۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

شبنم : از دیدگاه برخی سرایندگان این زمانه



اینجا ستاره ها ، همه خاموشند
اینجا فرشته ها ، همه گریانند
اینجا ، شکوفه های گل مریم
بی قدرتر ، ز خار بیابانند
اینجا ، نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره ، نمی بینم
نوری ، ز صبح روشن بیداری
بگذار ، تا دوباره شود لبریز
چشمان من ، ز دانه ی شبنم ها
رفتم ز خود ، که پرده بر اندازم
از چهر_  پاک_ حضرت_ مریم ها... : فروغ فرخزاد

بگذار تا چو ابر ، بگریم به سوگ_ خویش
بگذار تا غبار غمی ، در هوا کنم
بگذار تا چو شبنمی ، از گل فرو چکم
خورشید را ، به حسرت خود آشنا کنم : نادر نادرپور

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ، در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد : ای سبدهاتان پر خواب ، سیب آوردم ، سیب_ سرخ_ خورشید
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم... : سهراب سپهری

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو
خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش ، از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد... : مهدی اخوان ثالث

در نوازش های باد، در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود، خون گرم زندگی جوشیده بود
نوشخند مهر آب، آبشار آفتاب، در صفای دشت من کوشیده بود
شبنم آن دشت از پاکیزگی، گوییا خورشید را نوشیده بود
روزگاران گشت و گشت، داغ بر دل دارم از این سرگذشت
داغ بر دل دارم از مردان دشت
یاد باد آن مهربانی های باد، یاد باد آن روزگاران یاد باد
دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است
زانهمه سرسبزی و شور و نشاط، سنگلاخی سرد بر جا مانده است
آسمان از ابر غم پوشیده است، چشمه سار لاله ها خوشیده است
جای گندم های سبز، جای دهقانان شاد، خارهای جانگزا جوشیده است
بانگ بر میدارم از دل، خون چکید از شاخ گل، باغ و بهاران را چه شد
دوستی ، کی آخر آمد ، دوستداران را چه شد
سرد و سنگین، کوه می گوید جواب: خاک، خون نوشیده است : فریدون مشیری

تو بالنده ای از سپهر بلندی
تو مهری، تو ماهی، تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی، تو پاکی، تو چون ژاله ی صبحگاه بهاری
تو برگی، تو باری، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی، تو چون آبشاری
تو سرچشمه نور مهر پگاهی، نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری، تو شعری، تو شوری
تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی، تو جانی، تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی، تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابناکی، تو خورشید خاکی... : حمید مصدق

فردا که چشم بگشایم، از تپه ی روبرو
سرازیر خواهی شد به آنسوی دامنه اما
و پنجره ام ، برای ابد گشوده خواهد ماند
سپیده دم، زنبق ها بیدار می شوند غوطه ور در شبنم
و بوی آویشن و بابونه، از آغوشم خواهد گریخت... : منوچهر آتشی

دل من در دل شب، خواب_ پروانه شدن می بیند
مهر ، صبحدمان ،داس به دست، خرمن_ خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی، پر_ مرغان_ صداقت آبی، دیده در آینه ی صبح، تو را می بیند
از گریبان_ تو صبح_ صادق، می گشاید پر و بال
تو گل_ سرخ_ منی، تو گل_ یاسمنی
تو چنان شبنم_ پاک_ سحری، نه از آن پاک تری... : حمید مصدق

گر عاشقی ، بیا و ببین لطف_ عشق را
شبنم ، چه نرم ، بوسه زند بر دهان_ گل
الماس_ دانه دانه ی شبنم به گل نگر
بس دیدنی ست چهره ی گوهر نشان گل
دست_ بهار ، گوهر باران_ صبح را
همچون نگین ، نشانده چه زیبا ، میان گل... : مهدی سهیلی

تو می روی و دیده ی من ، مانده به راهت
ای ماه سفر کرده ، خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده ، سفر کردی و دارم
از اشک روان ، آینه ای بر سر راهت
باز آی ، که بخشودم اگر چند فزون بود
در بارگه_ سلطنت_ عشق ، گناهت
آیینه ی بخت_ سیه_ من شد و دیدم
آینده ی خود ، در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم ، که ندارم
بال و پر پرواز ، به خورشید نگاهت
بر خرمن_ این سوخته ی دشت محبت
ای برق ، کجا شد نگه گاه به گاهت؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

آنجا ، که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده ی شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل ، زبان
در پرتو نگاه_ خوشت ، شبروی خیال
راه_ بهشت گم شده ی آرزو گرفت
چون سایه ی امید ، که دنبال_ آرزوست
دل ، نیز بال و پر زد و دنبال_ او گرفت... : هوشنگ ابتهاج

تو از کدوم قصه ای، که خواستنت عادته، نبودنت فاجعه، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی،که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی، قاصد شکفتنی، توی بهت و دغدغه، ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر، نه خدا یا شبنمی، قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر، من حریص رفتنم، عاشق فتح افق، دشمن برگشتنم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من، چه خوبه با تو رفتن، رفتن، همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه، هم سفر تو بودن، هم قدم جاده ها، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر، بیت آخرین نداشت
عمر کوچ من و تو، دم واپسین نداشت
آخر_ شعر سفر، آخر عمر منه، لحظه ی مردن من، لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر، اي تو تكيه گاه من، خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر، من حريص رفتنم، عاشق فتح افق دشمن برگشتنم
منو با خودت ببر منو با خودت ببر : ایرج جنتی عطایی
اجرا : گوگوش
http://www.youtube.com/watch?v=c67VoWoNgOg

بر گل ، به اشتیاق تو ، شبنم گذاشتند
در کوچه های عاشق دل ، غم گذاشتند
تو مثل یاس ، پاک و سپید و مقدسی
نام مرا ، به عشق تو مریم گذاشتند : مریم حیدرزاده

واژه ها ،  چون شبانه می رویند
شبنم_ صبح ، در پگاه باشند

سخن از عاشقان ، اگر گویند
عطر_ خود را  به راه ما پاشند

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار