینده ی افغانی
          
چهره ات را می بینم، ماه می تابد، صدایت را می شنوم
دهان به سخن گشوده ای، و اما در سکوت که می شنود؟
در ظلمت که می بیند؟، بی چهره، بی دهان که می خواند؟
برخیزم، چراغ را روشن کنم
دیگر به ماه اعتمادی نیست - دوشنبه  ٣۰ بهمن ۱٣۹۱ : اکبر ایل بیگی

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد به آسمان

انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار

دیریست باغبان نگرفته سراغ گل
بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است

آشفته خاطری زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان مکیده است

باران بریز رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده

ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز : رگبار قطره های زلال آب


دكتر منوچهر سعادت نوري


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

زمزمه ها : در زنجیری از سروده ها



ای بانگ و صلای آن جهانی ، ای آمده تا مرا بخوانی
ما منتظر دم تو بودیم ، شادآ ، که رسول لامکانی
هین، قصهٔ آن بهار برگو ، چون طوطی آن شکرستانی
افسرده شدیم و زرد گشتیم ، از زمزمهٔ دم خزانی
ما را برهان ز مکر این پیر ، ما را برسان بدان جوانی
تا فربه و با نشاط گردیم ، از سنبل و سوسن معانی ... : مولوی

ایهاالناس ، جهان جای تن آسانی نیست
مرد دانا ، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت ، از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست
شب مردان خدا ، روز جهان افروزست
روشنان را به حقیقت ، شب ظلمانی نیست
پنجهٔ دیو ، به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی ، پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص ، به پیشانی نیست ... : سعدی

منم که دیده ، به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا ، گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است ، خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت ، عنان متاب ای دل
که مرد راه ، نیندیشد از نشیب و فراز
در این مقام مجازی ، بجز پیاله مگیر
در این سراچه ی بازیچه ، غیر عشق مباز
فکند زمزمه ی عشق ، در حجاز و عراق
نوای بانگ غزل‌های حافظ ، از شیراز : حافظ

عشق ست که چون پرده ز رخ باز گشاید
در دیدهٔ صاحب‌نظران حسن نماید
حسن ست که چون مست به بازار برآید
در پرده ‌ای هر زمزمهٔ عشق سراید
گر عشق نباشد کمر حسن که بندد
ور حسن نباشد دل عشق از چه گشاید
گر صورت جانان نبود دل که ستاند
ور واسطهٔ جان نبود تن به چه پاید
گر ابر نگرید دل بستان ز چه خندد
ور می نبود زنگ غم از دل چه زداید ... : خواجوی کرمانی

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق
حقا که به عهدها نیایم بیرون
از عهدهٔ حق گزاری_ یک دمه عشق : ابوسعید ابوالخیر

ساغر لب ریز_ وصل ، بر کف_ مشتاق نه
زمزمهٔ آتشین بر لب_ عشاق نه
ای قلم_ شعله ریز ، دود_ دل ما بریز
آتش_ حسرت فروز ، در دل اوراق نه ... : عرفی شیرازی

ای دل ، به ساز عرش ، اگر گوش می کنی
از ساکنان فرش ، فراموش می کنی
گر نای زهره بشنوی ای دل ، بگوش هوش
آفاق را ، به زمزمه ، مدهوش می کنی ... : شهریار

در هوای دوگانگی ، تازگی چهره ها پژمرد
بیایید ، از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم ، در برگ فرود آییم
بیایید ، از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار آیینه ، روان باشیم
به درخت ، درخت راپاسخ دهیم
برویم برویم و بیکرانی را ، زمزمه کنیم : سهراب سپهری

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
من او شدم ، او خروش دریاها
من ، بوته ی وحشی نیازی گرم
او ، زمزمه  ی نسیم صحراها
من ، تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق ، روییدم
تا عطر شکوفه های لرزان را
در جام شب شکفته ، نوشیدم
باران ستاره ، ریخت بر مویم
از شاخه ی تکدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ، ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از این نسیم بی پروا
گر با تنم ، این چنین در آویزد
ترسم که ز پیکرم ، میان جمع
عطر علف فشرده ، برخیزد : فروغ فرخزاد

من ، همچنان به زمزمه ای گوش می کنم
کز ژرفنای آینه ، هشدار می دهد
ما سالخوردگان سفر کرده
در رهگذار_ باد ، کم از برگیم
ما ، زنده نیستیم ، خداوندا
ما ، زنده ماندگان پس از مرگیم : نادر نادرپور

می گیرَدَم ز زمزمه ی تو ، دل
دریا ،خموش باش دگر : دریا
با نوحه های زیر ِ لبی ، امشب
خون می کنی مرا به جگر : دریا
خاموش باش ، من ز تو بیزارم
وز آه های_ سرد ِ شبانگاهت
وز حمله های موج ِ کف آلودت
وز موج های تیره ی جانکاهت... : احمد شاملو

