۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

درختان یک سراینده

 
 ١  
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post.html
من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
دوستان و دودمان را دوست دارم/ جاودان ، آزادگان را دوست دارم
من وطن را ، آشیان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند...
از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شمال
تا به قلهک ، باغچه ‌های کوی یخچال
همره کوچ عشایر ، از طریق چارمحال
تا ابرقو در کنار و زیر آن سرو کهنسال...
٢
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_30.html
آنجا، به دشت و بر آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه، بسا عاشقانه بود
آنجا، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
ثبت است، نام من و تو تن درخت
آنجا، که کار عشق بماند به یادگار
در آن دیار، که خاکش یگانه بود
آنجا، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت، ز عشقی نشانه بود
 ٣
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_5382.html
بر روی دشت ودامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبارچه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_نهفته نیست که عریا ن ست
قلب طبیعت است زخون سرشار
تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
 ٤
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=16177
پیام_ سبز ، دارد سرو و شمشاد/ که چون فرشی ست ، بر هر خاک آباد
بسی آید به گوش ، آن بانگ و فریاد/ که رنگ سبز ، یعنی خرمی ، شاد..
۵
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_2206.html
خواهم بروم کنار _ آن بیدی/ آنجا که به زیر _ سایه اش خفتیم
بو سه بزنم به ر یشه  و ساقه/ جایی که ز عشق ، ما سخن گفتیم...
خواهم بروم به سر زمین _ نور/ خورشید رخ ات ، به روی من تابد
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

٦
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post_23.html
ای درختان_ سبز_ آزادی/ بهر_انسان ، نهال_ بنیادی
ای كه زا ینده ی نشاط_ فضا/ ای نماد_ حیات و آبادی
ریشه و ساقه ی شما خشک است/ به دیار_ كهن : غمان وادی...
٧
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/06/blog-post_08.html
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
باران بریز / رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب ...
٨
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_4281.html
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی
آغوش گشایم و تو با غمزه/ شادان و سهی، چو سرو بالایی
عریان کنی و به بسترم غلتی/ وه، لعبت_ رامشی گل آرایی
هر غنچه ی تن ، بدون پوشش/ من ، محو بر آن کمال_ زیبایی
گلناز_ پر التهاب تو، شاداب/ از گوهر_ وصل_ آتش افزایی
اندام تو شاهکار_ پیدایش/ سرشار ز نزهت و شکوفایی
ای بسته ره قرار و آسایش/ حقا، که سر آمدی و بیتایی
من منتظر چنان شبی هستم/ مستانه به آشیان من آیی...
 
دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_28.html

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

درخت : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه



هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه وبنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده ازآسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از"درخت"گویی مردی مبارزست/ پرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود
اشجار گونه گون و شکفته میانشان/ گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که‌نقاش چرب دست/ الوان گونه گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که‌ همه تن قدست و جعد
قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود... : ملک‌الشعرای بهار

بنگر آن حوري سياه و سپيد/ نه همه پاك جسم او نه پليد
ساخته در وجود خويش پديد/ نيمه‌اي يأس و نيمه‌اي اميد
آتش او را قرين و هم بستر/ همسر خاك و نام خاكستر
همه شب در كنار يار نخفت/ نازنين را ز چشم بد بنهفت
چون ز آتش يكي سخن نشنفت/ بامدادان به او چنين مي‌گفت
بس حقيرم مبين و تند مرو/ اندكي سرگذشت من بشنو
من "درخت" تناوري بودم/ رايت سايه‌گستري بودم
بر سر باغي افسري بودم/ در ميان سران سري بودم
تن به آزار ناكسي دادم/ به خيالي ز پا در افتادم
روستائي پير خيره‌سري/ به من افكند پرطمع نظري
در تمناي سود مختصري/ رفت و آورد داسي و تبري
ساقه‌ام خست و ريشه‌ام بركند/ بي‌تأمل مرا به خاك افكند
ناتوان و زبون از آن دستان/ چند ماه بهار در بستان
اوفتادم بخاك چون مستان/ تابش آفتاب تابستان
همچو كبريت خشك ساخت تنم/ بر نيامد ز من فغان كه منم
مهر را با زمين چو كم شد مهر/ بوستان را پريد رنگ از چهر
سرد شد خاك و تيره گشت سپهر/ رفت شهريور و بيامد مهر
ابر در آسمان پائيزي/ كرد آهنگ فتنه ‌انگيزي
روستائي دوباره پيدا شد/ آفت جان خسته‌ي ما شد
اره آمد ، تبر مهيا شد/ از نو آن گير و دار پيدا شد
آن درخت بريده را بشكست/ ليك از اين شكسته طرف نبست
چون نسيم خنك ز كوه وزيد/ پاي خورشيد در افق لرزيد
ديو شب مهر با جهان ورزيد/ دختري كاو به عشق مي ‌ارزيد
آمد و خنده‌هاي دلكش زد/ با تفنن به جانم آتش زد
آتش از هر طرف دميد و بتاخت/ تندتر شد گرفت سوخت گداخت
هيمه را اخگري فروزان ساخت/ شعله‌ها سر به آسمان افراخت
پرتوش رفت تا سپهر بلند/ روشنايي به چارسو افكند
دختري چند پاك و خوش منظر/ عشق در جان و شور در پيكر
سينه برجسته و ميان لاغر/ زلف تا شانه ، شانه‌اي بر سر
با لبان ظريف عنابي/ با بدن هاي صاف سيمابي
ديدگان آسماني و مخمور/ چهره ‌ها ياسميني و پر نور
گيسوان گلابتوني بور/ ساق هاي سپيد همچو بلور
عارض تابناك من ديدند/ دور من آمدند و رقصيدند
هر يك از آن زنان سيمين‌تن/ هم مرا خواست هم رميد از من
پيش آمد كه جان كند روشن/ دور شد تا نگيردش دامن
نه همه آشنا نه بيگانه/ من از آن احتراز ، ديوانه
دل و جان سوخته به شيدايي/ با خدايان عشق و زيبايي
داشتم مجلسي تماشايي/ ليك دوشيزگان سودايي
خوب چون كام خويش بگرفتند/ خسته گشتند و يك به يك رفتند
خواستم تا ز جاي برخيزم/ بوالعجب فتنه‌اي برانگيزم
هيچ از سرزنش نپرهيزم/ وندر آن دلبران درآويزم
ليك پاي من از روش وا ماند/ عشق و سوز و گداز برجا ماند
نه گرفتم قرار و نه خفتم/ نه بيفسردم و نه آشفتم
كام نگرفته درد بنهفتم/ راز دل با ستارگان گفتم
ساختم با فراق و تنهايي/ سوختم ليك با شكيبايي
دوره‌ي شور و انقلاب گذشت/ شعله و دود و التهاب گذشت
رنج ها بر من خراب گذشت/ همه اين رنج ها چو خواب گذشت
شد سراپا وجود من آتش/ گرم و مطبوع و روشن و دلكش
دختري لاغر و سيه چرده/ نه همه خرم و نه پژمرده
نيمه‌اي شاد و نيمي افسرده/ با تني زنده و دلي مرده
با دو چشم سياه نوراني/ با نگاهي لطيف و روحاني
دلپذير و ملايم و محبوب/ قد و اطوار و گفته‌ها همه خوب
در وي آرامشي پر از آشوب/ راست چون آفتاب وقت غروب
تيره و روشن و برازنده/ تازه و كهنه ، مرده و زنده
قد برآورده و ميان بسته/ ديده مخمور و خفته و خسته
سخت حساس و سخت وارسته/ با وقار و متين و آهسته
آمد آنجا كنار من بنشست/ بر فراز سرم گرفت دو دست
گويي آن شب به راه گمشده بود/ وحشت او را چو ديو ره زده بود
كس به ياري وي نيامده بود/ كوشش و جستجوش بيهده بود
چون فروغ منش به راه آورد/ از جهاني به من پناه آورد
عشق در چشم و لرزه بر اندام/ رنگش از رخ پريده بود تمام
اندكي نزد من گرفت آرام/ غير گرمي نجست از من كام
مي‌درخشيد در شب تاريك/ نگهش زير ابروي باريك
گرمي بيكران زيانش كرد/ سوزش من اثر به جانش كرد
سست و بيمار و ناتوانش كرد/ الغرض عشق آنچنانش كرد
كه بدان سان كه شرح نتوان داد/ نزد من در همان مكان جان داد
شدم از داستان او رنجور/ صبر و آرام گشت از من دور
نه حرارت بجاي ماند و نه نور/ نه جلال و نه شوكت و نه سرور
عافيت خواستم ز خاموشي/ جستم آرامش از فراموشي
در من آثار ضعف گشت پديد/ رخت بربست از دلم اميد
وآن درخشنده جسم چون خورشيد/ سرد گشت و فسرده گشت و سپيد
عاقبت از خود آمدم به ستوه/ نرم شد استخوانم از اندوه
اينك آرام و ساكت و سردم/ به گمانت كه پست و نامردم
ليك چون سر به عشق بسپردم/ هستي خود فداي آن كردم
اي بسا مردمي كه در سردي‌ست
وي بسا اشتعال ، نامردي‌ست : دكتر محمد حسين علي آبادي

چه روزگار غریبی/ سحر، پیمبر اندوه است
و شب، مفسر نومیدی و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
شعاع آینه ها ، چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان، مار است و مار، رشته ی دار/ و دار، نقطه ی اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان، همه در خواب ودار، بیدار است
کسی به فکر رهایی نیست/ دریچه های جهان، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند
زمین، شکوه کریمانیه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان، شب صاف ستارگانش را/ نثار خاک دگر کرده ست
ایا سروش سحرگاهان/ تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده/ که دل به گرمی خورشید، بسپرند
تو کوچه ها را همت ده/ که از سیاهی بن بست بگذرند
تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش/ که تا چراغ حقیقت را
دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش/ که دوستی را از برگ ها بیاموزند
تو، ای نسیم، نسیم، ای نسیم بخشایش
به ما به وز، که گنه کاریم/ به ما به وز، که گرفتاریم : نادر نادرپور

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان، بالایی ‌‏ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار، زیبایی ای درخت
وقتی که بادها، در برگ‌‏های درهم تو لانه می‌‏کنند
وقتی که بادها، گیسوی سبز فام تو را شانه می‌‏کنند،
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده‌‏ است
در بزم سرد او، خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو، اینجا شب است
و شب‌‏زدگانی که چشمشان صبحی ندیده ‌‏است
تو روز را کجا؟ خورشید را کجا ؟
گردن کشیده غرق تماشایی ‌‏ای درخت؟
چون با هزار رشته، تو با جان خاکیان پیوند می‌‏کنی
پروا مکن ز رعد، پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده، که همچون امید ما
با مایی ‌‏ای یگانه و تنهایی ‌‏ای درخت : سیاوش کسرایی
 
