۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

قبیله ها و سروده ها و ترانه ها‏


معلمت، همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم/ که کید سحر، به ضحاک و سامری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را/ بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر/ از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا ، به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم ، که ساحری آموخت... : سعدی

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست ، گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد ، مغتنم شمار
کس را وقوف نیست ، که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مویی ست ، هوش دار
غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست
معنی_ آب_ زندگی و روضه ی_ ارم
جز طرف_ جویبار و می_ خوشگوار چیست
مستور و مست ، هر دو چو از یک قبیله‌ اند
ما دل به عشوه ی که دهیم ، اختیار چیست
راز درون پرده ، چه داند فلک ، خموش
ای مدعی ، نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده ، گرش اعتبار نیست
معنی_ عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد ، شراب کوثر و حافظ ، پیاله خواست
تا در میانه ، خواسته ی کردگار چیست : حافظ

اکنون ، دوباره در شب خاموش/ قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز/ تا پاسدار مزرعه ی عشق من شوند
اکنون ، دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله ی مشوش ماهی ها/ از ظلمت کرانه ی من ، کوچ می کنند
اکنون ، دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده ، باز می یابند
اکنون ، درخت ها همه در باغ خفته، پوست می اندازند
و خاک ، با هزاران منفذ/ ذرات گیج ماه را ، به درون می کشد
اکنون ، نزدیکتر بیا و گوش کن به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود ، چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله ی اندام های من... : فروغ فرخزاد

ایا بهار ، الا ای بشیر تازه ی طور ، ایا پیمبر فصل
تو ، ای که آتش نارنج را ز شاخه ی سبز
به یک نسیم ، برافروزی و برویانی
سپس ، به حکم عصایی که سرسپرده ی تست
اُف ، در دل امواج نیل شب فکنی
که تا قبیله ی خورشید را بکوچانی
مرا ، به وادی_ سرسبز_ خردسالی، بر
مرا ، به خامی_ آغاز_ زندگی، بسپار... : نادر نادرپور

تو از کدام قبیله ای؟ ، ای خاتون شعر من
ای بلندای جمال و جلالتت ، ای تمامت قامت و قیامت
ناز خرامت را نازم، اگر به روز برآیی، آبرو به آفتاب نماند
و گر به شب بتابی، ماه بر آستانت به سجده افتد
که ماه نیز آفتاب پرست است... : مهدی سهیلی

صبور سال بد من ، من از حقارت دشمن به درد آمده ام
درین قبیله ی وحشی ، پلنگ محتشم من
به روی روبهکان ، هیچ پنجه نگشوده ست
صبور سال بد من ، تو خوب می دانی... : فرخ تمیمی

پیری که نقیب بود ، آمد ، گفت هنگام رسیده است ؛ اما باد
انگیخته ابری آنچنان از خاک کز زهره نشان نمانده بر افلاک
جمعی ز قبیله نیز می گفتند
هنگام رسیده است ؛ مرغ اما/ دیری ست نشسته خامش و گویا
رفته ست ز یاد و رد جاودییش/ ناخوانده هنوز هفت باری بیش
سرگشته قبیله ، هر یک سویی/ باریده هزار ابر شک در ما
و افکنده سیاه سایه ها بر ما/ هنگام رسیده بود ؟ می پرسیم
و آن جنگل هول ، همچنان بر جا
شب ، می ترسیم و روز ، می ترسیم : مهدی اخوان ثالث

بی اعتنا چنین چنگیزی/ پا درمیان خواب قومی نمی گذارد
این داستان/ شب های روزگاران را کوتاه کرده است
آن سان که خواب ما را/ این گونه ناروا به درازا کشاند
اما پادافرهی چنین خودمانیم/ کی دیده و شنیده جایی قبیله ای
این گونه رام/ در چشم های بنگی سردار پیر خویش بخوابد
بی آن که خواب دلقک شهرش را تعبیر کرده باشد؟
تعبیر نه که هرگز باور نکرده ایم بی اعتنا چنین
کهپاره ای در کوره راهی بی برگشت افتاده باشد امروز: منوچهر آتشی

کبریت های صاعقه ، شب را بی رنگ می کند
چندان که در ولایت مشرق ، از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار ، فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک ، از روشنای صبح می آویزد
کبریت های صاعقه ، شب را نابود می کند : دکتر شفیعی کدکنی

این جوانان که هماهنگ زمان آمده‌اند/ نوبرانند که نونو به میان آمده‌اند
تازه جویند و خود از گوهرۀ فردایند/ زینهمه کهنۀ دیروز به جان آمده‌اند
نه ز آداب ِ سرورآور ایرانی‌مان/ که بجان از سُنـَن مرگزیان آمده‌اند
وضع ِ قانون قبیله نکند کس امروز/ جزهمانان که از آن رسم و زمان آمده‌اند
ریشۀ هرز دوانند به اندام وطن
زندگی سوز همان چون سرطان آمده‌اند... : نعمت آزرم

تو از کدوم قصه ای، که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی... : ایرج جنتی عطایی

ترک گفتم بروز آدینه ، راحت خانه در هوایی سرد
تا دهم رای انتخاباتی ، چه تفاوت کند به زن یا مرد
هر طرف بود محشری بر پا ، ماجرایی که شرح نتوان کرد
همه جا های و هوی تبلیغات ، همه اندر رقابتند و نبرد
این طرف یک قبیله ی ریشو ، آن طرف یک عشیره ی بی درد
در تحیر از این همه غوغا ، گشته بر پا از آن هیاهو گرد
ناگهان دختری نکو منظر ، زان میانه بسوی من رو کرد
قد بلند و سپید روی و ظریف ، طاق ابروش دام می گسترد
گفت : آقا خبرنگارم من ، تو که را انتخاب خواهی کرد؟
من بیچاره ی ندید بدید ، باخنم قیافه چو بازی نرد
زان همه خوشگلی و طنازی ، نفسم حبس گشت و رویم زرد
آتشی در درون من افتاد ، عشق چو قله  من چو کوه نورد
گفتم ار انتخابات آزاد است ، من تو را انتخاب خواهم  کرد : محمدرضا عالی پیام

ما صد قبیله ، ساکن یک سر طویله ‌ایم
تنگ است سرطویله ، که ما صد قبیله ‌ایم!
هر یک ، ولی میان گروه و قبیله ‌مان
در جلد خود ، خزیده ‌تر از کرم پیله ‌ایم
یک روز ، جبرئیل امین ، باجناغ ماست
یک روز ، سر سپُردۀ رقص جمیله ‌ایم
کوهیم بهر دعوی و کاهیم بهر باد
ثابت قدم ستاده و غلطان ، چو تیله ‌ایم
پیوسته ، محو سایۀ اصحاب قدرتیم
همواره ، باد بُردۀ ارباب حیله ‌ایم
با دست و پای و چشم و دل و گوش و هوش و رأی
دردا به دست ِ اهل شریعت ، وسیله‌ ایم : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

کآنجا ، علیه مرد و زن اقدام می کنند
آن را ، که از رژیم ، نماید یک انتقاد 
زنجیرها ش ، بسته  و اعدام  می کنند
نفرین بر آن قبیله ی ظلم و فساد و مکر
کار یزید و شمر ، به احکام می کنند!

دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
١ - تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی... : ایرج جنتی عطایی
اجرا : گوگوش
٢ - مرد قبیله
اجرا : عارف
٣ - قبیله ی عشق - سراینده : پرویز صبری
اجرا : حمید
٤ - قبیله ی عشق : اثری از فریبرز لاچینی