چقدر فاصله اینجاست ، بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست ، بین آدم ها
کسی به حال شقایق ، دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست ، بین آدم ها
کسی به خاطر پروانه ها ، نمی میرد
تب غرور چه بالاست ، بین آدم ها
و از صدای شکستن ، کسی نمی شکند
چقدر سردی_ غوغاست ، بین آدم ها
میان_ کوچه ی دل ها ، فقط زمستانست
هجوم_ ممتد_ سرماست ، بین آدم ها
ز مهربانی_ دل ها ، دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویا ست ، بین آدم ها
کسی به نیت دل ها ، دعا نمی خواند
غروب_ زمزمه پیداست ، بین آدم ها ... : مریم حیدر زاده

روح من ، در گرو_ زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می طلبد ، نیست عمیق
وه که غافل شده ای ، از دل غوغایی من ... : مهدی اخوان ثالث

چیست در زمزمه ی مبهم_ آب
چیست در همهمه ی دلکش_ برگ
چیست در بازی_ آن ابر_ سپید
روی این آبی_ آرام_ بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ... : فریدون مشیری

کدام واقعه ، در امتداد تکوین بود
که باغ ، زمزمه ی عاشقانه برد از یاد
ببین ببین ، گل سرخی میان باغ شکفت
به دست خصم تبهکار ، اگرچه پرپر شد
بسا نوید بهاران دیگری را داد ، و خصم را آشفت : حمید مصدق

شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد
ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد
حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن
ضیافت_ خواب_ ترا ، قصه ی عاشقانه شد
برای رند_ در به در ، این من_ عاشق_ سفر
وای که بی کرانی_ حصار تو کرانه شد
وای که در عزای عشق ، کشته شد آشنای عشق
وای که نعره های عشق ، زمزمه ی شبانه شد ... : ایرج جنتی عطایی

دیگر اکنون چه کنم ، زمزمه در پرده ی عشق
دور از آن مرغ بهشتی ، که هماوازم بود
همچو طوطی به قفس ، با که سخن ساز کنم
دور از آن آینه رخسار ، که همرازم بود
خواستم ، عشق تو پنهان کنم و راه نداشت
پیش این اشک زبان بسته ، که غمازم بود
رفتی و بی تو ندارد غزلم ، گرمی و شور
که نگاهت ، مدد طبع سخن سازم بود : دکتر شفیعی کدکنی

نشود فاش کسی ، آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر ، نامه رسان من و توست ....
گر چه در خلوت راز دل ما ، کس نرسید
همه جا ، زمزمه ی عشق نهان من و توست ... : هوشنگ ابتهاج

چندی است نغلتیده و با خویش نبرده است
جز زیر و بم _غم ، به فرود و به فرازم
بزدای غبار از رخم و پنجه ی مهری
بر من بکش ، آن گاه بساز و بنوازم
بنواز ، که صد زمزمه ی عشق نهفته است
خاموش و فراموش ، به هر پرده ی سازم
اینک تو و آن زخمه و اینک من و این زخم
خواهی بنوازم تو و خواهی بگدازم
هر چند ، رقیب است ولی تنگ نظر نیست
دریا دلی ِ ساحلی ِ دوست ، بنازم : حسین منزوی

جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست_ کوی تو
دید گا نم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل ، دربسیط_ د شت_ عشق
درجها ن هرگزنجستم گل ، به رنگ وبوی تو
هر زما ن بينم سیه چشما ن تو ، د ر بين جمع
د ر پرند_ آ رزو جویم ، نگاه از سوی تو
ای به سو د ا ی رخ زيبا ی تو ، ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه ، بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نا م والا ی ات ، زعشق
گشته ام رود_ ترا نه ، در ره جا دوی تو ...
جا ده ی ابریشم_ من ، قا مت رعنای توست
روز و شب دارم سفرها ، درخط ابروی تو
نا فرید ایزد به گیتی ، گوهری ا لگو ی تو
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست_ کوی تو : دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یا د_ما ست
دلبسته ماند ه ایم ، که روزی سفر ‌کنیم

آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر
از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم

در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار
جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم

با کاروان_ بابک و افشین و مازیار
کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم

در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر
وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم

آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان
با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم

وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

عشق : از دید گاه یک سراینده

سروده‌ هایی‌ در زمینه ی عشق با آرزوی آنکه هر روزتان روز عشق و مهربانی باشد: روزهایی با عشق پاک و بی‌ شائبه به یار و دلدار و دلبند ، با احساس توجه و نگاهی‌ پایدار به درستی و تندرستی خویش ، با صمیمیتی بی‌ آلایش و بر قرار نسبت به خانواده و دیگران و اشخاص پیرامون ، با عشق به ایستادگی و پیکار با خودکامه و ستمگر ، با همواره دلبستگی به آن دیار کهن ، به سرزمین اهورایی و خاک_ پاک_ جاودانه ایران