ای درختان_ عقیم_ ریشه تان در خاک های هرزگی، مستور
یک جوانه، ارجمند از هیچ جاتان، رُست نتواند
ای گروهی، برگ_ چرکین تار_ چرکین پود
هیچ بارانی، شما را، شست نتواند... : مهدی اخوان ثالث
 
ای جنگل،ای خشم، ای شعله ور چون آذرخش پیرهن چاک
با من بگو از سرگذشت آن سپیدار،
آن سهمگین پیکر،که با فریاد تندر
چون پاره ای از آسمان،افتاد بر خاک
ای جنگل،ای پیربالنده افتاده،آزاد زمینگیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.
ای جنگل،اینجا سینه من چون تو زخمی ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد، دمادم.: هوشنگ ابتهاج
 
سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان/ اما گذشت این دل سوداگر تو کو؟
صدها گره فتاده به زلف و به کار من/ دست گره گشای نوازشگر تو کو؟
سیمین‌ درخت عشق شدی پاک سوختی
اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟ سیمین بهبهانی
 

گر درختی از خزان بی برگ شد/ يا کرخت از صولت سرمای سخت
هست اميدی که ابر فرودين/ برگ ها روياندش از فر بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم/ وای بر احوال برگ بی درخت
دكتر محمد رضا شفيعی كدكني

سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار/ ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار
خنده ها در پشت ِ دیواری بلند/ مانده تا تکرار گردد ، این روند
خطبه خوانان چوب ِ تر برداشته/ چون رئیس منتخب ، گل کاشته
نغمه ِ هشدار ها ، بر او بلند/ تا نگوید نرخ آزادی است ، چند
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت
همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

ای درختان باغ آزادی، دیر گاهی است غرق حرمانید
بی‌تفاوت به ماتم و شادی، در تمام فصول عریانید
با چنین ساقه‌های لخت و نحیف،برقناری کجاست مأواتان؟
قد خمان، بی‌جوانه و بی‌برگ، کرکسان را، مگر که برخوانید!
روز و شب از بهار می‌لافید، وعده‌های مجاز می‌بافید
لیک از رسم سردتان پیدا است، کزتبار شب و زمستانید
یک زمستان مرورِ خاموشی، با تلی از ریا، هم‌آغوشی
بر زمین و زمان پراکندید،اینک از آن گریز، نتوانید
پیچکی از نژاد خسته‌ی ننگ، این زمان تان به پای پیچیده،
بخت تان زین دیار کوچیده، وای تان باشد ار نمی‌دانید!
ای درختان، به نام آزادی، خصم نورید و دشمن شادی
دیگر این بذر کهنه را اما، فرصتی نیست تا بیفشانید
از نگاه عبوستان برقی، سر کشد گر، ز خشم می‌جوشد
چشمتان جام کینه می‌نوشد؛ بی سبب نیست، خصم مستانید
ای گیاهان ِ داده تن به جمود، ای دروغین بهارهای خمود
برنتابد وطن ندامت را، گر شمایان اسیر کتمانید
ای خزانی تبارتان اندوه، سبزه‌هامان زکارتان به ستوه،
تا به کی از خجالت کردار، در هراسی هماره پنهانید؟
خیمه شب بازی ِ مترسک‌ها، مدتی بود و داده تن به فنا
روشنای شهامت آیینان، بنگرید ار هنوز انسانید : ويدا فرهودی

یاد مان رفته هنوز
با جهان بینی عصر ِ پدران ، ما به زن می نگریم
و ازین شیشه ی تار، از همین قاب کبود، همه را می بینیم
دخترانی دم بخت، زنی از جنس درخت : داریوش لعل ریاحی

هرآن کشور، که قم شد پایتختش/ رهش ویران شد و وارونه بختش
درختی را، که تو در قم نشاندی/ به بار آرد نه ماندلا ، نه گاندی...
بباید راه دیگر یافت، ای دوست/ اگر چشم قشنگت زیر ابروست
بباید فکر جارویی، دگر کرد/ تمیز، این خانه را از بام و در کرد
که فکرِ فاکری می خواهد، این خاک
وجودِ نادری، می خواهد این خاک : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار، فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ، یک روز نوبهار
با تیغ خورده زنگ، ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار، آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ، بر آن تن درخت
نقش دو نام و قلب جوان، می نگاشتیم
آنجا، به دشت و بر آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه، بسا عاشقانه بود
آنجا، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
ثبت است، نام من و تو تن درخت
آنجا، که کار عشق بماند به یادگار
در آن دیار، که خاکش یگانه بود
آنجا، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت، ز عشقی نشانه بود
 دکتر منوچهر سعادت نوری

غروبی شسته از باران و خاموش/ درختان، برگ‌ها، افشان از آغوش
تمام کوچه‌های باغ، خلوت/ سکوتی پاک، چون عشقی فراموش
نسیم سرد و نم‌نم‌های باران/ سرود برگ ریزان، رو به پایان
غروب و باغ خاموش و مه‌آلود/ درختان، قامت_ اندوه_ عریان
هوا ابر و غروب_ تنگ و پائیز/ نگاه_ آسمان، از اشگ لبریز
فروغ_ آذرخش، از دور، گهگاه/ به روی رود_ سن، باران_ یک ریز
شب_ پائیزی و اندوه میهن/ به پشت_ پنجره، بادی به شیون
چراغ_ خانۀ همسایه، خاموش
چراغ_ چشم من، تا صبح روشن... : نعمت آزرم

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
 دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل
بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
 باران بریز، رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر، برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز،
رگبار قطره های زلال آب ...
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_18.html 

۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

به یاد "ماندلا" : در زنجیری از سروده ها

 
 Chain of Poems in honour of Nelson Mandela: in English & Persian
 
The American writer Maya Angelou has written and recited a poem in honour of Nelson Mandela, whom she met in the 1960s when she lived in Cairo. In the poem, His Day is Done, Angelou mourns Mandela's death, praises him as a modern-day David who slew a mighty Goliath and a Gideon, who freed the South African people. She also marvels at his endurance of racism and imprisonment. Angelou, best known for the novel, I Know Why the Caged Bird Sings, was also active in the civil rights movement, and worked with both Martin Luther King and Malcolm X. Mandela read Angelou's books while imprisoned at Robben Island and also recited her poem Still I Rise at his presidential inauguration in 1994. Angelou, 85, has allowed the US state department to circulate the poem in 15 languages, as a tribute to Mandela "on behalf of the American people".
 
https://www.youtube.com/watch?v=vDOANqDlrLU
 
 In the YouTube video, Angelou, wearing dark glasses, says Americans send their souls to South Africans "as you reflect upon your David, armed with a mere stone, facing down the mighty Goliath – your man of strength, Gideon, emerging triumphant." She continues: "No sun outlasts its sunset, but will rise again and bring the dawn.
"Yes, Mandela's day is done. Yet we, his inheritors, will open the gates wider for reconciliation. And we will respond generously to the cries of blacks and whites, Asians, Hispanics, the poor who live piteously on the floor of our planet," she says.
"Nelson Mandela's day is done. We confess it in tearful voices. Yet we lift our own to say thank you. Thank you, our Gideon. Thank you, our David, our great, courageous man. We will not forget you. We will not dishonour you. We will remember and be glad that you lived among us, that you taught us and that you loved us all."
http://www.theguardian.com/world/2013/dec/07/maya-angelou-poem-nelson-mandela
 
 
به یاد "ماندلا" : در زنجیری از سروده ها

 
آرامشی تو، آرامش طبیعت مرهم بر زخم های سینه ی تاریخ
در سالهای آتش وخاکستر در سالهای ماتم حوا در سالهای گریه ی آدم
تو سایبان عاطفه ای سبزی در ظهر آفتاب جهنم
شب را ورق زدی و روی پرده ی رنگین کمان با آبنوس نازک انگشتت
به یادگار نوشتی : "بالاتر از سیاهی، سبزی است"
شادا، در سایه ات غنودن، واز ترنم قانونت آهنگهای مهر شنودن
و شامگاه تلخ زمین را تا بامداد آزادی همگام با تو پیمودن
از خاره ـ سنگ، چشمه بر آوردی تا دشت در بهار نشیند،
بهت کویر پیر بفرساید، انجیربُن به بار نشیند
آهای "مادیبا"، رویای زنده ات گیسوی آرزوی مرا می بافد: جهان آزاد
نام دیگر نلسون ماندلا، مادیباست/ بیست و پنجم ژوئن ٢٠١٣

وقتی "امام" مُـرد/ شادی فرا گرفت، جهان را
و در وطن جوانان، پنهان و آشکار در خانه وخیابان رقصیدند
آن سفله، از تبار جهالت بود
اینک، یک مرد از سلاله ی انسان و آشتی
رو در نقاب خاک کشیده است
آزادگان گیتی، در چار سوی خاک
نام بلند و خاطره اش را، بزرگ می دارند
تجلیل او، عظیم و تماشایی ست
جلادها، ز واژه ی عبرت، بیزارند
آنان، درکودنی نظیر ندارند : جهان آزاد
ششم دسامبر ٢٠١٣

 
به تو رشگ می برم، ای آفریقای جنوبی
فرزند تو، پدری شد دلیر و خردمند و مهربان
که چون از پشت میله های زندان به میان مردم آمد
نخستین پیامش این بود که "من پیامبر نیستم
و سرنوشت هر کس در دست خود اوست"
افسوس، دستاربندی ناخدای من شد
که خود را جانشین خدا می خواند
و هزاران فرزند ایران را، به جوخه های تیرباران سپرد
امروز، "مَدیبا" را در زادگاهش به خاک می سپاری
و من، در تبعیدگاهم با او بدرود می گویم : مجید نفیسی
پنجم دسامبر ۲۰۱٣

