ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

نوید‌ها و سروده‌ها




نسیم باد صبا ، دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم ، رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی ، دهیم جامه ی چاک
بدین نوید ، که باد سحرگهی آورد... : حافظ شیرازی
 
 
جوینده را نویدی ، خواهنده را امیدی
درمانده را نجاتی ، درویش را نوائی... : فرخی سیستانی
 
 
بیایید، ای کبوترهای دلخواه/ بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید، از فراز بام و ناگاه/ به گرد من، فرود آیید چون برف
سحرگاهان، که این مرغ طلایی/ فشاند، پر ز روی برج خاور
ببینم تان، به قصد خودنمایی/ کشیده، سر ز پشت شیشهٔ در
فرو خوانده، سرود بی‌گناهی/ کشیده، عاشقانه بر زمین دم
به گوشم، با نسیم صبحگاهی/ نوید عشق آید، زآن ترنم... : ملک‌الشعرای بهار
 
 
خوش آن رمزی، که عشقی را نوید است
خوش آن دل، کاندران نور امید است... : پروین اعتصامی
 
 
از زندگانیم گله دارد، جوانیم/ شرمنده ی جوانی، از این زندگانیم...
پروای پنج روز جهان کی کنم، که عشق/ داده، نوید زندگی جاودانیم
چون یوسفم، به چاه بیابان غم اسیر/ وز دور، مژده ی جرس کاروانیم...: شهریار
 
 
آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست
با چهره های سوخته ، در نور آفتاب
چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب
چشمان، پر از نوید فرح بخش انقلاب
پتک گران به دست، و دهان ها پر از خروش
فریادشان، گسسته در آفاق شامگاه
روییده در دیار افق، خوشه های خشم
افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه... : نادر نادرپور
 
 
تو بالنده ی از سپهر بلندی، تو مهری، تو ماهی
تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی، تو پاکی، تو چون ژاله ی صبحگاه بهاری
تو برگی، تو باری، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی، تو چون آبشاری
تو سرچشمه ی نور مهر پگاهی، نسیم خوش صبحگاهی
تونوری، تو شعری، تو شوری، تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی، توجانی، تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی، تو گل های سرخ و سپیدی... : حمید مصدق
 
 
بندم خود اگر چه بر پای نیست، سوز سرود اسیران با من است
وامیدی خود برهائیم ار نیست، دستی هست
که اشک از چشمانم می سترد
و نویدی خود اگر نیست، تسلائی هست
چرا که مرا میراث محنت روزگاران، تنها تسلای عشقی است
که شاهین ترازو را، به جانب کفه ی فردا خم می کند: احمد شاملو
 
 
وه چه بیگناه گذشتی، نه کلامی، نه سلامی
نه نگاهی به نویدی، نه امیدی به پیامی
رفتی آن گونه، که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی، یا که خیال است، از این هر دو کدامی؟... : دکتر شفیعی کدکنی
 
 
من و تو ، با هزاران دگر، این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا ، با همه شادی و بهروزی
عزیزم ، کار دنیا رو به آبادی ست
امروز، نوید روز آزادی ست : هوشنگ ابتهاج

 
بر سر منبر، وطن‌پرست شدی سخت/ گفتی انیران امیر تا کی و تا چند؟
چهره‌ی ملی، به‌جای ماندی و تبعید/ هاله‌ی استوره، گرد چهره‌ات افکند
در پس هر ذهن نیز، مهدی موعود/ داشت حضور، و نوید مرد ظفرمند
خود تو گواهی چه نقش‌ها که نُمودی/ تا که نشستی چنین به حیله بر اورند
همچو سخنگوی خلق، چهره نمودی/ مکر تو یک خلق را، به دام تو افکند
لاف زدی، از حقوق مردم آزاد/ وینکه بَسَنده کنی به موعظه و پند...
کیستی ای پیرِ گورزاد، که خواهی/ با دو سه فیضیّه، روضه خوان ِ دَد و دَند
چوب نهی، لای چرخ پویه‌ی تاریخ/ با رَجَز و سِحر و یاوه‌های زبان بند
هیچ، نه در نیم جمله ‌های تو ربطی/ هیچ، نه در بین خُطبه‌های تو پیوند
ننگ، که جز اُقتُلو به جمله ندانی/ از خبر و فعل و مبتدا و پساوند...
مردم ایران، به بار گاه جماران/ پایه نمانند و سایه بان و سُتاوند
دیدی هر آنچت سروده بودم آن شد/ بارهمان گونه هست حال و فرایند
«دیر نپاید، چُنین شبان نفس گیر/ زود زند، صبح انقلاب شکرخند
وز وزش خشم خلق، باز ببینیم/ کز افق این ابرهای تیره پراکند»... : نعمت آزرم
 
 
دریغ من همه از لکه‌ی سرخی است، خالکوب سینه‌ی تاریخ
که نوید آور آشتی‌ می ‌‌توانست بود و نبود
دریغ من همه از بلوغ حنجره‌هایی‌ است که فرو خفت در تف خفقان
و از بلاغت آواز قناری، نغمه‌یی نسرود
دریغ من همه، باری ز هرزه رفتن رویای‌ نسل هاست که تلخه‌ی خواب را
ز چشمان انتظار فرصت شستن نیافتند در آبشاران نور سپیده
وگر نه‌، کدام ره پویان_ سخت لاخ_ قله‌ی عشق
آسان زجان و جهان_ خویش مایه بر ننهند
تا جلوه گاه_ تابش باشد صیقلای قلب‌شان، در مقابل فر_ آفتاب؟
آه، چون ژرف بنگری، در پشت پرده‌های اساطیر، اسراری است
و هراس من، همه این که ز دیر باز و هنوز، در پس دیوارهای دسیسه
از آوار آرزو تلنباری است : جهانگیر صداقت فر
 
 
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبربرید
آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق، گشودیم سوی او
گویی، که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم ازاو ، و سکوت_مداوم اش
آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک، که ازگو‌نه ‌هاچکید
یا حالت_خراب و پریشان_ما ، به دید
گو‌یند اگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد
اما ، ز آدم ست که آدم ، توان رسید
دانیم ، که روزگار بگردد به کام_ما
رنگ_شفق ، زبرهه ی خوش می دهد نوید
 
دکتر منوچهر سعادت نوری