١
افتاده ام ،  به پای_ تو ، در سجده گاه_ عشق
سجاده ام ، ببین : شده ، آهنگ و ساز _ عشق
با آن عروج_ وصل_ تو در خیمه گاه عشق
خوانم ترانه ای و دو رکعت ، نماز _ عشق

٢
د ر فرصت د و روزه ی د نیا یی
عشق ا ست کلید ‌رمز توا نا یی
گر بنگری به د فتر د ا نا یی
خوشتر ز عشق نیست ، ا لفبا یی

٣
چشمک نمی ز نی که بیا ئی بسا ن نور
بوسه نمی د هی ، که گشا ئی ره عبور
مستی نمی کنی که سرا پا ئی از غرور
عریا ن نمی شوی ، که نما ئی تن بلور
ازبهر نا زهای ‌تو گرصد حکا یت است
آن لحن گرم عشق توما را کفا یت است

٤
د لتنگم ا ز برون  و  ز خا مو شي
جا نم  به بر، زعشق د رون خویش
آ ن التها ب خفته ،  فروزا ن سا ز
مفتون نما مرا ، ز  فسو ن  خویش

۵
باشد که شمع بزم ، برافروزیم
آتش ، به جا ن پیکر غم ریزیم
چشما ن عاشقا نه به هم دوزیم
گل غنچه های لب به هم آمیزیم

٦
به یا د_ ز اد روزش ' شا دما نی ست
سرورست و سرود و رقص و آغوش
و روز_عشق و جشن_ مهر با نی ست
که او یا د ست و دنیا را ' فراموش

٧
 ما چه آ مو ختیم در بنیا دعشق
رسم _ " هم پیما نگی " آ مو ختیم
شیوه ی " فر زا نگی " آ مو ختیم
تا که مجنون  شد به ما ا ستا د عشق
د رسی ا ز" د یوا نگی "  آ مو ختیم
ما  " ز خود بیگا نگی " آ مو ختیم

٨
کا ش یکشب ، ماهرانه ، خانه می آراستم
دانه دانه ،  بوسه ها را بر لب ات می کاشتم
در ضمیرعشوه ات ، گفتارعشق می یافتم
بر سریر شانه ات ، سر را رها می داشتم

٩
ما ، نسل ضربه دیده ز پرگار_نفرت ا یم
ما ، ازبرای_نسل_ بشردرس_عبرت ا یم
با شد د یا رو کلبه ی ما ، پر شود زمهر
ما ، د وستدا ر_ حربه ی عشق و مسرت ا یم

١٠
در آ ن لحظه  که ا فکند چشم ها یش
به  چشما ن _ همیشه عا شق _ من
کجا دانست  برق_ آ ن  نگا ه ا ش
د مد خورشید  صبح صا د ق _ من

١١
مپرس دیگر مرا ز انداز ه ی  عشق
که من آن قد و با لا دوست دا رم
و عشق  من  د ر ا ین  د نیا نگنجد
ترا ، بر تر ز د نیا د و ست دا رم

١٢
دیر آ مدی چرا به سراغ ما
آ را م جان و چشم و چراغ ما
برکن ز ریشه بوته علف ها را
بنشان نشای عشق به باغ ما

١٣
خواهم ترا به سینه بیفشا رم
سر را به را ه عشق تو بسپارم
پا در دیار وصل تو بگذ ا رم
آن پرده را ز فاصله  بردارم

١٤
هر صبح با خیا ل تو بیدا ر می شو م
در پا کی هوا ی تو هشیا ر می شو م
دل بسته ام ز راه سلا مت  به کوی تو
یعنی که من  بدون تو بیمار می شوم

١۵
زنجیرعشق _ا و ست که بر پا ی_ ا ین د ل ا ست
ا و بی خبر ز حا ل_ د ل ا ست و چه غا فل ا ست
گفتیم که ا ین جنون ، همه نا شی ز عشق _ ا و ست
گفت ا و که کا ر_ عشق ، نه کا ر_ یک عا قل ا ست

١٦
خـُرم آ ن لحظه که د لد ا د ه  به د ید ا ر آ ید
وز سر غنچه ی  لب ،  بوسه  طلب  فرما ید
گوشه ی  خلو تی  ا ز  بستر عشق ،  آ سا ید
د ا من ملتهب  و صل  ،  چو گل  ،  آ ر ا ید

١٧
گر بر ا ی  کا ر عشق  ا قر ا ر هست
یا  که  د ر ا قر ا ر عشق  ا صر ا ر هست
مقصد  آ ما ل  جا ن ،  د ید ا ر  سا ز
تا  که  ما  ر ا  فر صت  د ید ا ر هست

١٨
آ ن شب  که  در هو ای تو ،  چشمم  به  ر ا ه  بو د
سر نا ی عشق  ر ا ، خو ش  و  شا د ا ب  می ز د م
نقش  و  نگا ر  د لکش  تو ،  ر و ی  ما ه  بو د
ا ز  را ه  د و ر  ،  بو سه  به  مهتا ب  می ز د م
 