 
١
ماندلا، ماندلای مهربان
چه نیروی شگفتی در نیک بودن نهفته است
همه از تو خوب می‌‌گویند، حتا خودکامگان
 ٢
ساسی، طاسی‌ بر زمین می‌‌اندازد
آسی‌ در هوا معلق می‌‌ماند
زندانبان از کنار سلول‌ها می‌‌گذرد
صدای سرفه ی زندانی شماره ۶۴۴۶۶ صدای سرفه ی آفریقاست
زندانبان نمی تواند
ترسی را که از ریه‌هایش می‌‌گذرد، ندیده بگیرد
آسی‌ در گلویش، ساس می‌‌شود انگار
 ٣
ماندلا، ماندلای خوب، بار دیگر تاریخ ات را ورق می‌‌زنم
بار دیگر زندگینامه ی آب و الماس را می‌‌خوانم
ماندلا، ماندلای خوب
چگونه شد که عشق خاصیتت شد؟ یوسف صدیق (گیلراد)
ششم دسامبر ۲۰۱۳

زمین شوره سنبل برنیارد/ هوای شیعه ماندلا ندارد
بنای شیعه بر فقه کلینی ست/ از این رو ماندلایش هم خمینی ست
نخواهی یافت گاندی در ره قم/ ولی افعی فراوان است و کژدم
ازین حرفا نزن عیب است ای دوست/ دالای لامای ما آن شیخِ بدخوست
دالای لامای ما قصاب پیر است/ که با آزادگان کارد و پنیر است
فدای قلب صاف مهربانت/ بزن پیک عرق را نوش جانت
سرانگشتی بنه در کاسهء ماست/ بخور با هرکه در هرجا دلت خواست
به تبّت می روی چینی میاور/ از آن حرفای همچینی میاور
به هندستان اگر داری سلوکی/ میاور بهر ما افکار جوکی
هرآن کشور که قم شد پایتختش/ رهش ویران شد و وارونه بختش
درختی را که تو در قم نشاندی/ به بار آرد نه ماندلا ، نه گاندی
نه گاندی و نه ماندلا سوهانند/ که در قم پشت ویترین_ دکانند
اگر صد بمب در جایی بیفتند/ از آن خوشتر که ملایی بیفتد
از آب خُرد ، ماهی ، خُرد خیزد/ زقم شیخِ_ نخواهد مُرد خیزد
اگر از بطن مادر یاعلی گو/ نهد پا بر زمین مانند یارو
همه عالم بمیرد او نمیرد/ نمیرد تا ز ملت جان نگیرد
در ایران شیخ می پاید زنان را/ تجسس می کند آبستنان را
مبادا غربِ شیطان ره نماید/ زنی گاندی و ماندلا بزاید
ندارد رحم ملای نفس گیر/ نه بر مادر نه بر کودک نه بر پیر
اگر کودک سر از گهواره بر داشت/ همان در کودکی بادی به سر داشت
خوراک شیخ می گردد به زودی/ چنان کز لحظهء اول نبودی
کجا ملا به ماندلا دهد بخت؟/ کجا گاندی بگیرد روزه بر تخت؟
نه ایران هند و ملا انگلیس است/ که از سوی خدا برما رئیس است
نه ایران آفریک است و نژادی/ که حکم شیخ باشد اعتقادی
به زعم او حکومت کار دین است/ فلک انگشتر و آقا نگین است
امام غایبی در راه دارد/ که با وی گفتگو در چاه دارد
برای کشتن از وی حکم گیرد/ زند بر فرق ملت تا بمیرد
چنین وضعی ست در ایران شیعه/ خدا از ما ببُرّد نان شیعه
اگرچه پهلوان فیلسوفی/ قلم بر دست با قلبی رئوفی
به محفل گفتمان شیک داری/ خلوصِ فکر بکر و نیک داری
پسرجان این وطن ایرانزمین است/ همین است و همین است و همین است
دوباره شیخ فضل الله رئیس است/ وطن در دست مشتی کاسه لیس است
که خدمتکار او در خورد و بُردند/ شرافت را به قدرت واسپردند
چنین وضعی ست ، ماندلا کجا بود؟/ بشر در خانهء ملا کجا بود؟
کجا گاندی توانی یافت ای دوست/ که اهل دین نکنده ست از سرش پوست؟
خبر داری چه شد با سیرجانی؟/ ازین حرفا مزن گر می توانی؟
خبر داری فروهر را چه کردند/ از او باکارد ، همسر را چه کردند؟
به یاد آید گذشتِ روزگارت/ اطاقِ غرقِ خونِ بختیارت؟
برای گشت می رفتی به کشتی/ به یادت بود ستار بهشتی؟
به یادت هست نام نوجوانان/ که می آمد ز زندان ، نعش آنان؟
چه می گویی مگر آفریکنم من؟/ نه جانا بچهء این میهنم من!
نه ایران هندِ استعمار ی آمد/ که سی سال از تنش خون جاری آمد
تورا اندیشه های نیک ، نیک است/ ولی ایرانیان را شیک و پیک است
بباید راه دیگر یافت ای دوست/ اگر چشم قشنگت زیر ابروست!
بباید فکر جارویی دگر کرد/ تمیز این خانه را از بام و در کرد
که فکرِ فاکری می خواهد این خاک
وجودِ نادری می خواهد این خاک : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
هفتم دسامبر ۲۰۱۳

خورشید پرفروغ ، نه ديگر منور است
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش ، خموش است و بی نهیب
وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار ، چه ریزش نموده است
وان رود  و جویبار ،  چه خشکیده بستراست
ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است 
انبوه_ با ر_ غم ، به بسا جا ن و پیکراست

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_8.html

۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

نردبان : در زنجیری از سروده ها


 
دوست از دشمن، همی نشناخت او/ نرد را کورانه کژ می‌باخت او
دشمن تو جز تو نبود، این لعین/ بی‌گناهان را، مگو دشمن به کین...
نردبان‌ خلق‌، این‌ ما و منی‌ است/ عاقبت‌ این‌ نردبان‌، افتادنی‌ است
(نردبان این جهان ما و منی است/ عاقبت این نردبان افتادنی است)
لاجرم هر کس که بالاتر نشست/ استخوانش سخت تر خواهد شکست
(هر که بالاتر رود ابله ‌ترست/ کاستخوان او بتر خواهد شکست)...
شرح، در آیینه ی اعمال جو/ که نیابی فهم آن از گفت و گو ... : مولوی

گردون ‌، سنان قهر به باطل نمی‌زند
الا کسی که خود بزند سینه بر سنان
اقبال ‌، نانهاده به کوشش نمی‌دهند
بر بام آسمان ‌، نتوان شد به نردبان... : سعدی

خُردْ همّت، همیشه خوار بُوَد/ عقل باشد، که شاد خوار بُوَد
گر تو از علم، نردبان سازی/ هرچه خواهی تو زود دریازی... : سنائی

رباخواری، از نردبانی فتاد/ شنیدم که هم در نفس جان بداد
(رباخواری، از نردبانی فتاد/ شنیدم هم اندر زمان جان بداد)
پسر، چند روزی گرستن گرفت/ دگر با حریفان نشستن گرفت
به خواب اندرش دید و پرسید حال/ که چون رستی از حشر و نشر سوال
بگفت ای پسر، قصه بر من مخوان/ به دوزخ در افتادم از نردبان : سعدی

پشت، بر روی جهان خواهیم کرد/ قبله، روی دلستان خواهیم کرد
سود ما سودایی عشقت بس است/ گرچه دین و دل زیان خواهیم کرد
خاصه عشقش را که سلطان دل است/ مرکبی از خون روان خواهیم کرد
دل اگر خون شد ز عشقش باک نیست/ کین چنین کاری به جان خواهیم کرد
گر در اول روز، خون کردیم دل/ روز آخر، جان فشان خواهیم کرد
ذره ذره، در ره سودای تو/ پای های نردبان خواهیم کرد
چون به یک یک پایه بر خواهیم رفت/ پایه‌ای زین دو جهان خواهیم کرد... : عطار

آن مهندس‌، که این بنا پرداخت/ کس نداند‌، که از برای چه ساخت
دانم این مختصر‌، که در این کار/ رمزهایی بود‌، فزون ز شمار...
اصل‌هستی و فرع هستی‌، اوست/ آن‌وجودی که می‌پرستی‌، اوست
قوه‌ای هست‌، فوق جمله قوا/ منقسم‌، در تمامت اشیا
قوهٔ کائنات‌، ازو باشد/ کائنی نیست‌، کان جز او باشد
هرکه زان قوه بیش‌، همره داشت/ سر عزت‌، بر آسمان افراشت
اندربن قوه‌، رشته‌هاست بسی/ سر هر رشته‌ای‌، به دست کسی
هرکه سررشته‌، بیشتر دارد/ بیشتر‌، زین جهان خبر دارد
هست این رشته‌، نردبان وجود/ که بدان می کند‌، وجود، صعود... : ملک‌الشعرای بهار

چیزها دیدم، در روی زمین/ کودکی دیدم، ماه را بو می کرد
قفسی، بی در دیدم/ که در آن روشنی، پرپر می زد
نردبانی، که از آن عشق/ می رفت، به بام ملکوت...
موزه ای دیدم، دور از سبزه/ مسجدی، دور از آب
سر بالین فقیهی نومید/ کوزه ای دیدم، لبریز سوال...
من قطاری دیدم/ فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم، که سیاست می برد
و چه خالی می رفت... : سهراب سپهری

یاد تو ، پنجره ای را به شب غربت من بگشود
نظر از پنجره بر بام شب افکندم
قرص ماه از پس ابری که روان بود ، نمایان بود...
این گمان بود که چون روزنه ای در دل تاریکی
رهنمونم شد و از خانه برونم راند
نردبانی که مرا تا به لب بام فلک می برد... : نادر نادرپور

بیچاره ملتی که سپارد زمامِ عقل/ در دست شرع و دزد شود پاسبان او
از بد ، هزار بار بتَر ، روزگارِ  آنک/ دیو از در ِ خدا برُباید روان او
رنگِ کلامِ خویش زند بر کلامِ وی/ فکر ِ نهانِ خویش نهد بر زبان او
بر خوانِ او نشیند و از خون او خورَد/ برجا نهد زبهر ِ سگان ، استخوانِ او
اربابِ دین ربوده به چنگگ نهادِ وی/ اصحابِ جور، برُده به ذلّت ، جهان او
جلادِ او به جلدِ مُرادِ کبیرِ او/ بدخواهِ او به جامۀ پیر مغان او
پیکِ بهشتِ او شده دوزخ فروز ِ او/ دوزخ فروزِ او شده آتش نشان او
چونین چگونه راه توان بُرد زی فلاح/ آنرا که سوی قعر برَد نردبان او
قومی چنین ، چگونه برآید مراد وی؟
شهری چنین ، چگونه بماند نشان او؟... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
اهل زمین به کار زمین «مبتلا» ستند/ یعنی که مبتلا به «بلای» خداستند
پیغمبران دلیل تو زی آسمان شوند/ عقل ترا به عرش خدا نردبان شوند
: سید حامد

