ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

خدایان یک سراینده


 
خدایان : سبحان، ایزد، یزدان، آفریدگار، خدا ...

ستایش سبحان (گل غنچه ی پندار)
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ ا‌شعار
یک جا بسا ستایش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست...
 
از آن ایزد ، که جایش آسمانی است (عصر_ جدید)
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر/ چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست/ چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است
و بس پرسش ، که بر لب ها بمانده ست/ از آن ایزد ، که جایش آسمانی است
 
عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آید (بهترین حرف)
حیرت نسل بشر ، در بستر آغاز تا پایان/ از پس امروز ، فردا ‌ها  چه  زاید بود
بهترین حرف دل انسان درین ‌توفنده‌ ها  دوران/ " دوست دارم درکنارت" تا که باید بود
بهترین حرفی که بر دل خوش نشیند همچنا ن/ "دوست می دارم ترا" هرجا، که شاید بود
بس زوال حرف ها دارد دل_ چرخ زمان/ حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است ، خلاف_ مذهب آزادگا ن/ عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین راه تمام عمر انسا ن حد یک ایمان/ "عشق ورزیدن" که با آن ، زنده باید بود

 آفریدگار
همه جا ، شاهد و ناظر به جهان باشی ، ‌تو/ چشم و بینائی_ این عالم هستی ، از توست
مظهر_ صبر و تحمل ، به زمان باشی ، ‌تو/ دل شکیبائی_ این عالم هستی ، از توست
ضامن_ بخشش و نیکی و وفا باشی ، ‌تو/ عشق و شیدائی_ این عالم هستی ، از توست
حامی_ کوشش و پاکی و صفا باشی ‌، تو/ جهد و پویائی_ این عالم هستی ، از توست
علم_ پایندگی_ نظم_ فلک ، از بنیاد/ کا ر _دانائی_ این عالم هستی ، از توست
غرش_ موج ز دریا و غزل خوانی_ باد/ شور و غوغائی_ این عالم هستی ، از توست
رویش_ سبزه و شادابی_ گل ، وقت_ بلوغ/ جان شکوفائی_ این عالم هستی ، از توست
نور_ خورشید و زرافشانی_ آن گوی_ فروغ/ پر‌تو آرائی_ این عالم هستی ، از توست

مبادا ﺁورد روز ي خدا بر من (پروا)
من ازامشب و ياامروز نه مي ترسم/ من ازفردا و يا ديروز نه مي ترسم
من ازسير زمان و گشت و واگشتش/ من ازبامداد ويا نيمروز نه مي ترسم
چو بينم من شتاب چرخ هستي را/ از اين هرساله ها نوروز نه مي ترسم
در اين دنياكه هردم مي كند افسون/ از ين مغلوب و زان پيروز نه مي ترسم
نه مي گويم كه بي پروا و بي باكم/ بدان اي نازنين يك روز مي ترسم
مبادا ﺁورد روز ي خدا بر من/ ترا گيرد ز من زان روز مي ترسم
از ﺁن روز ي خداگيرد ترااز من/ من از ﺁن روز، در هرروز مي ترسم

حسن خداداده (در پرده ی پندار)
پرده ی پندار من ، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم"
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن ، همان به ، که خداداده شود/ وین همه حسن_ تو را من ز خدا می بینم...

صبر خدا
ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد/ آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد/ يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت/ منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران/ آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار/ بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد
آ شفته دل ايرا نی_ مظلوم ، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است/ نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
 
دکتر منوچهر سعادت نوری