١٩
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز_ کوهسار
ثبت است نام_ تو و من ، تن_ درخت
آنجا ، که کار_ عشق بماند به یادگار
در آن دیار ، که خاکش یگانه بود
آنجا ، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت ، ز عشقی نشانه بود


٢٠
راه_ ما را گرفت تا بکنا ر
بوسه ، بر روی هر د و گونه نها د
خا لصا نه ، ‌کنون ‌کنیم ا قرا ر
عشق_ او داد ، کا ر_ما بر با د


٢١
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست_ کوی تو
د ید گا نم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل ، دربسیط_ د شت_ عشق
درجها ن هرگزنجستم گل ، به رنگ وبوی تو
هر زما ن بينم سیه چشما ن تو ، د ر بين جمع
د ر پرند_ آ رزو جویم ، نگاه از سوی تو
ای به  سو د ا ی رخ زيبا ی تو ، ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه ، بر حریر روی تو
بس نمودم ز مز مه  با نا م  والا ی ات ، زعشق
گشته ام رود_ ترا نه ، در ره جا دوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ، ورد زبان از بامداد
روح و جان ، تاشب بجوید گلشن_ شب بوی تو
من پریشان  خا طر و آ شفته حا لم ، ا ین چنین
تا که دل بستم به  تار_ پرنیا ن_ موی تو
صحبت رشک آوران ، بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام ، مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
صد پیا م_ سبز_ شا دی ، بر کشد ، ترکیب رنگ
کفش و کیف_ آ بی و پير ا هن_ لیمو ی تو
د رمیا ن_ خوبرویا ن ، برترين  گوهر تراست
نا فرید ایزد به گیتی ، گوهری ا لگو ی تو
حسن کردار  و جما ل_ تو ، پذیرا شد به خلق
گشته نا پیدا به عا لم ، منکر_ بد خوی تو
بس ستایش ها غزل ها ، بهرتو با ید سرود
تا شود شرمنده یکد م ، د شمن  پرگوی تو
جا ده ی ابریشم_ من ، قا مت رعنای توست
روز و شب دارم سفرها ، درخط ابروی تو
نا فرید ایزد به گیتی ، گوهری ا لگو ی تو
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست_ کوی تو

٢٢
از نرد با ن_ عشق ، به با م_ تو آ مد یم
ا ین کا ر_ عشق بود ، که را م_ تو آ مد یم
در آسما ن_ عشق ، هزاران ستاره بود
بر سوی_ یک ستاره ، به نام_ تو آمد یم
در خط_ صا ف عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپا ی تو شدیم و به گام_ تو آمد یم
برآن شراب_ سرخ ، که درجام_ عشق بود
نرمک لبی زدیم و به جام_ تو آمد یم

٢٣
حیرت نسل بشر ، د ر بستر آ غا ز تا پا یا ن
از پس ا مروز ، فرد ا ‌ها  چه  زا ید بود
بهترین حرف دل ا نسان درین ‌توفنده‌ ها  دوران
" د وست دارم درکنارت" تا که با ید بود
بهترین حرفی که بردل خوش نشیند همچنا ن
"دوست می دارم ترا" هرجا ، که شا ید بود
بس زوا ل حرف ها دارد دل_ چر خ زما ن
حرف عشق پا یند ه است و مرده نا ید بود
نفرت و کین ست ، خلاف مذهب آ زا د گا ن
عشق ، آن آ ئین که یزدان را خوش آ ید بود
بهترین راه تمام عمر_ا نسا ن حد یک ا یما ن
"عشق ورزید ن" که با آن ، زند ه با ید بود

٢٤ 
من در صفای عشق تو می د ید م
آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چید م
آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی
لبخند_ آ سما نی تو ، رخشا ن
 شب های تیره ، شادی من بود ‌ی
گیسو و هر کرشمه ی تو ، افشا ن
درسا حل_ وجود تو ، می گشتم
با گا م ‌ها ی و ا له و شید ‌ا یی
 د ریا ی ا شتیا ق تو ، می جستم
در روزگا ر_ حسرت و تنها یی

٢۵
لایق عشق تو ، من باشم و تو می دانی
که فقط فکرتو و عشق تو باشد به سرم
یاد آن دم که نگاه تو و من ، بر هم دوخت
جاودانه است و بماند ، همه جا در نظرم
لب تو ، معبد من گشت و رخ ات ، مسجد من
نه بود غیر_ تو ، آئینی و دین_ دگرم
آب و آتش ، به هم آمیخته شد درلب تو
من ازین شعبده ی کار_ تو ، آشفته ترم
رخ_ زیبای تو در عالم خلقت ، یکتا ست
بوسه بر آن رخ زیبا ، شده شهد و شکرم
یار_ دلبند_ من و غنچه ی گلزار_ منی
تو نباشی به برم ، بلبل بی بال و پرم
آه ازین عشق ، که برده است قرار دل و جان
بردباری کنم و چشم به راه سفرم
ضلع عشق تو شده ، قاعده ی حرکت من
که بجز کوی تو ، بر کوی دگر ره نبرم
یکشب آید ، که ترا تنگ در آغوش کشم
از خدا خواهم من آنشب ، که نیاید سحرم

