ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

اشاراتی به "تمدن" : در زنجیری از سروده ها



در شهر بند مهر و وفا ، دلبری نماند
زیر_ کلاه_ عشق و حقیقت ‌، سری نماند...
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند
دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ
ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور
بی‌ درد و داغ‌ ، خانه و بوم و بری نماند
بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست
نادیده داغ مرگ پسر ، مادری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ
دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام
وز ظلم و جور لشکریان ‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می ‌، کاندرین بساط
پر ناشده ز خون جگر ، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین
کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا چگونه توان کرد باور این
کاندر جهان ‌، خدایی و پیغمبری نماند... : ملک ‌الشعرای بهار

به هنگامی که نادانی به گیتی حکمفرما بود
تمدن در جهان همخوابه ی سیمرغ و عنقا بود
در ایران کیش زرتشت آفتاب عالم آرا بود
هُمای فتح و نصرت همعنان پرچم ما بود
ز بام قصر دارا سر زدی خورشید دانایی
وزو تابیده در آفاق انوار توانایی
جهان را تا جهانبان بود زنده نام ایران بود
خوشا ایران زمین تا بود مهد علم و عرفان بود
ز سرو و سوسن دانش یکی زیبا گلستان بود
هزار آوای این گلشن هزاران در هزاران بود
جمال گلبُنانش مایه ی اقبال و پیروزی
نوای دلپذیر بلبلانش دانش آموزی
فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد
در ایران خوان یغما دید و ترکتازی کرد
گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کرد
فلک این شیرگیر آهو شکار گرگ و تازی کرد
وطنخواهی در ایران خانمان بر دوش شد چندی
به جز در سینه ها آتشکده خاموش شد چندی
بدانی با جان پاک موبدان آزارها کردند
سر گردن فرازان را فراز دارها کردند
که تا احرار در کار آمدند و کارها کردند
به شمشیر و قلم با دشمنان پیکارها کردند
نخستین فتح و فیروزی نصیب آل سامان شد
به دور آل سامان کار این کشور به سامان شد
گه ِ آن شد که ایرانی سبک خواند گران جانی
به یاد آرد زبان و رسم و آیین نیاکانی
دگر رَه مادر ایران ز ِ نسل پاک ایرانی
مثال رودکی زایید و اسماعیل سامانی
جمال صبح از بند نقاب شب هویدا بود
ولیکن انتظار وعده ی خورشید بر جا بود
که تا در عهد شاه غزنوی شاه ادب موکب
در آفاق ادب تابید آذرگون یکی کوکب
کزو چون روز روشن شد عجم را اَندُه آگین شب
چو خورشید جهان افروز چرخ چارُمش مرکب
پدید آمد یکی فرزند فردوسّی توسی نام
سترون از نظیر آوردن وی مادر ایام... : محمد حسين شهریار

شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
زین تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
آفرین بر ساده لوحان ، آفرین... : نیما یوشیج

فاتح شدم ، خود را به ثبت رساندم
خود را ، به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم ، به یک شماره مشخص شد
پس ، زنده باد ٦٧٨ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
دیگر ، خیالم از همه سو راحت است
آغوش_ مهربان_ مام_ وطن
پستانک_ سوابق_ پر افتخار_ تاریخی
لالایی_ تمدن و فرهنگ
و جق و جق ، جق جقه قانون... : فروغ فرخزاد

به جز پهنه هایی پر از دود و آتش، به جز سیل کشتار و بیماری و خون
به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت، به جز دوزخی واژگون و دگرگون
به جز تندبادی که آهسته خواند، سرود غم خویش در گوش هامون
به جز انتقامی چنین تلخ و نارس، بگو با من ای دل ، چه ماندست با کس؟
شما ای امیران ، شما ای بزرگان، شما ای همه سرنشینان والا
شما ای همه کاخداران بی غم، شما ای همه جنگجویان دانا
چه نازید بر داستانهای تاریخ؟، چه بالید بر زورمندان فردا؟
بمیرید ، زیرا به مردن سزایید، بمیرید ، زیرا که آفت شمایید
از آن بیم دارم که آتشفشان ها، گشایند روزی دهان های خونین
از آن بیم دارم که دریای وحشی، دگرگونه سازد یکباره آیین
همه خانه ها ، شهرها ، کوهساران، فرو ریزد و سوزد از شعله ی کین
ز هم بگسلد آسمان های آبی، فرود آید این گنبد ماهتابی
شگفتا ، درین شامگاهان وحشت، خدایان گشودند بر من دری را
از آن در ، نگه کردم آهسته در شب، به هر گوشه دیدم تن بی سری را
شما ای همه سرزمین های گیتی، رهایی چه بخشید بد گوهری را؟
ببندید ، چونان که دانید راهش، جهان را مبرا کنید از گناهش
زمین می گدازد ز خشمی نهایی، ز خشمی چو تاریکی شامگاهان
خوش آن لحظه ی تلخ و آن روز شیرین، که کیفر دهد خشم او بر گناهان
به تنگ آمدم زین همه کینه توزی، خوشا زیستن در میان سیاهان
که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت
تمدن گر اینست ، کو بربریت؟ نادر نادرپور

باشیم همچو کودک و بالغ ، به یک زمان
فریاد_ خود ، به اوج_ فلک ، بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ_ باستان
اما ، ز کاروان جهان ، باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ، ز کوروش به یادگار
منشوری از حقوق بشر ، بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما ، به کارزار
اما اسیر و بنده ی آنان ، نگشته ایم
ما ، مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر_ بس حوادث_ سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب_ تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح_ پگاه و سپیده ایم : دکتر منوچهر سعادت نوری


ای مصر ،‌ای شرافتِ اعصار
مهدِ خدا و معبدِ اصنام
گهواره ی تمدن_ دیرین
منزلگه_ الهۀ الهام
خاکت ، نگارگاهِ سرآغاز
بامت ، شگفت زای سرانجام
دیریست شبچراغ جهانی
دور از حجابِ شُبهه و ابهام
آئینۀ شگفتی_ انسان
اسرار_ درنهفته به اجرام
بودی تو و نبود سکندر
نی سام بود و حام و نه آرام
مگذار ، تا سپاه تحجّر
با سر ، ترا درافکنَد از بام
جاری کند ، به نیل درت خون
جان سوزدت ، به خرمنِ اهرام... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 

ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
ای خزان را سه دهه ، بیشینه داری؟
چون اسیران جامه ی رنگینه داری؟
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ها ی پندار