ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

درخت : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه



هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه وبنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده ازآسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از"درخت"گویی مردی مبارزست/ پرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود
اشجار گونه گون و شکفته میانشان/ گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که‌نقاش چرب دست/ الوان گونه گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که‌ همه تن قدست و جعد
قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود... : ملک‌الشعرای بهار

بنگر آن حوري سياه و سپيد/ نه همه پاك جسم او نه پليد
ساخته در وجود خويش پديد/ نيمه‌اي يأس و نيمه‌اي اميد
آتش او را قرين و هم بستر/ همسر خاك و نام خاكستر
همه شب در كنار يار نخفت/ نازنين را ز چشم بد بنهفت
چون ز آتش يكي سخن نشنفت/ بامدادان به او چنين مي‌گفت
بس حقيرم مبين و تند مرو/ اندكي سرگذشت من بشنو
من "درخت" تناوري بودم/ رايت سايه‌گستري بودم
بر سر باغي افسري بودم/ در ميان سران سري بودم
تن به آزار ناكسي دادم/ به خيالي ز پا در افتادم
روستائي پير خيره‌سري/ به من افكند پرطمع نظري
در تمناي سود مختصري/ رفت و آورد داسي و تبري
ساقه‌ام خست و ريشه‌ام بركند/ بي‌تأمل مرا به خاك افكند
ناتوان و زبون از آن دستان/ چند ماه بهار در بستان
اوفتادم بخاك چون مستان/ تابش آفتاب تابستان
همچو كبريت خشك ساخت تنم/ بر نيامد ز من فغان كه منم
مهر را با زمين چو كم شد مهر/ بوستان را پريد رنگ از چهر
سرد شد خاك و تيره گشت سپهر/ رفت شهريور و بيامد مهر
ابر در آسمان پائيزي/ كرد آهنگ فتنه ‌انگيزي
روستائي دوباره پيدا شد/ آفت جان خسته‌ي ما شد
اره آمد ، تبر مهيا شد/ از نو آن گير و دار پيدا شد
آن درخت بريده را بشكست/ ليك از اين شكسته طرف نبست
چون نسيم خنك ز كوه وزيد/ پاي خورشيد در افق لرزيد
ديو شب مهر با جهان ورزيد/ دختري كاو به عشق مي ‌ارزيد
آمد و خنده‌هاي دلكش زد/ با تفنن به جانم آتش زد
آتش از هر طرف دميد و بتاخت/ تندتر شد گرفت سوخت گداخت
هيمه را اخگري فروزان ساخت/ شعله‌ها سر به آسمان افراخت
پرتوش رفت تا سپهر بلند/ روشنايي به چارسو افكند
دختري چند پاك و خوش منظر/ عشق در جان و شور در پيكر
سينه برجسته و ميان لاغر/ زلف تا شانه ، شانه‌اي بر سر
با لبان ظريف عنابي/ با بدن هاي صاف سيمابي
ديدگان آسماني و مخمور/ چهره ‌ها ياسميني و پر نور
گيسوان گلابتوني بور/ ساق هاي سپيد همچو بلور
عارض تابناك من ديدند/ دور من آمدند و رقصيدند
هر يك از آن زنان سيمين‌تن/ هم مرا خواست هم رميد از من
پيش آمد كه جان كند روشن/ دور شد تا نگيردش دامن
نه همه آشنا نه بيگانه/ من از آن احتراز ، ديوانه
دل و جان سوخته به شيدايي/ با خدايان عشق و زيبايي
داشتم مجلسي تماشايي/ ليك دوشيزگان سودايي
خوب چون كام خويش بگرفتند/ خسته گشتند و يك به يك رفتند
خواستم تا ز جاي برخيزم/ بوالعجب فتنه‌اي برانگيزم
هيچ از سرزنش نپرهيزم/ وندر آن دلبران درآويزم
ليك پاي من از روش وا ماند/ عشق و سوز و گداز برجا ماند
نه گرفتم قرار و نه خفتم/ نه بيفسردم و نه آشفتم
كام نگرفته درد بنهفتم/ راز دل با ستارگان گفتم
ساختم با فراق و تنهايي/ سوختم ليك با شكيبايي
دوره‌ي شور و انقلاب گذشت/ شعله و دود و التهاب گذشت
رنج ها بر من خراب گذشت/ همه اين رنج ها چو خواب گذشت
شد سراپا وجود من آتش/ گرم و مطبوع و روشن و دلكش
دختري لاغر و سيه چرده/ نه همه خرم و نه پژمرده
نيمه‌اي شاد و نيمي افسرده/ با تني زنده و دلي مرده
با دو چشم سياه نوراني/ با نگاهي لطيف و روحاني
دلپذير و ملايم و محبوب/ قد و اطوار و گفته‌ها همه خوب
در وي آرامشي پر از آشوب/ راست چون آفتاب وقت غروب
تيره و روشن و برازنده/ تازه و كهنه ، مرده و زنده
قد برآورده و ميان بسته/ ديده مخمور و خفته و خسته
سخت حساس و سخت وارسته/ با وقار و متين و آهسته
آمد آنجا كنار من بنشست/ بر فراز سرم گرفت دو دست
گويي آن شب به راه گمشده بود/ وحشت او را چو ديو ره زده بود
كس به ياري وي نيامده بود/ كوشش و جستجوش بيهده بود
چون فروغ منش به راه آورد/ از جهاني به من پناه آورد
عشق در چشم و لرزه بر اندام/ رنگش از رخ پريده بود تمام
اندكي نزد من گرفت آرام/ غير گرمي نجست از من كام
مي‌درخشيد در شب تاريك/ نگهش زير ابروي باريك
گرمي بيكران زيانش كرد/ سوزش من اثر به جانش كرد
سست و بيمار و ناتوانش كرد/ الغرض عشق آنچنانش كرد
كه بدان سان كه شرح نتوان داد/ نزد من در همان مكان جان داد
شدم از داستان او رنجور/ صبر و آرام گشت از من دور
نه حرارت بجاي ماند و نه نور/ نه جلال و نه شوكت و نه سرور
عافيت خواستم ز خاموشي/ جستم آرامش از فراموشي
در من آثار ضعف گشت پديد/ رخت بربست از دلم اميد
وآن درخشنده جسم چون خورشيد/ سرد گشت و فسرده گشت و سپيد
عاقبت از خود آمدم به ستوه/ نرم شد استخوانم از اندوه
اينك آرام و ساكت و سردم/ به گمانت كه پست و نامردم
ليك چون سر به عشق بسپردم/ هستي خود فداي آن كردم
اي بسا مردمي كه در سردي‌ست
وي بسا اشتعال ، نامردي‌ست : دكتر محمد حسين علي آبادي