٢٦
نظا مى ، مخزن گوینده اسرار
زعشق ، دارد سخن‌ها ، بس گهربار
که عشق ، آن پیشه ی صاحبدلان است
و از عشق ، ایستاده این جهان است

٢٧
پرسشی از خویشتن دارم ، نمی دانم چه می‌‌خواهم
لیک می‌‌دانم ، که مجنون عاشقی ، سر گشته راهم
آتش_ عشق_ مرا ، بر خوان ، ز برق_ هر نگاهم
تار_ هر شریان_ من ، بر عشق_ من باشد گواهم

٢٨
بر این پیاله ، نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق ، خاطره ، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او ، به پرده ی پندار مانده است

٢٩
شعر ، یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش _ بحر عشق ...

٣٠
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبربرید
آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق ، گشودیم سوی او
گویی که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم از او ، و سکوت_مداوم اش
آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک که ازگو‌نه ‌هاچکید
یاحالت_خراب وپریشان_ما ، به دید
گو‌ینداگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد
اما ، زآدم ست که آدم توان رسید ...

٣١
چرا هر لحظه داری ، یک بهانه
تو که بشکسته ای صد بار پیما ن
و شا ید آن بهانه ، شد نشا نه
که بر ا ین عشق نباید برد ، ا یما ن

٣٢
تو ‌کز احوال_ دل ، شرحی نخو‌اندی
چرا پرسی زاحوال_ دل_ ما
ترا با کار_ دل ، کا ری نبا شد
که کا ردل ، بشد بس مشکل ما
زعشق تو ، همان د یدا ر اول
فقط درد فراق گشت حاصل ما
نشا ن از ما نجستی و ندانی
به کوی عشق بوده ‌است منزل ما

٣٣
دلم گرفته از آن خانه ای ، که عشق درآن
ز یاد رفته و رخ ها درآن ، غم آلود است
وخانه ای که درآن ، یک چراغ_ روشن نیست
و چشم_ پنجره در آن ، غبار اندود است

٣٤
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز
نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جا نا نی هنوز

٣٥
از بهر_ عشق ، واژه ی شیدایی/ ثبت ست چنین ، به دفتر_ دانایی: "عشق ا ست کلید رمز توا نا یی"/"خوشتر ز عشق نیست ، ا لفبا یی"/عین است و شین و قاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی/ عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها/ قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها/ زیبا ، و در فصاحت و شیوا یی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
 ۳۶ 
او پادشاه کشور  ُحسن و ملاحت است/ در کوی عشق او، به گدایی فتاده ایم
زیباترین الهه ی مهر و محبت است/ بر پیش پای_ او، دل شیدا نهاده ایم
 ۳۷
بار دیگر، به جنون، پای در انداخته‌ است/ زلف آشفته، از این شهر، برون تاخته است
عاشقانه، ای بسا راز_ دلی نشناخته‌ است/ماجرای_عشق را، او دست آخر باخته است
 ۳۸ 
کوهی از غصه و غم در دل خود ساخته‌ است
تخته نرد_عشق را ، یکبار دیگر باخته است...
 ۳۹ 
باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت/ بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت/ عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
 ۴۰
پیشترها، می شد سخن از عشق، سرود/ خنده کرد، قهقهه زد/ ته دل، شادان بود
پیشترها، می شد بس چه چیز ها، که نگفت/ بس چه کارها، که نکرد
۴۱
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دو باره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن  کو چه/ کز هر قد م _ ‌تو خا طر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...
۴۲
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل و هم مرام_ او گشتیم
سخن عشق او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم...

دکتر منوچهر سعادت نوری


همچنین نگاه کنید به نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "روز ولنتاین یا روز عشق و مهربانی" از همین سراینده

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

اشاراتی به بیست و دوم بهمن : در زنجیره ی سروده‌ها

قرن ما ، روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است : فريدون مشيري

آن زلزله ای که خانه را لرزاند
یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را
از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را
در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید
چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ
بر سنگ مزار شهر یاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را
بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه ،‌ ترانه های فتحش را
با شیون شوم باد ،‌ موزون کرد
او ، راه وصال عاشقان را بست
فانوس خیال شاعران را کشت
رگهای صدای ساز را بگسست
پیشانی جام را به خون آغشت
گنجینه ی روزهای شیرین را
در خاک غم گذشته ، مدفون کرد
تالار بزرگ خانه ، خالی شد
از پیکره های مرده و زنده
دیگر نه کبوتری که از با  مش
پرواز کنی به سوی  آ ینده
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند
غمناک و گسسته و پرا کنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست
آن زلزله ،‌ کار صد شبیخون کرد: نادر نادرپور/ نگاه کنید به متن کامل

