ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

اشاراتی به "خدا " : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


بگرفت ز سر خدا خدايي (یادآر ز شمع مرده یادآر)
... چون گشت زنو زمانه آباد/ اي كودك دوره طلايي
وز طاعت بندگان خودشاد/ بگرفت ز سر خدا خدايي
نه رسم ارم ، نه اسم شداد/ گل بست زبان ژاژ خايي
زان كس كه زنوك تيغ جلاد/ ماخوذ به جرم حق ستايي
تسنيم وصال خورده ، يادآر : علی اکبر دهخدا
خدایا (عصیان بندگی)
بر لبانم، سایه ای از پرسشی مرموز/ در دلم، دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را/ با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم، اما/ تا من اینجا بنده، تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره ی من، سرگذشتی نیست/ کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی...
تو چه هستی؟ بنده ی نام و جلال خویش/ دیده در آیینه، دنیا و جمال خویش
هر دم، این آیینه را گردانده تا بهتر/ بنگری در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی/ شیره ی شب های شومی، ظلمت گوری
شاید آن خفاش پیر خفته ای، کز خشم/ تشنه ی سرخی خونی، دشمن نوری
خود پرستی تو خدایا، خود پرستی تو/ کفر می گویم، تو خارم کن تو خاکم کن
با هزاران ننگ، آلودی مرا اما/ گر خدایی در دلم بنشین، و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما، بگذار خود باشیم/ بعد از آن ما رابسوزان، تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی، تا توشه ی ره را بیندوزیم : فروغ فرخزاد

از یادرفتگان خدا (نامه ای به : نصرت رحمانی)
ما رایت بلند تخیل را/ بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما از یادرفتگان خدا بودند/ ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را در دفتری سپید تر از بستر زفاف/ سنجاق می زدیم...
ما، از غزل به مرثیه پیوستیم/ اما ، صفیر تیر از ناله های شعر ، رساتر بود
ما در میان معرکه دانستیم/ کز واژه ، کار ویژه نمی آید
وین حربه را توان تهاجم نیست/ تیر گلو شکاف که برهان قاطع است
هرگز نیازمند تکلم نیست
اما چگونه این سخن بی نقاب را/ با چند چهرگان به میان می گذاشتیم؟
ناچار لب ز گفتن حق بستیم/ اما زبان به ناحق نگشودیم
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق/ از نسل ابلهان کهن بودیم
نسلی که در سپیده دمی غمگین/ دیوانه وار ، کاکل خورشید را گرفت
تا برکشد ز تیرگی چاه خاوران/ اما صدای گریه ی او در سپیده ماند
نسلی که غول بادیه پیما را/ در آسیای کهنه ی بادی دید
تا نیزه را به سینه ی وی کوبید/ نفرین باد ، نیزه ی او را فرو شکست
چنگال غول ،پیکر او را به خون کشاند
نسلی که اسب فربه چوبین را/ چون مهره ای به عرصه ی شطرنج خود نهاد
وان اسب بی سوار گروهی پیاده زاد/ یک یک ، پیادگان را در خانه ها نشاند
نسلی که خود به چشمه ی آب بقا رسید
اما ، به سود همسفرانش از آن گذشت/ تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند
نسلی که در مقابله با خصم هوشیار/ مستانه گرز خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند... : نادر نادرپور