چرا باید از تو انسان زدایی کنم/ تا بتوانم دوستت داشته باشم؟
چرا باید تو را با شعر نردبانی‌ام به ماه بر آرم
آنگاه، نردبان را از پیش پای تو بردارم؟
ما، زادگاه مان زمین است/ ترجیح می دهم که تو هم سیبی
از من بپذیری/ بگذار مارها به رقص در آیند: عسگر آهنین

از نردبان_ عشق به بام_ تو آمدیم
این کار_ عشق بود که رام_ تو آمد یم
در آسمان_ عشق هزاران ستاره بود
بر سوی_ یک ستاره به نام_ تو آمدیم
در خط_ صاف_ عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپای_ تو شدیم و به گام_ تو آمدیم

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

میهن : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

 
ايران عزيز، خانه ی ماست/ ميهن، وطن، آشيانه ی ماست
اين خانه ی شش هزار ساله/ از ماست، به موجب قباله
از كورش و اردشير و دارا/ اين ملك، رسيده است ما را... : حبیب یغمایی

کجا و کی، کنار واژه های که بنشانمت...
اینک، ترا پهلوی شکل گربه ی جغرافیای ایران خواهم گذاشت
پهلوی جسم ایران/ تا بوی کوه و دشت بگیری
بوی خلیج فارس و دریاچه ی بزرگ خزر/ بوی قباد و کیلکا...
تو میهن منی، عشق یعنی میهن
تو را در ایران نه، ایران را در تو خواهم نگاشت : منوچهر آتشی

یک مشت گدای عرب از راه رسیدند/ در میهن پر رونق ما خانه گزیدند
با روضه و با روزه در این باغ پر از گل/ چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند
با چوب و چماق وقمه و دشنه و چاقو/ سر ها بشکستند و شکم ها بدریدند
گفتند که این منطق_ اسلام عزیز ست/ اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدند
بستند ز نفرت در دانشکده ها را/ استاد و مبارز همه در بند کشیدند
آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنگ/ هر جمعه چنان گله ی بز غاله چریدند
با چرک و شپش، لشگر جرار گدایان/ از سامره و کوفه و بیروت رسیدند
روزیکه جوانان وطن در صف پیکار/ لبخند زنان ذائقه ی مرگ چشیدند
امروز سر افراشته درعین وقاحت/ این مرده خوران مدعی خون شهیدند
اینک همه با غارت این مردم بدبخت/ گویی شرف گمشده را باز خریدند
با زور و ریا کاری و دزدی و تقلب/ بر قامت دین، جامه ی تزویر بریدند
موسیقی شان شیون مرگ است و گدایی/ این کوردلان دشمن شادی و امیدند
کوته نظران قاصد دوران توحش/ بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایی/ مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند
اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند/ اکنون که فقیهان همه نیرنگ و پلیدند
در میهن ما، منطق اسلام، چماق است
دزدان همگی پیرو این دین مبین اند : هادي خرسندي

تویی مرد خدا یا خودفروشی؟/ که خون در جام دین هرلحظه نوشی؟
ترا شیخ پلید نابکاری/ چو سگ بسته است بر تخت و عماری
تورا نان می دهد این ملت زار/ که باشی خاک میهن را نگهدار
ترا نان می دهند ابنای ایران/ که بندی راه ایران بر شریران
به قتل آری جوان و مرد و زن را/ زنی در خونشان نان وطن را
به بازو آیه و تکبیر بندی/ جوان و پیر را در تیر بندی
نمی دانی که دین ابزار کار است/ کزو آن شیخ بر مردم سوار است...
محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
برخیز، مام میهن، این مام سرخ دامن/ گوید که سهم ایران زیبا طلوع فرداست
ازخاوران سرخش، خورشید چون برآید/ هرلاله بر مزاری شوریده در تماشاست
بینند اهل دیدن هر روز در نگاهش/ شوق جوانه ای که سرسبزی اش مهیاست
سی سال اگر چه رفته، زنده است آرزومان/ در آسمان ایمان، فردا رها ز یلداست
فردای روشنایی، آزادی و رهایی/ در دیدگان میهن، خورشید گونه پیداست
ای هم وطن نگه کن، در چشم پر چروکت
شبنم نوشته ای را کزآن زمانه بر جاست : ویدا فرهودی
 
با دانه ی دین، سحر و فسون می‌کاری/ بیداد تبر، به باغ خون می‌کاری
در میهن من، باش که طوفان دِروی/ زین باد، که با جهل و جنون می‌کاری
محمد جلالی چیمه (م. سحر)

به دانه دانه اشك مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاك افتاد / به قلبم از غمت صد چاك افتاد
بگو، بگو آنجا كه رفتی شاد هستی؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا كه رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟‌
كسی دزد شعورت نیست آنجا؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست؟‌ / صدای ضجه های مادران هست؟‌
بخوان همدرد من، هم نسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی كه خالی مانده از تو / و گلهایی كه پژمرده سر میز : هیلا صدیقی

در اندوه میهن مرا تاب نیست/ که خاموشی ‌اش کمنر از خواب نیست
پر از درد، دل‌ها و لب‌ها خموش/ مگرشان به تن جان ِ بی‌تاب نیست؟
به میدان زن و مرد ِ پیکار هست/ ولی رزم انبوه پُرتاب نیست
همی دار و بیداد و بی‌آبی است/ دمی داد و مهر و نمی آب نیست
بُوَد دشمن و خشکسال و دروج/ در ایران یکی چهره شاداب نیست
نسیمی که از سوی میهن وزد/ جز آه دل و بوی خوناب نیست
نه کارون خروشان نه زاینده رود/ مگر بر سَر ِ کوه برفاب نیست؟
اُرومیّه خشکیده است ای دریغ/ به سویش روان هیچ شاخاب نیست
از آرش نخیزد خروش کمان/ به چنگش مگر تیر ِ پرتاب نیست؟
به همراه بابک در آوردگاه/ نشان پی ِ اسب سهراب نیست؟
و دزدان دین‌پیشه را کار و بار/ بجز دشمنی با زن و شاب نیست
از ایران چُنان غارتی کرده‌اند/ که اعداد را جای واتاب نیست
بگویند هم چنگ و تار و رباب/ جز آنگه که دستی به مضراب نیست
چُنین ننگ و بیداد را چاره هست/ نگویم درین چاله  پایاب نیست
بجز جنبش ملیّ دادخواه/ به سرکوب بیداد اسباب نیست
دلم هر زمان مژده‌ها می‌دهد/ مرا هیچ شکیّ درین باب نیست
که ایران زمین باز یابد شکوه/ دگر دور مهر است و محراب نیست
ببینم خروشیده دریای خلق/ که این خاک، بایای گنداب نیست
چه دریا که پهنای ایران زمین/ که دریا بدین گونه پهناب نیست
فراز آمده کاویانی درفش/ که هان جای ضّحاک کج تاب نیست
خلافت شده کشتی‌اش باژگون/ همش جای جز عُمق گرداب نیست
و خورشید خندان که باز آمدم/ دگر مهلت کرم ِ شب تاب نیست
به تبعید عمری ست تا دیده‌ام/ ز روی وطن هیچ سیراب نیست
دماوند را تا نبینم به چشم/ مرا بهره از مهر و مهتاب نیست
نماز آورم سوی ایران زمین/ بجز میهنم مادر و باب نیست
سُرایم به بانگ دری چامه‌ها/ که همتای شان دُرّ خوشاب نیست
اگر چند دانم که در میهنم/ چُنان من سُراینده کمیاب نیست
بسا  شاعرانند شیرین سخن/ که شان شعر جز چامۀ ناب نیست
هم آهنگ با نبض ایران ولی/ دلی چون دلم در تب و تاب نیست : نعمت آزرم
۵ آذر ۱۳۹۲ خورشیدی/ ۲۵۷۲ ایرانی ِخورشیدی

درسحرگا ه_ ا بتدا ئی_عمر/ آسما ن ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به  _گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا  اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیانسالگی ، و تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ از آن‌ دیاران شد
در سراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم  شکوه ها ، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری  و عزلت/ آسمان ، گرچه روشن و پاک است
قلب ما ، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
سرفراز باشی میهن من - اجرا : گروهی از مردم
https://www.youtube.com/watch?v=w1uDdcXgHs4
هنوزم عشق میهن در سرت هست - اجرا : هیلا صدیقی
https://www.youtube.com/watch?v=RfxdJTFBgVs
میهن ای میهن -  (از ابوالقاسم لاهوتی) - اجرا : محمدرضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=E-wL6MqnNXM
شب است و چهره ميهن سياهه - اجرا : محمدرضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=hBjW6eXcXMU
میهن ما ایران (از محمد تقی کهنمویی) - اجرا : کنسرت موسیقی کودک بسته نگار
http://www.youtube.com/watch?v=zOcuRg5KMVc
سرود میهنی -  اجرا : کنسرت لوریس تکنوازیان
http://www.youtube.com/watch?v=FYbV0-37RaU
سيمای ميهن - اجرا : مجيد اخشابی
https://www.youtube.com/watch?v=6IIjaF5YJEI
 

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

دولت و حکومت : در زنجیری از بازگفته ها و سروده ها و ترانه ها

 
بازگفته ها
"باش تا صبح دولتت بدمد/ کاین هنوز از نتایج سحر است" : امثال و حکم دهخدا
"دولت ندهد خدای کس را به غلط" : امثال و حکم دهخدا
"بر دولت متزلزل اعتماد نباشد" : تاریخ گزیده نوشته ی حمدالله مستوفی
"دولت به خران دادی و حشمت به سگان/ پس ما به تماشای جهان آمده ایم" : امثال و حکم دهخدا
"دولت همه ز اتفاق خیزد/ بی دولتی از نفاق خیزد" : سعدی
"سحرم دولت بیدار به بالین آمد/ گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد" : حافظ
"گر به دولت برسی مست نگردی مردی" : امثال و حکم دهخدا
"راستی خاتم فیروزه ٔبواسحاقی/ خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود" : حافظ
"حکمران مانند دریا و ارکان دولت مانند نهرهایی  هستند که از دریا منشعب می شود" :  منسوب به ارسطو حکیم یونانی
"تمام دولت ها، تمام حکومت ها دروغ می گویند": مک فرسون گزارشگر روزنامه ی واشنگتن پست
 