باور نمی کند دل من ، مرگ خویش را
نه نه من این یقین را ، باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ ، دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل ، خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار ، یک روز بی صدا
در کوره راه ها ، همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد ، بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل، روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ ، دروغ هراسناک ... : سیاوش کسرائی/ نگاه کنید به متن کامل

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی ست
آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی ست نازنین: احمد شاملو

تو از تخت طاووس تا جام جم
صاحب تخت جامي
تو از سهروردی به ميدان فردوسی و پيچ سعدی
به دنبال تنديس های كلامی
هر چيز در جای خود نيست
از كوچه آبشار بی آب
كوچه در دار بی در
و دروازه غار بی غار
و دروازه شميران
تلاقی گه شش خط بی قواره
كه راهی به شمران ندارد
كوچه بی درخت درختي: محمدعلی سپانلو

یکی بگذر برایران تا ببینی/ زخون بر هر کرانی رُسته لاله
به هر لاله ، که از خونِ جوانی ست
ز اشکِ مادری بنشسته ژاله  : اسماعیل خوئی

ما گمشده در شبی سياه افتاديم
نزديک چو شد سحر به راه افتاديم
از بس که ره نجات نا روشن بود
از چاله درآمده به چاه افتاديم
چندان شب يلدای وطن طول کشيد
تا رنگ فروغ صبح از ياد پريد
شبگيرچو مرده ای کفن پوش از گور
برخاست گمان زديم هان صبح دميد
آواره اگر چه ايم و ميهن در بند
با ميهنمان به جاست عهد و پيوند
يک روز به سوی خانه مان می آييم
روزی که نه دير است به فردا سوگند: نعمت آزرم

ياد ، آن زمان كه چندي ، از شور انقلابي
هرگز نبود يكدم ، در ديده خواب ما را
« تا مرگ شاه خائن ، نهضت ادامه دارد»
گفتيم و از مسلسل ، آمد جواب ما را
برديم ماديان ر ا ، از بهر فحل دادن
برعكس آرزوها ، شد مستجاب ما را
ک..ي و كله‌قندي ، داديم و بازگشتيم
ديگر نماند وامي ، از هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است ، باري به ما بگوييد
ما انقلاب كرديم ، يا انقلاب ما را ؟! : مهدی اخوان ثالث

جاده ، پر اسب و سوار است ، سحر آسا ، برخیز!
جاده ، جولانگه یار است ، به تماشا ، بر خیز!
تهنیت گوی که جا د و ی خرافات ، شکست ،
دیو در شیشه فتا د ست ، به غوغا برخیز !
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد
بغض دیرین هدایت ، غم نیما بر خیز !
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک ، مدام
ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز !
این دیاریست که سی ساله ، زمستان دیدست :
ای به دستان تو نوروز دلارا ، بر خیز !
تو نه آنی که سر چاه جماران خسبی
در همه شهر شدست غلغله بر پا ، بر خیز !
آرش و کاوه ، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن ، ای همه فردا ، برخیز ! دکتر عارف پژمان

سوگ به پا کن به بیست و دوم ِ بهمن
بایدت امروز درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد
باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال
جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب
سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"
"صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر"
شِکوِه ‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران
میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر
مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند
تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟
کیست که خیزد؛ کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه *
کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش
نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟
جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی
تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد
میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد بنای ِ جَور و ستم را
خشک کند ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز دفتری دگرآیین : رامتین جهان‌ بین

تا که چون گلشن عشق ، سبز و آ با د شدیم
سر به سر عزم و تلا ش ، کوه ایجا د شدیم
سوی یک مقصد خیر ، همره ، همزاد شد یم
زآ تش کوره ی غیر ، یکد م آزاد شد یم
ر و شنا یی و سرور ، شب میلا د شد یم
ساحل طلعت نور ، خوش و د لشا د شد یم
نا گه ا ز مکر غريب ، شهر فر یا د شد یم
پی یک خیل فريب ، سیل آ حا د شد یم
بهر یک چکه ز ا بر ، کا م گرد با د شد یم
قعریک چا له به جبر ،غر ق بید ا د شدیم
گنج ا یما ن و ‌ا مید ، رفته بر با د شد یم
قوم د یرين ود ا د ، جمع ا ضد ا د شد یم
چا ه غم‌ ها ی زما ن ، غصه بنیا د شد یم
ا ز سر با م جها ن ، خا طره ، یا د شد یم
تا که با عزم و تلا ش ، کوه ا یجا د شد یم
بهر یک چکه ز ا بر ، کا م گرد با د شد یم : ‌دکتر منوچهر سعادت نوری

پرواز دهيد ای همگان غرش جان را
بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند
از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ
تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند
از شرم همين به که ببنديم زبان را
ای آه اگر مذهبم اين بود و فقيهش
ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سر شار غروريم ز همراهيت ای زن
تنها نگذاريم شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی

