ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

نردبان : در زنجیری از سروده ها


 
دوست از دشمن، همی نشناخت او/ نرد را کورانه کژ می‌باخت او
دشمن تو جز تو نبود، این لعین/ بی‌گناهان را، مگو دشمن به کین...
نردبان‌ خلق‌، این‌ ما و منی‌ است/ عاقبت‌ این‌ نردبان‌، افتادنی‌ است
(نردبان این جهان ما و منی است/ عاقبت این نردبان افتادنی است)
لاجرم هر کس که بالاتر نشست/ استخوانش سخت تر خواهد شکست
(هر که بالاتر رود ابله ‌ترست/ کاستخوان او بتر خواهد شکست)...
شرح، در آیینه ی اعمال جو/ که نیابی فهم آن از گفت و گو ... : مولوی

گردون ‌، سنان قهر به باطل نمی‌زند
الا کسی که خود بزند سینه بر سنان
اقبال ‌، نانهاده به کوشش نمی‌دهند
بر بام آسمان ‌، نتوان شد به نردبان... : سعدی

خُردْ همّت، همیشه خوار بُوَد/ عقل باشد، که شاد خوار بُوَد
گر تو از علم، نردبان سازی/ هرچه خواهی تو زود دریازی... : سنائی

رباخواری، از نردبانی فتاد/ شنیدم که هم در نفس جان بداد
(رباخواری، از نردبانی فتاد/ شنیدم هم اندر زمان جان بداد)
پسر، چند روزی گرستن گرفت/ دگر با حریفان نشستن گرفت
به خواب اندرش دید و پرسید حال/ که چون رستی از حشر و نشر سوال
بگفت ای پسر، قصه بر من مخوان/ به دوزخ در افتادم از نردبان : سعدی

پشت، بر روی جهان خواهیم کرد/ قبله، روی دلستان خواهیم کرد
سود ما سودایی عشقت بس است/ گرچه دین و دل زیان خواهیم کرد
خاصه عشقش را که سلطان دل است/ مرکبی از خون روان خواهیم کرد
دل اگر خون شد ز عشقش باک نیست/ کین چنین کاری به جان خواهیم کرد
گر در اول روز، خون کردیم دل/ روز آخر، جان فشان خواهیم کرد
ذره ذره، در ره سودای تو/ پای های نردبان خواهیم کرد
چون به یک یک پایه بر خواهیم رفت/ پایه‌ای زین دو جهان خواهیم کرد... : عطار

آن مهندس‌، که این بنا پرداخت/ کس نداند‌، که از برای چه ساخت
دانم این مختصر‌، که در این کار/ رمزهایی بود‌، فزون ز شمار...
اصل‌هستی و فرع هستی‌، اوست/ آن‌وجودی که می‌پرستی‌، اوست
قوه‌ای هست‌، فوق جمله قوا/ منقسم‌، در تمامت اشیا
قوهٔ کائنات‌، ازو باشد/ کائنی نیست‌، کان جز او باشد
هرکه زان قوه بیش‌، همره داشت/ سر عزت‌، بر آسمان افراشت
اندربن قوه‌، رشته‌هاست بسی/ سر هر رشته‌ای‌، به دست کسی
هرکه سررشته‌، بیشتر دارد/ بیشتر‌، زین جهان خبر دارد
هست این رشته‌، نردبان وجود/ که بدان می کند‌، وجود، صعود... : ملک‌الشعرای بهار

چیزها دیدم، در روی زمین/ کودکی دیدم، ماه را بو می کرد
قفسی، بی در دیدم/ که در آن روشنی، پرپر می زد
نردبانی، که از آن عشق/ می رفت، به بام ملکوت...
موزه ای دیدم، دور از سبزه/ مسجدی، دور از آب
سر بالین فقیهی نومید/ کوزه ای دیدم، لبریز سوال...
من قطاری دیدم/ فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم، که سیاست می برد
و چه خالی می رفت... : سهراب سپهری

یاد تو ، پنجره ای را به شب غربت من بگشود
نظر از پنجره بر بام شب افکندم
قرص ماه از پس ابری که روان بود ، نمایان بود...
این گمان بود که چون روزنه ای در دل تاریکی
رهنمونم شد و از خانه برونم راند
نردبانی که مرا تا به لب بام فلک می برد... : نادر نادرپور

بیچاره ملتی که سپارد زمامِ عقل/ در دست شرع و دزد شود پاسبان او
از بد ، هزار بار بتَر ، روزگارِ  آنک/ دیو از در ِ خدا برُباید روان او
رنگِ کلامِ خویش زند بر کلامِ وی/ فکر ِ نهانِ خویش نهد بر زبان او
بر خوانِ او نشیند و از خون او خورَد/ برجا نهد زبهر ِ سگان ، استخوانِ او
اربابِ دین ربوده به چنگگ نهادِ وی/ اصحابِ جور، برُده به ذلّت ، جهان او
جلادِ او به جلدِ مُرادِ کبیرِ او/ بدخواهِ او به جامۀ پیر مغان او
پیکِ بهشتِ او شده دوزخ فروز ِ او/ دوزخ فروزِ او شده آتش نشان او
چونین چگونه راه توان بُرد زی فلاح/ آنرا که سوی قعر برَد نردبان او
قومی چنین ، چگونه برآید مراد وی؟
شهری چنین ، چگونه بماند نشان او؟... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
اهل زمین به کار زمین «مبتلا» ستند/ یعنی که مبتلا به «بلای» خداستند
پیغمبران دلیل تو زی آسمان شوند/ عقل ترا به عرش خدا نردبان شوند
: سید حامد

چرا باید از تو انسان زدایی کنم/ تا بتوانم دوستت داشته باشم؟
چرا باید تو را با شعر نردبانی‌ام به ماه بر آرم
آنگاه، نردبان را از پیش پای تو بردارم؟
ما، زادگاه مان زمین است/ ترجیح می دهم که تو هم سیبی
از من بپذیری/ بگذار مارها به رقص در آیند: عسگر آهنین

از نردبان_ عشق به بام_ تو آمدیم
این کار_ عشق بود که رام_ تو آمد یم
در آسمان_ عشق هزاران ستاره بود
بر سوی_ یک ستاره به نام_ تو آمدیم
در خط_ صاف_ عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپای_ تو شدیم و به گام_ تو آمدیم