سروده ها
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند...
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن/ طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند
هر در که باز بود، سپهر از جفا به بست/ بهر پناه مردم مسکین دری نماند
آداب ملک‌داری و آیین معدلت/ بر باد رفت و ز آن همه جز دفتری نماند
با ناکسان بجوش، که مردانگی فسرد/ با جاهلان بساز، که دانشوری نماند
با دستگیری فقرا، منعمی نزیست/ در پایمردی ضعفا، سروری نماند
زین تازه دولتان دنی، خواجه‌ای نخاست/ وز خانواده‌های کهن مهتری نماند
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند/ دیگر به هیچ مرتبه جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ/ ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ
دیگر به شهر و دهکده، سیم و زری نماند : ملک‌الشعرای بهار
 
دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر/ زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر
خر سرور ار نباشد، پس هر خر از چه روی؟/ گردد همی ز روی ارادت، غلام خر
افکنده است سایه، هما بر سر خران/ افتاده است طایر دولت به دام خر
خر بنده ی خران شده، آزادگان دهر/ پهلو زن است چرخ، به این احتشام خر
خرها تمام محترمند! اندرین دیار/ باید نمود از دل و جان، احترام خر
خرها وکیل ملت و ارکان دولتند/ بنگر که بر چه پایه رسیده، مقام خر؟
شد دایمی ریاست خرها به ملک ها
ثبت است در جریده ی عالم دوام خر ... : میرزاده عشقی
 
خوشتر از دولت جم، دولت درویشی/ بهتر از قصر شهی، کلبهٔ دهقانی
خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر/ نتوان کرد از آن خانه، نگهبانی
برو از ماه، فراگیر دل افروزی/ برو از مهر، بیاموز درخشانی
پیش زاغان مفکن، گوهر یکدانه/ پیش خربنده مبر، لعل بدخشانی
گر که همصحبت تو دیو نبودستی
ز که آموختی این شیوهٔ شیطانی... : پروین اعتصامی
 
زمستان پوستین افزود بر تن، کدخدایان را/ ولیکن پوست خواهد کند، ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد/ زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید/ که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد/ ولیکن خانه بر سر کوفتن داند، گدایان را
طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را... : شهریار
 
قتل یک قصه سر کوچه ی خواب/ قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون/ قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود/ جغد در باغ معلق می خواند... : سهراب سپهری
 
صدا صدا صدا / تنها صداست که می ماند/ در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند/ چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم/ کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش/ در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است... : فروغ فرخزاد
 
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم/ این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب/ کز گرفتاری ایام مجالی کردیم... : شهریار
 
مغز من ، ظالم تر از ضحاک و زهر آگین تر از مار است
آدمی کش نیست اما زندگی خوار است
طعمه هایش : لحظه های جاری بی بازگشت من
او ، بسان عقربک بر صفحه ی ساعت/ روز و شب ، هشیار و بیدار است
او حکومت می کند بر سرنوشت و سرگذشت من
از چنین خودکامه ی بیدادگر ، فریاد/ نفرت و نفرین برین بیداد
تا مگر این مغز ضحاکانه را چون پتک بر سندان خود کوبی
رایت عصیان برافراز ای اجل ای کاوه ی حداد : نادر نادرپور
 
هان ای پدر پیر که امروز/ می نالی ازین درد روان سوز
علم پدر آموخته بودی/ وان دم که خبردار شدی سوخته بودی
افسرد تن و جان تو در خدمت دولت/ قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت
وین هردو شد از بهر تو اسباب مذلت
چل سال غم و رنج ببین با تو چه ها کرد/ دولت رمق و روح ترا از تو جدا کرد
چل سال ترا برده ی انگشت نما کرد
آنگاه چنین خسته و آزرده رها کرد... : فریدون مشیری

 باطل گذشت و دولت حق بر دوام ماند
ناکام شد مجاز و حقیقت به کام مانذ
شور و نشاط و شوق جوانی به باد رفت
مرغی که می شکست قفس را به دام ماند... : مهدی سهیلی

 دموکراسی اگر با دین شود دوست/ به نام حق کـَنند از کله ات پوست
دموکراسی اگر با دین شود یار/ کلاه خویش را محکم نگه دار
دموکراسی اگر با دین شود چیز/ بده افسار دولت را به چنگیز... : محمد جلالی چیمه  (م.سحر)

بر قدیر ِ بی دلان، دل را، نبند/ شب نگردد روز ِ آن‌ها بی گزند
عید ِ آنان از بلور ِ اشگ پُر/ خوش وضو گیرند با این آب کُر
کِی علی را شرم دارند از حضور؟/ از خشونت ها کجا گشتند، دور؟
دختران ِ آفتاب و این جفا/ عیدتان پُر شور، یاران خدا
آن خدایی را که خود پرداختید/ قلبی از آهن، برایش ساختید
دختران ِ این وطن، یک رشته اند/ زین نمط آن‌ها، هزاران کِشته اند
دست ِ روحانی اگر با مردم است/ دست ِ بالا تر چو نیش ِ کژدم است
دولتی خنثی است ، ترکیبش ببین/ ناصبی ها را گُزیده ، خوشه چین
نرمشی گر هست ، آن با دشمن است
ظلم و جور و دارها ، سهم ِ من است : داریوش لعل ریاحی
سوم آبان ١٣٩٢

عید ایران ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین/ بلکه آن روز که آزادی_ ملت ، تضمین
همه آزاد و برابر ، همه مومن به صلاح/ شک و تردید شده محو ، در آ‌غوش  یقین
نظر_ فقه معزز به مساجد ، اما/ امر دولت ، همه  منفک ز سر _ مذهب  و دین
عصر_ آزاد‌گی و عهد_ مروت حاکم/ عشق ، غالب شده بر موعظه ی نفرت و کین
مرد و زن ، همره و در قافله ی کار و تلاش/ تا همه بوم شود ، ‌پهنه‌ای از باغ برین
فره هشیار ، که تاریخ دگر باید خواند/ عید ایران ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین
بلکه آن روز که آزادی ملت، تضمین/ امر دولت ، همه منفک ز سر مذهب و دین
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
اسفند ١٣٨٣

ترانه ه
دولت عشق (ازمولانا) - اجرا : امیر آرام
https://www.youtube.com/watch?v=RA7S7Z4_aqU
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار (از حافظ) - اجرا : محمد رضا شجریان
http://www.youtube.com/watch?v=8z77RysKnPM
دولت عشق (ازمولانا) - اجرا : افتخاری
https://www.youtube.com/watch?v=MzjPC2R3EOg
قدح پر کن که من از دولت عشق (از حافظ) - اجرا : محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=35tK1eEH0wY
دولت عشق - اجرا : ستار
https://www.youtube.com/watch?v=y-wNGtkeDIk
مرگ بر این دولت مردم فریب - اجرا : گروهی از مردم
https://www.youtube.com/watch?v=FlfxbxDJh18
 

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

سروده ها و بازگفته هایی ازحقیقت



پیشـگاه حـقیقـت
فردا کـه پیشـگاه حـقیقـت شود پدید
شرمـنده ره روی که عمـل بر مـجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا می روی بایسـت
غره مـشو کـه گربـه زاهد نـماز کرد
حافـظ مکـن مـلامـت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد : حافـظ شیرازی 

شربتی از حقیقت عشق
شربتی دادش از حقیقت عشق
جمله اخلاص ها از او برمید
این نشان بدایت عشق است
هیچ کس در نهایتش نرسید : مولوی

از روی حقیقت
من غلام توام ازروی حقیقت لیکن
 با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دایما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاسته ای از طلبت ننشستم : سعدی شیرازی

قلندران حقیقت
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری ست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری ست : حافـظ شیرازی

حقیقت و یقین
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست : خیام نیشابوری

حقیقت و افسانه
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند : حافظ شیرازی

هاتف حقیقت
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را
آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را : عطار نیشابوری

پرتو ی حقیقت
اگر چه در ره هستی هزار دشواری ست
چو پر کاه پریدن ز جا ، سبکساری ست
به چشم عقل ببین پرتو حقیقت را
مگوی نور تجلی فسون و طراری ست : پروین اعتصامی

زیر کلاه عشق و حقیقت
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند
زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟
آیینه گو مباش چو اسکندری نماند: ملک‌الشعرای بهار