چه روزگار غریبی/ سحر، پیمبر اندوه است
و شب، مفسر نومیدی و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
شعاع آینه ها ، چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان، مار است و مار، رشته ی دار/ و دار، نقطه ی اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان، همه در خواب ودار، بیدار است
کسی به فکر رهایی نیست/ دریچه های جهان، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند
زمین، شکوه کریمانیه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان، شب صاف ستارگانش را/ نثار خاک دگر کرده ست
ایا سروش سحرگاهان/ تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده/ که دل به گرمی خورشید، بسپرند
تو کوچه ها را همت ده/ که از سیاهی بن بست بگذرند
تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش/ که تا چراغ حقیقت را
دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش/ که دوستی را از برگ ها بیاموزند
تو، ای نسیم، نسیم، ای نسیم بخشایش
به ما به وز، که گنه کاریم/ به ما به وز، که گرفتاریم : نادر نادرپور

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان، بالایی ‌‏ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار، زیبایی ای درخت
وقتی که بادها، در برگ‌‏های درهم تو لانه می‌‏کنند
وقتی که بادها، گیسوی سبز فام تو را شانه می‌‏کنند،
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده‌‏ است
در بزم سرد او، خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو، اینجا شب است
و شب‌‏زدگانی که چشمشان صبحی ندیده ‌‏است
تو روز را کجا؟ خورشید را کجا ؟
گردن کشیده غرق تماشایی ‌‏ای درخت؟
چون با هزار رشته، تو با جان خاکیان پیوند می‌‏کنی
پروا مکن ز رعد، پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده، که همچون امید ما
با مایی ‌‏ای یگانه و تنهایی ‌‏ای درخت : سیاوش کسرایی
 
ای درختان_ عقیم_ ریشه تان در خاک های هرزگی، مستور
یک جوانه، ارجمند از هیچ جاتان، رُست نتواند
ای گروهی، برگ_ چرکین تار_ چرکین پود
هیچ بارانی، شما را، شست نتواند... : مهدی اخوان ثالث
 
ای جنگل،ای خشم، ای شعله ور چون آذرخش پیرهن چاک
با من بگو از سرگذشت آن سپیدار،
آن سهمگین پیکر،که با فریاد تندر
چون پاره ای از آسمان،افتاد بر خاک
ای جنگل،ای پیربالنده افتاده،آزاد زمینگیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.
ای جنگل،اینجا سینه من چون تو زخمی ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد، دمادم.: هوشنگ ابتهاج
 
سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان/ اما گذشت این دل سوداگر تو کو؟
صدها گره فتاده به زلف و به کار من/ دست گره گشای نوازشگر تو کو؟
سیمین‌ درخت عشق شدی پاک سوختی
اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟ سیمین بهبهانی
 

