ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

خروش های یک سراینده

 
١
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهروغضب را ، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر
هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را،آورد یکسر پد ید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر
 
٢
نفرین برآن صدا ،  و برآن با نگ و آن نهیب
وان باد_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خواب ، ز آغوش_ خود نصیب
نفرین به باد باد ، که  آن خواب  را  ربود
 
٣
آن آبشار_ سربی والای پر خروش
آن شاهکارجنبش و غوغا و شور و جوش
چون نبض آسمان خدا بردل زمین
آن نبض پر طپش ، که نشد لحظه ‌ای خموش
رنگین کمانه‌اش شده چون زیور سپهر
برجشن با شکوه فلک ، یا ر_ سا قد وش
بنگر به پیچ و تاب ‌تن رشته های ‌آب
رقصی که ماهرانه زسربرده عقل وهوش
هرقطر‌ه ی زلال که ریزد زصخره ها
چون باده‌ای ست تحفه ی آن  پیر_می فروش
کنسرت_ آ بشار و نو‌ا های د لپذ یر
گو یی ، که صد ترانه و آوا و یک  سروش
سر داده ، آن سرود ‌ا مید و نشا ط را
تا بستری ز رود_  رها ، بر کشد به دوش
اینجا ، مهین قصیده ی راز طبیعت است
اینجا ، طنین_ موج رهائی رسد به گوش
 
٤
شعر، رود جاری اندیشه است
راحت روح و روان را، ریشه است
ساحت صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه از هنر، از بینش است
پنجره بر کوچه آسایش است
چشمه ای از، زایش و از رویش است
شعر یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش بحر عشق...
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست
کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آثار هستی، ناظر است
 
دکتر منوچهر سعادت نوری