سخن از حقیقت
بر روی خاک شعر که خاک بلاغت است
آن دم قدم بنه ، که سخن از حقیقت است
هر جاودانه شعر ، بیان از صداقت است
پس صادقانه گوی ، که آنرا طریقت است
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 
The object of the superior man is truth: Confucius
Truth is certainly a branch of morality and a very important one to society: Thomas Jefferson
A nation that is afraid to let its people judge the truth and falsehood in an open market is a nation that is afraid of its people: John F. Kennedy
Truth never damages a cause that is just: Mahatma Gandhi
All credibility, all good conscience, all evidence of truth come only from the senses: Friedrich Nietzsche
I am a firm believer in the people. If given the truth, they can be depended upon to meet any national crisis. The great point is to bring them the real facts: Abraham Lincoln
I know where I'm going and I know the truth, and I don't have to be what you want me to be. I'm free to be what I want: Muhammad Ali Clay
I refuse to accept the view that mankind is so tragically bound to the starless midnight of racism and war that the bright daybreak of peace and brotherhood can never become a reality. I believe that unarmed truth and unconditional love will have the final word: Martin Luther King, Jr
Three things cannot be long hidden: the sun, the moon, and the truth: Buddha
All the religions of the world, while they may differ in other respects, unitedly proclaim that nothing lives in this world but Truth: Mahatma Gandhi
The truth is incontrovertible. Malice may attack it, ignorance may deride it, but in the end, there it is: Winston Churchill
Like all dreamers, I mistook disenchantment for truth: Jean-Paul Sartre
Truth is a great flirt: Franz Liszt
We have art in order not to die of the truth: Friedrich Nietzsche
We occasionally stumble over the truth but most of us pick ourselves up and hurry off as if nothing had happened: Winston Churchill
There are only two mistakes one can make along the road to truth; not going all the way, and not starting: Buddha
I am of the Buddhists.  The great Teacher comes periodically.  He is followed by pupils who corrupt the texts and then a new Buddha must be born to re-establish the truth: Martin H. Fischer
We swallow greedily any lie that flatters us, but we sip only little by little at a truth we find bitter: Denis Diderot
All great truths begin as blasphemies: George Bernard Shaw
Truth is the beginning of every good to the gods, and of every good to man: Plato
Poetry is nearer to vital truth than history: Plato
Piety requires us to honor truth above our friends. Plato is dear to me, but dearer still is truth: Aristotle
Truth is the breath of life to human society.  It is the food of the immortal spirit.  Yet a single word of it may kill a man as suddenly as a drop of prussic acid: Oliver Wendell Holmes
Truth, like gold, is to be obtained not by its growth, but by washing away from it all that is not gold: Leo Tolstoy
One may sometimes tell a lie, but the grimace that accompanies it tells the truth: Friedrich Nietzsche
Truth will ultimately prevail where there is pains to bring it to light: George Washington
Experience has shown, and a true philosophy will always show, that a vast, perhaps the larger portion of the truth arises from the seemingly irrelevant: Edgar Allan Poe
It is the nature of truth in general, as of some ores in particular, to be richest when most superficial: Edgar Allan Poe
One of life's regrets is that you didn't always tell the truth, and now it's too late, because the truth has changed: Robert Brault
People always think something's all true: J.D. Salinger
Never forget what people say to you when they're angry; that's when the truth comes out: Unknown
if someone has enough courage to ask you a question seriously, then you should be brave enough to answer truthfully: Cameron Milton
Never apologize for showing feeling. When you do so, you apologize for the truth: Benjamin Disraeli
A thing may happen and be a total lie; another thing may not happen and be truer than the truth: Tim O'Brien
If you cannot find the truth right where you are, where else do you expect to find it? Dogen
Anyone who does not take truth seriously in small matters cannot be trusted in large ones either: Albert Einstein
When one has one's hand full of truth it is not always wise to open it: French Proverb
We do not err because truth is difficult to see.  It is visible at a glance.  We err because this is more comfortable: Alexander Solzhenitsyn
The truth will set you free, but first it will make you miserable: James A. Garfield
Every truth passes through three stages before it is recognized.  In the first, it is ridiculed, in the second it is opposed, in the third it is regarded as self-evident: Arthur Schopenhauer
There is no truth.  There is only perception: Gustave Flaubert
If a thousand old beliefs were ruined in our march to truth we must still march on: Stopford Brooke
If you shut your door to all errors truth will be shut out: Rabindranath Tagore
God offers to every mind its choice between truth and repose.  Take which you please, you can never have both: Ralph Waldo Emerson
You shall know the truth, and the truth shall make you mad: Aldous Huxley
It is error alone which needs the support of government.  Truth can stand by itself: Thomas Jefferson
There is no god higher than truth: Mahatma Gandhi
When in doubt tell the truth: Mark Twain
Truth is the most valuable thing we have. Let us economize it: Mark Twain
Fiction is obliged to stick to possibilities. Truth isn't: Mark Twain
Truth stands, even if there be no public support. It is self-sustained: Mahatma Gandhi
The trouble about man is twofold.  He cannot learn truths which are too complicated; he forgets truths which are too simple: Rebecca West
It will never be possible by pure reason to arrive at some absolute truth: Werner Heisenberg
There is no Truth.  There is only the truth within each moment: Ramana Maharshi
Theories are private property, but truth is common stock: Charles Caleb Colton
It is a terrible thing for a man to find out suddenly that all his life he has been speaking nothing but the truth: Oscar Wilde
In the court of the Truth, at the time of our demise
Shame on he, who permissible never defies
Where to now, O proud partridge halt and pause
Your delusions, prayers of the pious cat, never ever identifies
Hafez, mad Dervishes upon the path, do not criticize
Freedom from false piety for eternity is our prize”:
Hafez Shirazi
"حقیقت به صورت عینی وجود دارد و هدف اصلی انسان باید جستجوی مستمر آن در فرا روندی پایان ناپذیر باشد": کارل پوپر
"Since we can never know anything for sure, it is simply not worth searching for certainty; but it is well worth searching for truth; and we do this chiefly by searching for mistakes, so that we have to correct them": Karl Popper
 
xxxxx
همچنین نگاه کنید به
تارنمای انجمن حکمت
http://www.boardofwisdom.com/default.asp?topic=1005&listname=Truth
تارنمای بوستان باز گفته ها
http://www.quotegarden.com/truth.html
تارنمای دانشنامه ی ویکی پدیا
http://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA
تارنمای دیوان حافظ
http://www.hafizonlove.com/divan/03/133.htm
تارنمای گنجور
http://ganjoor.net/index.php?s=%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA&author=0
تارنمای لغت نامه دهخدا
http://www.loghatnaameh.com/dehkhodasearchresult-fa.html?searchtype=0&word=2K3ZgtuM2YLYqg%3d%3d

Originally published online on 27 November 2011
Published online on 14 November 2013

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

قفس ها و سروده ها و ترانه ها

من نگویم که مرا از قفس آزادکنید/ قفسم برده به باغی و دلم شادکنید
فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا/ بنشینید به باغی و مرا یادکنید
عندلیبان‌ گل سوری به چمن کرد ورود/ بهر شاباش قدومش همه فریادکنید
یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان/ چون تماشای گل و لاله و شمشادکنید
هرکه دارد زشما مرغ اسیری به قفس/ برده در باغ و به یاد منش آزادکنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک/ فکر وبران شدن خانهٔ صیادکنید
شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب/ یاد پروانهٔ هستی شده بر بادکنید
بیستون بر سر راه است مباد از شیرین/ خبری گفته و غمگین دل فرهادکنید
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه/ ای بزرگان وطن بهر خدا دادکنید
گر شد از جورشما خانهٔ موری ویران/ خانهٔ خویش محالست که آباد کنید
کنج وبرانهٔ زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید : ملک‌الشعرای بهار

 اي تازه گل از عاشق ناشاد بکن ياد/ وز آن که ز يادش نروي ياد بکن ياد
زان مرغ اسيري که به کنج قفس از ضعف/ بسته است لب از ناله و فرياد بکن ياد
ي بسته ز غوغاي رقيبان ره کويت/ از آن که دل اول به رهت داد، بکن ياد
اي برق، که هنگامه باران به تو گرم است/ از سوخته ی آتش بيداد بکن ياد
از چشم اسيري، چو به پاي تو فتد اشک
زان بنده که از چشم تو افتاد بکن ياد... : رهي معيري

مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرر بار این قفس را/ برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته، ز کنج قفس درآ/ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم ، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین/ دست طبیعت، گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل، از این بیشتر کن
مرغ بیدل، شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن...: ملک‌الشعرای بهار
 
به لب هایم، مزن قفل خموشی/ که در دل، قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن، بند گران را/ کزین سودا، دلی آشفته دارم
بیا ای مرد، ای موجود خودخواه/ بیا بگشای، درهای قفس را
اگر عمری، به زندانم کشیدی/ رها کن دیگرم، این یک نفس را
منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست
به سر، اندیشه ی پرواز دارم... : فروغ فرخزاد
 
به تماشا سوگند، و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن، واژه ای در قفس است
حرف هایم، مثل یک تکه چمن، روشن بود
من به آنان گفتم، آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد... : سهراب سپهری
 
گر بایدم گشود، دری را/ وقت است و صبر بیشترم نیست
خواهم رها کنم، قفسم را/ بدبخت من، که بال و پرم نیست
دل زانچه هست و نیست، بریدم/ تنها، غم گریختنم هست
خواهم سفر کنم، به دیاری/ کانجا، امید زیستنم هست... : نادر نادرپور
 
قفس، این قفس، این قفس، پرنده در خوابش از یاد می‌بَرَد
من اما در خواب می‌بینمش، که خود به بیداری، نقشی به کمالم از قفس
از ما دو کدام؟ ، تو که زندانت تو را زمزمه می‌کند
یا من، که غریوِ خود را نیز نمی‌شنوم؟
تو که زندانت مرا غریو می‌کشد
یا من، که زمزمه‌ی تو در این بهارانم
مجالِ باغ و دماغِ سبزه‌زار نمی‌دهد؟ از ما دو کدام؟
قفس، این زمزمه، این غریو، این بهاران
این قفس، این قفس، این قفس، ای امان: احمد شاملو
۲۲ فروردینِ  ١٣٧٤

گر زری و گر سیم زراندودی ، باش
گر بحری و گر نهری و گر رودی ، باش
در این قفس شوم ، چه طاووس ، چه بوم
چون ره ابدی ست ، هر کجا بودی ، باش: مهدی اخوان ثالث
 
قرن ما، روزگار مرگ انسانيت است
سينه ی دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي است
من كه از پژمردن يك شاخه گل، از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس، از غم يك مرد در زنجير، حتي قاتلي بر دار
اشک، در چشمان و بغضم، در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟... : فریدون مشیری
 
خیال دلکش پرواز، در طراوت ابر، به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش، خواب می بیند
پرنده در قفس خویش، به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند، که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست... : هوشنگ ابتهاج
 
تو را چو با دگران، یار و هم نفس بینم/ بهار خویش، به تاراج خار و خس بینم
ز باغبانی خود، شرمساریم این بس/ که چون تو دسته گلی را به دست کس بینم
روا مدار خدایا، که من در این گلزار/ هوای عشق، تماشاگه هوس بینم
شکوفه روی منا، برگ آن بهارم نیست/ که شاخسار گل از روزن قفس بینم
بیا، که چون سحرم، بی تو یک نفس باقی است
مگر چو آینه، رویت، در این نفس بینم : دکتر شفیعی کدکنی
 
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از آن مشت ستمگر، که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا، که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر، بباید به دهانم
دانم ای دل، که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم، که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا، سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم، که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم : نادیا انجمن
 
تو رها از من باش، ای برایم همه کس/ زیر آوار قفس، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند، من و شبهای قفس/بعد از ین با خود باش، یاد تو ما را بس
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم: اردلان سرفراز
 
برای من که در بندم/چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشتی داری/فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم/به تن دلبستگی تاکی
بمن بخشیده دلتنگی/ شکستنهای پی در پی
در این غوغای مردم کش/ در این شهر بخون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن/ ولی از مرگ شب گفتن
چرا تن زنده و عاشق/کنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادی/گرفتار قفس بودن
قفس بشکن که بیزارم/از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتی/بباغ خشک بی باران
در این غوغای مردم کش... : ایرج جنتی عطایی
 
آزادی : یک پرنده، دین : یک قفس است
این، یک خفقان و آن، هوای نَفَس است
این، شادی زندگی و آن، تلخی ی  مرگ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
آزادی را، نظر بلند است به دین
هرچند که دین، بر او ندارد جز کین
آن، پرواز است و این، قفس، خود زانروست
کان را نتوان پناه دادن، در این : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
 