موج در موج است ميهن، سینه را دريا کنيم
آنچه بايد کرد را بگذار تا يکجا کنيم!
خاک ايران، پاک باد از اين کفن دزدان شوم
مشت تزوير و زر و زور و ريا را وا کنيم!
گور خود را می کنند امروز با دستان خويش
جمله شان را سرنگون در آن همين فردا کنيم!
آنچه پايين رفته بالا، آنچه بالا رفته پايين می کشيم
آن که بالا هست پايين، آن که پايين است را بالا کنيم!
بند ها را بگسليم از پای شيرانِ به بند
بندسازان را گرفته، بندشان بر پا کنيم!
سرْبريده بيم چه دارد به دل؟ سر؟ سر کجاست؟
از چه ترسانيدمان قدّاره بندان! از چه ما پروا کنيم؟
اعتياد و فقر و فحشا، خودکشی، آوارگی
سرنوشت ما نبود اين، نه! چه را امضا کنيم؟:
کاخ هاتان را به سر آوار می سازيم و بعد
در ميان خاک ها، طومارتان را تا کنيم!
بی ثمر شب خاک می پاشيد رو بر آسمان
از ستاره تا ستاره، راه را پيدا کنيم
راه ـ تنها راه ـ محو مطلق ننگ شماست
ننگتان را، باش، تا پاک از تن دنيا کنيم! محمدعلی اصفهانی

دراین زمانه ی پتیاره مرد باید و نیست
یکی دلی که بتوفد ز درد، باید و نیست
ز تک سوار سبک پا به دشت های جنون،
غبار باید و توفان گرد باید و نیست
هزار نعره ز اهریمنان نباید و هست
یکی خروش ز یک رهنورد باید و نیست
یکی که پرده ی نیرنگ را براندازد
ز روی دوش یهودای زرد باید و نیست
سیاوشی که بتازد، که بردرد دل ننگ
که آتشی بنشاند به سرد، باید و نیست
شب است و گمشده گانیم و ای دریغ ز ماه
نشانه بر فلک لاجورد باید و نیست
غرور هست و سخن هست و درد هستی هست
چه غمگنانه، که روح نبرد باید و نیست : پیرایه یغمایی

تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم : فریدون فرخزاد

اگر پسرت از تو بپرسد
که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت ؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی

باز بیست ودو بهمن می آید ، چاره ای نیست جز تکرار
آن مرد را آوردند ، آن مرد را با «ایرفرانس» آوردند
قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند
بازرگان نخست وزیر گردید ، بنی صدر رییس جمهور شد
خلخالی را حاکم شرع کردند ، کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد
بابا آب داد ، ماما نان داد ، من که فراری شدم ، یکی اول یکی بعداً جان داد
دارا وسارا پناهنده شدند ، کبری و صغری خواهر بودند
کبری سنگسار شده و ... : عبدالقادر بلوچ

درهزار و سیصد و پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

ای   شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو
اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هر حنجره ی   خفته، چاهی است ز ناگفته
زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو
حلاج   بشد بر دار، تا خلق کند بیدار
آواز کـُنـَش بسیار، شوریدن ِ ایمان شو
ای داده به دل ، هستی، از وهــم چو بگسستی
سرمست تر از مستی، ازتوبــه پشیمان شو
تا کی به دروغی چند، باشند کسان پابند
وارونه کن این ترفــَند، شفافی ِ باران شو
سُکـّان سخن در دست، ساکن نتوان بنشست
تا فرصت هستی هست، فرمانده ی سُکـّان شو
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار
با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش ،   شوریده چنان آرش  
تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد
بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها سی سال گذشت اینک
تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی ، از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی

روز_ مرگ_ عشق و شادي ، زنده باد.../ روز_ زندان ، روز_ شلاق ، روز_ قتل
ظلم _ پاسداران جوان هم ، زنده باد
صيغه و خانه ی عفت ، شد به پا/ اين دگر بر خلق_ نسوان ، زنده باد
از حجاب و چادر و سينه زني
وآن قمه بر فرق_ نادان ، زنده باد ... : شیرین


 باز ، تو باز آمدی ، ظلمتِ آن خاک وُ خشت
باز، نمی خواهمت ، بهمن ِ خونین سرشت
با نفسِ سردِ تو ، شاخه ی شادم شکست
غم ، به سرا پرده ام ، خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم ، حرفِ تو از برف بود
با دلِ گلرنگِ من ، گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای! ، سنگِ هر آیینه ای
زندگی ، از دستِ تو ، اینهمه ، فریادگر
باز ، نمی خواهمت ، بهمن ِبیدادگر : رضا مقصدی

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ، به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو: دنیائی
بر جان و روح_ ما تو: تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