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد : معینی کرمانشاهی
 
تکیه بر جای خدا
شبی در حال مستی، تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا، من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی/ ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را/ سخن واضح تر و بهتر بگویم، کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده، خود گشتم خدای او/ خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم، سر به سر برنامه ی پیشین/ هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم، هردو را معدوم/ کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم/ حساب بندگی را از ریاکاری، جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر، نکردم در جهان منصوب/ خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقیه و زاهد و صوفی/ نه تعیین بهر مردم، مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود، عهده دار پیشوایی در همه عالم/ به تیپا، پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم/ خلایق را به امر حق شناسی، آشنا کردم
نه آوردم به دنیا، روضه خوان و مرشد و رمال/ نه کس را مفتخور و هرزه و یا لات و گدا کردم
نمودم خلق را، آسوده از شر ریاکاران/ به قدرت در جهان، خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان/ نخواهم گفت آن کاری، که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم، خلق گاو و خر/ میان خلق، آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را/ نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد/ به مشتی بندگان آْبرومند، اکتفا کردم
هر آنکس را که می دانستم از اول بود فاسد/ نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی، آفریدم مردم دلپاک/ قلوب مردمان را، مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر، فکر استثمار کوبیدم/ دگر، قانون استثمار را، له ، زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم/ سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت/ نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم/ نه بر یک آبرومندیفا دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری/ گرفتاران محنت را، رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت/ گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون/ به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض/ تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول/ نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو می دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد/ نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم/ خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن/ چو از خود بی خود بودم ندانستم چه ها کردم
سحر چون گشت، از مستی شدم هوشیار/ خدایا در پناه می، جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده ی درگاه او ، گفتم
خداوندا ، نفهمیدم ، خطا کردم : کارو دِردِریان 
 
خدا ناشناس
خبر داری ای شیخ  دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس
زدم چون قدم ازعدم ، در وجود/ خدایت ، برم اعتباری نداشت
خدای تو ، ننگین و آلوده بود/ پرستیدنش ، افتخاری نداشت
خدائی بدینسان ، اسیر نیاز/ که برطاعت چون توئی بسته چشم
خدائی ، که بهر دو رکعت نماز/ گه آید به رحم و گه آید به خشم
خدائی ، که جز در زبان عرب/ به دیگر زبانی ، نفهمد کلام
خدائی ، که ناگه شود در غضب/ بسوزد به کین ،خرمن خاص وعام
خدائی چنان خودسر و بلهوس/ که قهرش ، کند بی گناهان تباه
به پاداش خشنودی یک مگس/ ز دوزخ ، رهاند تنی پرگناه
خدائی ، که با شهپر جبرئیل/ کند شهرآباد را ، زیرو رو
خدائی ، که در کام دریای نیل/ برد لشگر بیکرانی ، فرو
خدائی ، که بی مزد و مدح و ثنا/ نگردد به کار کسی ، چاره ساز
خدا نیست بیچاره ، ورنه چرا/ به مدح و ثنای تو دارد نیاز
خدای تو گه رام وگه سرکش است/ چو دیوی که اش بایدافسون کنند
دل او به"دلال بازی" خوش است/ وگرنه "شفاعت گران" چون کنند؟
خدای تو ، با وصف غلمان و حور/ دل بندگان را بدست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور/ به زیر نگین ، هرچه هست آورد
خدای تو ، مانند خان مغول/ "به تهدید چون کشد تیغ حکم"
ز تهدید آن کارفرمای کل/ "بمانند کر و بیان صم و بکم"
چو دریای قهرش ، بر آید به موج/ نداند گنه کاره از بیگناه
به دوزخ فرو افکند فوج فوج/ مسلمان و کافر ، سپید وسیاه
خدای تو ، اندر حصار_ ریا/ نهان گشته ، کز کس نبیند گزند
کسی دم زند گربه چون وچرا/ به تکفیر گردد ، چماقش بلند
خدای تو با خیل_ کروبیان/ به عرش اندرون ، بزمکی ساخته
چو شاهی که از کار خلق جهان/ به کار_ حرمخانه پرداخته
نهان گشته در خلوتی تو بتو / به درگاه او ، جز ترا راه نیست
توئی محرم او ، که از کار او / کسی در جهان ، جز تو آگاه نیست
تو زاهد ، بدینسان خدائی بناز/ که مخلوق طبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابند آز/ خدائی چنین ، لایق ریش توست
نه پنهان نه سربسته گویم سخن/ خدا نیست این جانور، اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا ، که من
خدا ناشناسم ، اگر این خداست : علی اکبر سعیدی سیرجانی

خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان/ نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان/ نه از فردا نه از مردن/ نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پنداری جدا باشد/ خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من/ هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم/ مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم/ نه کس با من
بگو موسی بگو موسی/ پریشان تر تویی یا من
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان/ نه ازدوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن/ نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر/ شما را از خدا بهتر : همای و مستان

خدا با ماست (خدا با ما نشسته چای می نوشه)
من این روز ها یه حال دیگه ای دارم/ همیشه هیچ وقت اینطور نبودم
همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم/ به فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر می کردم زمین پسته/ خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود/ یکی در زد خدا رفت و درو  وا کرد
من این روزا یه حال دیگه ای دارم/ جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه/ خدا با ما نشسته چای می نوشه
ملخ افتاده تویه خرمن گندم/ منم مثل همه از کار بی کارم
به جای داس شونه تویه دستامه/ فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شیشه مشت می کوبه/ بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو می گیره/ تو از چشم خدا حالم رو می پرسی
نه اینکه بی خیال مزرعه باشم/ دیگه از باد پاییزی نمی ترسم
نگو این آسیاب از پایه ویرون شد/ خدا با ماست از چیزی نمی ترسم
من این روز ها یه حال دیگه ایی دارم/ جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چون که
خدا با ما نشسته چای می نوشه : افشین مقدم

کجاست خدا؟
بر سرِ دار بیدادها و مجمرِ مکرِ داغ ها
بر دشتِ خشک فقر ها و عصر تلخ بی کسی ها،
دلِ و دستِ بی پناه،
از آسمانِ رو سیاه می پرسند: پس، کجاست خدا؟
در قیامتمدار ِمرگ، در جنایتِ زارِ ترس،
مادران ِبلوچ و کرد و ترک و عرب، دیگر،
دردانه: ـ گرگ دریده ها
این، تیغ ِانتقامِ جورِ رهبر چشیده ها؟
از زخم کهنه شان/ از جگر سوخته شان
شعله های خشم می پرسند: پس، کجاست خدا؟
در بیغوله هایِ سرد/ در شامگاههایِ درد
دیریست/ مادران: فرزاد ها و ندا ها و ستارها: آن،
شایستگان ِحرمت، می پرسند: پس، کجاست خدا؟
و، مقربینِ بیتِ کردگار/ همچنان، سگان هار
همه جا می چرخند و بیدارند به همراه چوبه های دار
پیگیر، می خورند خونِ جگرِ غرورمدارانِ داغدار
در دیارِ خدا آنجا که: نه اندکی نان و نه دمی نوا پیداست
سرآخر مسکن امنی می یابند هفده بلوچ و کُرد
به لطف ولی ِخدا به زیرِ خاک!
هوار، وجدان ـ بر باد رُفتگان بگوئید: خدایتان ، کجاست؟ بهنام چنگائی

صبر خدا
ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد/ آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد/ يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت/ منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران/ آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار/ بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد
آ شفته دل ايرا نی_ مظلوم ، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است/ نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد

دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها 
خدا را می شناسم از شما بهتر/ شما را از خدا بهتر : گروه همای و مستان
خدا کریمه (ميخوامش بي نهايت) - ترانه سرا :  محمدعلی شیرازی - اجرا : عهدیه
خدا با ماست - ترانه سرا : افشین مقدم - آهنگ ساز : شوبرت آواکیان - اجرا : ابی
ای خدا - ترانه سرا : محمدعلی شیرازی - آهنگ ساز : همایون خرم - اجرا : هایده
خدای مستون - اجرا : بیژن مرتضوی
خداوندا "کفر نامه ": کارو
http://www.youtube.com/watch?v=pZQtAl4saHQ
خدا منو قربونت کنه - اجرا : بیژن مفید
خدا منو قربونت کنه ایشالا (بنفشه)  - اجرا : مهستی
مناجات - اجرا : هوشمند عقیلی
http://www.youtube.com/watch?v=uwNwkz7qX4o