سِترون بسترت ای شب زمَه سيراب خواهد شد
عقيم ِ وَهم، آبستن از آن مهتاب خواهد شد
اگر يک چند در يغما، فرو خفتند اخترها
قيامت گونه بالينت، مزار ِ خواب خواهد شد...
دمار از مکر ِزندانبان برآرد خسته ی زندان
قفس چون بشکند، باری، پريدن باب خواهد شد
و بی پروا به آزادی، کند پرواز چون شادی
دعای تک تک شوريدگان ايجاب خواهد شد,,, : ويدا فرهودی

دلِ ویرانِ من از یادِ تو، آزاد نشُد/ هرگز این خانه ی ویرانِ تو، آباد نشد
مانده در دامِ تو و ، غولِ بیابان ام خوُرد/ صیدِ نا قابلِ تو، لایقِ صیاد نشد
پَرِ پَرواز و چمن را، به عزیزان دادند/ سَهمِ ما ،جُز قفس و خاطرِ ناشاد ، نشد
عشق، اول قَدم و ، تیشه به فرقم کوبید/ قسمت ام، همدلیِ تیشه و فرهاد نشد
سعی کردم ، بروَد ازدل و یاغی بشَود
من شدم یاغی و، او ،از دلم،ای داد، نشد : دکتر کریم سهرابی (یاغی)

چرا مردم قفس را آفريدند؟/چرا پروانه را از شاخه چيدند؟
چرا پروازها را پر شكستند؟/ چرا آوازها را سر بريدند؟
پس از كشف قفس، پرواز پژمرد/سرودن بر لب بلبل گره خورد
كلاف لاله سر در گم فرو ماند/ شكفتن در گلوي گل گره خورد...
خدا پر داد تا پرواز باشد/ گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمان ها/ به روي ما هميشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد/ ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت/ ولي مردم قفس را آفريدند : قیصرامین پور

پرنده
خوش آن مرغی که در بند قفس نیست/ خوش آن مرغی که از محبس، رها شد
شکسته بال، اگر مرغی کند زیست/ چه حاصل در قفس، یا بر فضا شد*
دكترمنوچهرسعادت نوري
* با الهام از روانشاد صادق سرمد  که چنین سرود:
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد/ چه نکوتر آنکه مرغی ز قفـس پریده باشد/ پـر و بـال ما شکستند و در قفـس گشـودند/ چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

در چه فضایی جوان ، در چه خیالی پسر/ چشمه جان خشک شد ، کی به در آریدسر
بر در ِ این بخت ِ دون ، خُرد شدی از درون/ دختر ملک ِ عجم ، اخگر پر شور و شر
مرده اگر نیستی ، پس چه شدی چیستی/ گم شده ای در خلأ ، در پی یک داد گر ؟
خود بشکن این قفس ، خسته نشو نیست بس/ پخته در این نار ِ تفت ، شعله وری شعله ور
آن چه شده ماندگار ، منظر فقر است و دار/ جهل و فساد و فریب ، بیشتر از پیشتر
دولت خدمتگزار ، بر سر ِ گشت و گذار/ در پی یک قرص نان ، برزگر و کارگر
وعده به مردم ، فریب،جمله بدنبال جیب/ جغد بَد آوازِ جنگ  ، خیمه زده پشت ِ در
آن که به بنداست و حصر ،دل به ظفر داد و نصر
موج که کندد ز ِ جا ، می دهد این بار ، بَر : داریوش لعل ریاحی
 
ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی / نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی
مردمان گشته گرفتار بسا ظلم و ستم/ در پریشانی و غائب ز میان ، دادرسی
چادر و جامه ی مشگی و بسا وعظ و دعا/ جمع اینهاست، نشانی ز صدای جرسی
بحث و تفسیر و جدل گشته فراوان هر جا/گر نظر نیک کنی : معرکه ی خار و خسی
همه غمگین و به ماتم، همه در حال عزا/ یا به هر جا نگری، هست سپاه عسسی
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم/ به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد/تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی
دکتر منوچهر سعادت نوری
شهریور ١٣٦٠ - تهران

ترانه ها

اسیر قفس - اجرا : دلکش
http://www.youtube.com/watch?v=OK88XiKbI2Q
 قفس بارون - اجرا : سیمین غانم
http://www.youtube.com/watch?v=kyf8LxZfdNY
هوای قفس - اجرا : حمیرا
http://www.youtube.com/watch?v=kHhnK8LWVIA 
بلبل پربسته، ز کنج قفس درآ (مرغ سحر) - اجرا : محمدرضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=pe0ygAsB4vs
بلبل پربسته، ز کنج قفس درآ (مرغ سحر) - اجرا : گیسو شاکری
https://www.youtube.com/watch?v=hMXLJtr52mg
زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس (آرزو) -  اجرا : ابی
https://www.youtube.com/watch?v=JWl_SgmQQos
قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان - اجرا : داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=SPSld4JDut8
نوشتم دل توی قفس مرد (هوس) - اجرا : معین
http://www.youtube.com/watch?v=acPHlgIZnRo
قفس - اجرا : شاد مهرعقیلی 
http://www.youtube.com/watch?v=nFPv1dhNjdo
به اسیران قفس - اجرا : گروه مستان
http://www.youtube.com/watch?v=mk1_niH3BKY
من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم( پرواز) - اجرا : سیاوش قمیشی
http://www.youtube.com/watch?v=jAZXzbsLvkc
من نگویم که مرا از قفس آزادکنید (از ملک‌الشعرای بهار) - اجرا : "احمد ظاهر"خوانندهٔ افغان
https://www.youtube.com/watch?v=I4Q6HooI59E
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم (از نادیا انجمن) - اجرا : "شهلا زلاند"خوانندهٔ افغان
https://www.youtube.com/watch?v=KQPK39ifbcw
چرا مردم قفس را آفريدند ازقیصرامین پور
http://www.youtube.com/watch?v=de8iE4zAzDE
 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post_14.html

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

خدایان یک سراینده


 
خدایان : سبحان، ایزد، یزدان، آفریدگار، خدا ...

ستایش سبحان (گل غنچه ی پندار)
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ ا‌شعار
یک جا بسا ستایش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست...
 
از آن ایزد ، که جایش آسمانی است (عصر_ جدید)
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر/ چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست/ چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است
و بس پرسش ، که بر لب ها بمانده ست/ از آن ایزد ، که جایش آسمانی است
 
عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آید (بهترین حرف)
حیرت نسل بشر ، در بستر آغاز تا پایان/ از پس امروز ، فردا ‌ها  چه  زاید بود
بهترین حرف دل انسان درین ‌توفنده‌ ها  دوران/ " دوست دارم درکنارت" تا که باید بود
بهترین حرفی که بر دل خوش نشیند همچنا ن/ "دوست می دارم ترا" هرجا، که شاید بود
بس زوال حرف ها دارد دل_ چرخ زمان/ حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است ، خلاف_ مذهب آزادگا ن/ عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین راه تمام عمر انسا ن حد یک ایمان/ "عشق ورزیدن" که با آن ، زنده باید بود

 آفریدگار
همه جا ، شاهد و ناظر به جهان باشی ، ‌تو/ چشم و بینائی_ این عالم هستی ، از توست
مظهر_ صبر و تحمل ، به زمان باشی ، ‌تو/ دل شکیبائی_ این عالم هستی ، از توست
ضامن_ بخشش و نیکی و وفا باشی ، ‌تو/ عشق و شیدائی_ این عالم هستی ، از توست
حامی_ کوشش و پاکی و صفا باشی ‌، تو/ جهد و پویائی_ این عالم هستی ، از توست
علم_ پایندگی_ نظم_ فلک ، از بنیاد/ کا ر _دانائی_ این عالم هستی ، از توست
غرش_ موج ز دریا و غزل خوانی_ باد/ شور و غوغائی_ این عالم هستی ، از توست
رویش_ سبزه و شادابی_ گل ، وقت_ بلوغ/ جان شکوفائی_ این عالم هستی ، از توست
نور_ خورشید و زرافشانی_ آن گوی_ فروغ/ پر‌تو آرائی_ این عالم هستی ، از توست

مبادا ﺁورد روز ي خدا بر من (پروا)
من ازامشب و ياامروز نه مي ترسم/ من ازفردا و يا ديروز نه مي ترسم
من ازسير زمان و گشت و واگشتش/ من ازبامداد ويا نيمروز نه مي ترسم
چو بينم من شتاب چرخ هستي را/ از اين هرساله ها نوروز نه مي ترسم
در اين دنياكه هردم مي كند افسون/ از ين مغلوب و زان پيروز نه مي ترسم
نه مي گويم كه بي پروا و بي باكم/ بدان اي نازنين يك روز مي ترسم
مبادا ﺁورد روز ي خدا بر من/ ترا گيرد ز من زان روز مي ترسم
از ﺁن روز ي خداگيرد ترااز من/ من از ﺁن روز، در هرروز مي ترسم

حسن خداداده (در پرده ی پندار)
پرده ی پندار من ، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم"
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن ، همان به ، که خداداده شود/ وین همه حسن_ تو را من ز خدا می بینم...