روزگاران : از دیدگاه یک سراینده

روزگا ر _تیره تاری بوده ایم
اوفتاده در ‌پی خیل_ فریب
خوش خیالی را قراری بوده ایم
بهر استقرار_ آزادی و عدل
قهقرا را ، رهسپاری بوده ایم
جای صلح و مهربانی و وداد
ظلم وکین را پاسداری بوده ایم
از زمان سلطه ی جهل و ريا
در کف بس کجمداری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
عاشقان در وصل معشوقه به کام
ما خم _کوی_ نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن
گر اسیر_ موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
شاهد_ بد روزگاری بوده ایم
*
ای روزگا ر تیره و آ لوده
افسرده از مشقت_تو با شیم
آزرده از قساوت_تو با شیم
جوشیده آرزو که چه آسوده
جوینده ی شفقت_تو با شیم
سرزنده از طراوت_توباشیم
*
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ ، یک روز نوبهار
با تیغ خورده زنگ
ما پوشش_ درخت کهن ، می شکافتیم
نزدیک جویبار
آنجا ، که رشته آب زلالی ، روانه بود
بر رسم یادگار ، با خط آذرنگ
بر آن تن_ درخت
نقش_ دو نام و قلب_ جوان ، می نگاشتیم
آنجا ، به دشت و به آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه ، بسا عاشقانه بود
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز_ کوهسار
ثبت است نام_ تو و من ، تن_ درخت
آنجا ، که کار_ عشق بماند به یادگار
در آن دیار ، که خاکش یگانه بود
آنجا ، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت ، ز عشقی نشانه بود
*
بعد_ یک روزگا ر_ تیره و تا ر
رخ نمود  او و روشنا ئی داد
بوسه شد هدیه بهر آن د ید ا ر
تا که چشما ن_ ما بر او ا فتا د
راه_ ما را گرفت تا بکنا ر
بوسه ، بر روی هر د و گونه نها د
جان ودل تازه شد به نزدنگا ر
درفضا ئی زعشق و رقصی شا د
خا لصا نه ، ‌کنون ‌کنیم ا قرا ر
عشق_ او داد ، کا ر_ما بر با د
*
من در صفای عشق تو می د ید م
آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چید م
آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی
لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن
شب های تیره شادی من بود ‌ی
گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درسا حل_  وجود تو می گشتم
با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید ‌ا یی
د ریا ی ا شتیا ق تو می جستم
در روزگا ر حسرت  و  تنها یی
*
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شا د بود
یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ، کا نون عدل و د اد بود
کا ش می‌ شد ، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید
یا د ر آ غوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید
کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند
با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند
کا ش می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر
با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن ا ما نت ما ند ه د وش روزگا ر
کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ د یا ر
ا یمن و آ سود ه ا ز بیدا د بود
وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگاران ، شا د بود
*
شاهد
نوبت_ شادمانی_ من و توست
چون سرآید ، زمان_ رنج و ستوه
روز و شب ، گلفشانی_ من و توست
گر که ظلم و ستم ، شود نابود
عهد_ آواز خوانی_ من و توست
راضی و شاد و خوش ، ازین مقصود
شاهد_ آسمانی_ من و توست
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین
آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام
در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک
بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفا ن و سیل_ خشم ، چنان چیرگی گرفت
تیر_هلاک ، بر چپ و بر راست ، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما
آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
د ر روزگا ر چیرگی د هشت و هر ا س
روز همچو شب ، زده خیمه به یک لبا س
آ ن ابرمنقلب،كه فضا ساخت قیرگو ن
خواهد شدن به نور وبها ران ،كه بی قیا س
*
عا شقا نه بر او ، نظر کردیم
وان خطا بود  و ما گنه کردیم
عمر را بهر او ، هدر کردیم
روزگا ران ، چوشب سیه کردیم
*
دانی آخر چیست ، هان انجام_ کار
گشته پایان ، کار ما در روزگار
*
ایرانی_ غیور ، انسان_ پر غرور/ رعدی نمی شوی ، که صدائی نهی ز دور
برقی نمی زنی ، که فضا ئی دهی ز نور
یادی نمی کنی، ز زمان های شوق و شور
پا بر نمی کشی  ز مکان های سوت و کور
باده نمی چشی ، ز لب_ ساغر_ بلور
گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور
گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار
ایرانی_ غیور ! انسان_ پر غرور

دکتر منوچهر سعا دت نوری

خا طره


برای ماهرخ

من در صفای عشق تو می د ید م
آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را

من ازشکوفه زار تو می چید م
آن غنچه های جوشش و مستی را

خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی
لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن

شب های تیره شادی من بود ‌ی
گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن

درسا حل_  وجود تو می گشتم
با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید ‌ا یی

د ریا ی ا شتیا ق تو می جستم
در روزگا ر حسرت  و  تنها یی

دکتر منوچهر سعا دت نوری
نیویورک - ۱۹۶۸

برگرفته از مجموعه ی امید و آرزو