گر درختی از خزان بی برگ شد/ يا کرخت از صولت سرمای سخت
هست اميدی که ابر فرودين/ برگ ها روياندش از فر بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم/ وای بر احوال برگ بی درخت
دكتر محمد رضا شفيعی كدكني

سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار/ ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار
خنده ها در پشت ِ دیواری بلند/ مانده تا تکرار گردد ، این روند
خطبه خوانان چوب ِ تر برداشته/ چون رئیس منتخب ، گل کاشته
نغمه ِ هشدار ها ، بر او بلند/ تا نگوید نرخ آزادی است ، چند
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت
همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

ای درختان باغ آزادی، دیر گاهی است غرق حرمانید
بی‌تفاوت به ماتم و شادی، در تمام فصول عریانید
با چنین ساقه‌های لخت و نحیف،برقناری کجاست مأواتان؟
قد خمان، بی‌جوانه و بی‌برگ، کرکسان را، مگر که برخوانید!
روز و شب از بهار می‌لافید، وعده‌های مجاز می‌بافید
لیک از رسم سردتان پیدا است، کزتبار شب و زمستانید
یک زمستان مرورِ خاموشی، با تلی از ریا، هم‌آغوشی
بر زمین و زمان پراکندید،اینک از آن گریز، نتوانید
پیچکی از نژاد خسته‌ی ننگ، این زمان تان به پای پیچیده،
بخت تان زین دیار کوچیده، وای تان باشد ار نمی‌دانید!
ای درختان، به نام آزادی، خصم نورید و دشمن شادی
دیگر این بذر کهنه را اما، فرصتی نیست تا بیفشانید
از نگاه عبوستان برقی، سر کشد گر، ز خشم می‌جوشد
چشمتان جام کینه می‌نوشد؛ بی سبب نیست، خصم مستانید
ای گیاهان ِ داده تن به جمود، ای دروغین بهارهای خمود
برنتابد وطن ندامت را، گر شمایان اسیر کتمانید
ای خزانی تبارتان اندوه، سبزه‌هامان زکارتان به ستوه،
تا به کی از خجالت کردار، در هراسی هماره پنهانید؟
خیمه شب بازی ِ مترسک‌ها، مدتی بود و داده تن به فنا
روشنای شهامت آیینان، بنگرید ار هنوز انسانید : ويدا فرهودی

یاد مان رفته هنوز
با جهان بینی عصر ِ پدران ، ما به زن می نگریم
و ازین شیشه ی تار، از همین قاب کبود، همه را می بینیم
دخترانی دم بخت، زنی از جنس درخت : داریوش لعل ریاحی

هرآن کشور، که قم شد پایتختش/ رهش ویران شد و وارونه بختش
درختی را، که تو در قم نشاندی/ به بار آرد نه ماندلا ، نه گاندی...
بباید راه دیگر یافت، ای دوست/ اگر چشم قشنگت زیر ابروست
بباید فکر جارویی، دگر کرد/ تمیز، این خانه را از بام و در کرد
که فکرِ فاکری می خواهد، این خاک
وجودِ نادری، می خواهد این خاک : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار، فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ، یک روز نوبهار
با تیغ خورده زنگ، ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار، آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ، بر آن تن درخت
نقش دو نام و قلب جوان، می نگاشتیم
آنجا، به دشت و بر آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه، بسا عاشقانه بود
آنجا، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
ثبت است، نام من و تو تن درخت
آنجا، که کار عشق بماند به یادگار
در آن دیار، که خاکش یگانه بود
آنجا، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت، ز عشقی نشانه بود
 دکتر منوچهر سعادت نوری

غروبی شسته از باران و خاموش/ درختان، برگ‌ها، افشان از آغوش
تمام کوچه‌های باغ، خلوت/ سکوتی پاک، چون عشقی فراموش
نسیم سرد و نم‌نم‌های باران/ سرود برگ ریزان، رو به پایان
غروب و باغ خاموش و مه‌آلود/ درختان، قامت_ اندوه_ عریان
هوا ابر و غروب_ تنگ و پائیز/ نگاه_ آسمان، از اشگ لبریز
فروغ_ آذرخش، از دور، گهگاه/ به روی رود_ سن، باران_ یک ریز
شب_ پائیزی و اندوه میهن/ به پشت_ پنجره، بادی به شیون
چراغ_ خانۀ همسایه، خاموش
چراغ_ چشم من، تا صبح روشن... : نعمت آزرم

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
 دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل
بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
 باران بریز، رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر، برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز،
رگبار قطره های زلال آب ...
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_18.html