صبر خدا
ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد/ آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد/ يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت/ منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران/ آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار/ بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد
آ شفته دل ايرا نی_ مظلوم ، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است/ نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

اشاراتی به "خدا " : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


بگرفت ز سر خدا خدايي (یادآر ز شمع مرده یادآر)
... چون گشت زنو زمانه آباد/ اي كودك دوره طلايي
وز طاعت بندگان خودشاد/ بگرفت ز سر خدا خدايي
نه رسم ارم ، نه اسم شداد/ گل بست زبان ژاژ خايي
زان كس كه زنوك تيغ جلاد/ ماخوذ به جرم حق ستايي
تسنيم وصال خورده ، يادآر : علی اکبر دهخدا
خدایا (عصیان بندگی)
بر لبانم، سایه ای از پرسشی مرموز/ در دلم، دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را/ با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم، اما/ تا من اینجا بنده، تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره ی من، سرگذشتی نیست/ کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی...
تو چه هستی؟ بنده ی نام و جلال خویش/ دیده در آیینه، دنیا و جمال خویش
هر دم، این آیینه را گردانده تا بهتر/ بنگری در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی/ شیره ی شب های شومی، ظلمت گوری
شاید آن خفاش پیر خفته ای، کز خشم/ تشنه ی سرخی خونی، دشمن نوری
خود پرستی تو خدایا، خود پرستی تو/ کفر می گویم، تو خارم کن تو خاکم کن
با هزاران ننگ، آلودی مرا اما/ گر خدایی در دلم بنشین، و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما، بگذار خود باشیم/ بعد از آن ما رابسوزان، تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی، تا توشه ی ره را بیندوزیم : فروغ فرخزاد

از یادرفتگان خدا (نامه ای به : نصرت رحمانی)
ما رایت بلند تخیل را/ بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما از یادرفتگان خدا بودند/ ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را در دفتری سپید تر از بستر زفاف/ سنجاق می زدیم...
ما، از غزل به مرثیه پیوستیم/ اما ، صفیر تیر از ناله های شعر ، رساتر بود
ما در میان معرکه دانستیم/ کز واژه ، کار ویژه نمی آید
وین حربه را توان تهاجم نیست/ تیر گلو شکاف که برهان قاطع است
هرگز نیازمند تکلم نیست
اما چگونه این سخن بی نقاب را/ با چند چهرگان به میان می گذاشتیم؟
ناچار لب ز گفتن حق بستیم/ اما زبان به ناحق نگشودیم
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق/ از نسل ابلهان کهن بودیم
نسلی که در سپیده دمی غمگین/ دیوانه وار ، کاکل خورشید را گرفت
تا برکشد ز تیرگی چاه خاوران/ اما صدای گریه ی او در سپیده ماند
نسلی که غول بادیه پیما را/ در آسیای کهنه ی بادی دید
تا نیزه را به سینه ی وی کوبید/ نفرین باد ، نیزه ی او را فرو شکست
چنگال غول ،پیکر او را به خون کشاند
نسلی که اسب فربه چوبین را/ چون مهره ای به عرصه ی شطرنج خود نهاد
وان اسب بی سوار گروهی پیاده زاد/ یک یک ، پیادگان را در خانه ها نشاند
نسلی که خود به چشمه ی آب بقا رسید
اما ، به سود همسفرانش از آن گذشت/ تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند
نسلی که در مقابله با خصم هوشیار/ مستانه گرز خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند... : نادر نادرپور

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد : معینی کرمانشاهی
 
تکیه بر جای خدا
شبی در حال مستی، تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا، من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی/ ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را/ سخن واضح تر و بهتر بگویم، کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده، خود گشتم خدای او/ خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم، سر به سر برنامه ی پیشین/ هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم، هردو را معدوم/ کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم/ حساب بندگی را از ریاکاری، جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر، نکردم در جهان منصوب/ خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقیه و زاهد و صوفی/ نه تعیین بهر مردم، مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود، عهده دار پیشوایی در همه عالم/ به تیپا، پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم/ خلایق را به امر حق شناسی، آشنا کردم
نه آوردم به دنیا، روضه خوان و مرشد و رمال/ نه کس را مفتخور و هرزه و یا لات و گدا کردم
نمودم خلق را، آسوده از شر ریاکاران/ به قدرت در جهان، خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان/ نخواهم گفت آن کاری، که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم، خلق گاو و خر/ میان خلق، آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را/ نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد/ به مشتی بندگان آْبرومند، اکتفا کردم
هر آنکس را که می دانستم از اول بود فاسد/ نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی، آفریدم مردم دلپاک/ قلوب مردمان را، مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر، فکر استثمار کوبیدم/ دگر، قانون استثمار را، له ، زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم/ سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت/ نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم/ نه بر یک آبرومندیفا دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری/ گرفتاران محنت را، رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت/ گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون/ به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض/ تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول/ نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو می دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد/ نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم/ خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن/ چو از خود بی خود بودم ندانستم چه ها کردم
سحر چون گشت، از مستی شدم هوشیار/ خدایا در پناه می، جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده ی درگاه او ، گفتم
خداوندا ، نفهمیدم ، خطا کردم : کارو دِردِریان 
 
خدا ناشناس
خبر داری ای شیخ  دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس
زدم چون قدم ازعدم ، در وجود/ خدایت ، برم اعتباری نداشت
خدای تو ، ننگین و آلوده بود/ پرستیدنش ، افتخاری نداشت
خدائی بدینسان ، اسیر نیاز/ که برطاعت چون توئی بسته چشم
خدائی ، که بهر دو رکعت نماز/ گه آید به رحم و گه آید به خشم
خدائی ، که جز در زبان عرب/ به دیگر زبانی ، نفهمد کلام
خدائی ، که ناگه شود در غضب/ بسوزد به کین ،خرمن خاص وعام
خدائی چنان خودسر و بلهوس/ که قهرش ، کند بی گناهان تباه
به پاداش خشنودی یک مگس/ ز دوزخ ، رهاند تنی پرگناه
خدائی ، که با شهپر جبرئیل/ کند شهرآباد را ، زیرو رو
خدائی ، که در کام دریای نیل/ برد لشگر بیکرانی ، فرو
خدائی ، که بی مزد و مدح و ثنا/ نگردد به کار کسی ، چاره ساز
خدا نیست بیچاره ، ورنه چرا/ به مدح و ثنای تو دارد نیاز
خدای تو گه رام وگه سرکش است/ چو دیوی که اش بایدافسون کنند
دل او به"دلال بازی" خوش است/ وگرنه "شفاعت گران" چون کنند؟
خدای تو ، با وصف غلمان و حور/ دل بندگان را بدست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور/ به زیر نگین ، هرچه هست آورد
خدای تو ، مانند خان مغول/ "به تهدید چون کشد تیغ حکم"
ز تهدید آن کارفرمای کل/ "بمانند کر و بیان صم و بکم"
چو دریای قهرش ، بر آید به موج/ نداند گنه کاره از بیگناه
به دوزخ فرو افکند فوج فوج/ مسلمان و کافر ، سپید وسیاه
خدای تو ، اندر حصار_ ریا/ نهان گشته ، کز کس نبیند گزند
کسی دم زند گربه چون وچرا/ به تکفیر گردد ، چماقش بلند
خدای تو با خیل_ کروبیان/ به عرش اندرون ، بزمکی ساخته
چو شاهی که از کار خلق جهان/ به کار_ حرمخانه پرداخته
نهان گشته در خلوتی تو بتو / به درگاه او ، جز ترا راه نیست
توئی محرم او ، که از کار او / کسی در جهان ، جز تو آگاه نیست
تو زاهد ، بدینسان خدائی بناز/ که مخلوق طبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابند آز/ خدائی چنین ، لایق ریش توست
نه پنهان نه سربسته گویم سخن/ خدا نیست این جانور، اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا ، که من
خدا ناشناسم ، اگر این خداست : علی اکبر سعیدی سیرجانی

خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان/ نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان/ نه از فردا نه از مردن/ نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پنداری جدا باشد/ خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من/ هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم/ مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم/ نه کس با من
بگو موسی بگو موسی/ پریشان تر تویی یا من
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان/ نه ازدوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن/ نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر/ شما را از خدا بهتر : همای و مستان

خدا با ماست (خدا با ما نشسته چای می نوشه)
من این روز ها یه حال دیگه ای دارم/ همیشه هیچ وقت اینطور نبودم
همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم/ به فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر می کردم زمین پسته/ خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود/ یکی در زد خدا رفت و درو  وا کرد
من این روزا یه حال دیگه ای دارم/ جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه/ خدا با ما نشسته چای می نوشه
ملخ افتاده تویه خرمن گندم/ منم مثل همه از کار بی کارم
به جای داس شونه تویه دستامه/ فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شیشه مشت می کوبه/ بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو می گیره/ تو از چشم خدا حالم رو می پرسی
نه اینکه بی خیال مزرعه باشم/ دیگه از باد پاییزی نمی ترسم
نگو این آسیاب از پایه ویرون شد/ خدا با ماست از چیزی نمی ترسم
من این روز ها یه حال دیگه ایی دارم/ جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چون که
خدا با ما نشسته چای می نوشه : افشین مقدم

کجاست خدا؟
بر سرِ دار بیدادها و مجمرِ مکرِ داغ ها
بر دشتِ خشک فقر ها و عصر تلخ بی کسی ها،
دلِ و دستِ بی پناه،
از آسمانِ رو سیاه می پرسند: پس، کجاست خدا؟
در قیامتمدار ِمرگ، در جنایتِ زارِ ترس،
مادران ِبلوچ و کرد و ترک و عرب، دیگر،
دردانه: ـ گرگ دریده ها
این، تیغ ِانتقامِ جورِ رهبر چشیده ها؟
از زخم کهنه شان/ از جگر سوخته شان
شعله های خشم می پرسند: پس، کجاست خدا؟
در بیغوله هایِ سرد/ در شامگاههایِ درد
دیریست/ مادران: فرزاد ها و ندا ها و ستارها: آن،
شایستگان ِحرمت، می پرسند: پس، کجاست خدا؟
و، مقربینِ بیتِ کردگار/ همچنان، سگان هار
همه جا می چرخند و بیدارند به همراه چوبه های دار
پیگیر، می خورند خونِ جگرِ غرورمدارانِ داغدار
در دیارِ خدا آنجا که: نه اندکی نان و نه دمی نوا پیداست
سرآخر مسکن امنی می یابند هفده بلوچ و کُرد
به لطف ولی ِخدا به زیرِ خاک!
هوار، وجدان ـ بر باد رُفتگان بگوئید: خدایتان ، کجاست؟ بهنام چنگائی

صبر خدا
ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد/ آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد/ يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت/ منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران/ آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار/ بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد
آ شفته دل ايرا نی_ مظلوم ، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است/ نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد

دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها 
خدا را می شناسم از شما بهتر/ شما را از خدا بهتر : گروه همای و مستان
خدا کریمه (ميخوامش بي نهايت) - ترانه سرا :  محمدعلی شیرازی - اجرا : عهدیه
خدا با ماست - ترانه سرا : افشین مقدم - آهنگ ساز : شوبرت آواکیان - اجرا : ابی
ای خدا - ترانه سرا : محمدعلی شیرازی - آهنگ ساز : همایون خرم - اجرا : هایده
خدای مستون - اجرا : بیژن مرتضوی
خداوندا "کفر نامه ": کارو
http://www.youtube.com/watch?v=pZQtAl4saHQ
خدا منو قربونت کنه - اجرا : بیژن مفید
خدا منو قربونت کنه ایشالا (بنفشه)  - اجرا : مهستی
مناجات - اجرا : هوشمند عقیلی
http://www.youtube.com/watch?v=uwNwkz7qX4o