ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

آتشفشان : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها



چو گل را دید ، هوش از وی جدا شد
ز خجلت بود اگر ، گویی چرا شد
دلش از شرم گل ، آتشفشان گشت
شد آبی و عرق ، از وی روان گشت
به زاری ، پیش آن سیمین بر افتاد
چنان ، کز گرمیش آتش در افتاد ... : عطار نِیشابوری

ترسم در این دل های شب ، از سینه آهی سر زند
برقی ز دل بیرون جهد ، آتش به جایی در زند
از عهده چون آید برون ، گر بر زمین آمد سری
آن نیمه‌ های شب که او ، با مدعی ساغر زند
کوس نبرد ما مزن ، اندیشه کن کز خیل ما
گر یک دعا تازد برون ، بر یک جهان لشکر زند
آتشفشان است این هوا ، پیرامن ما نگذری
خصمی به بال خود کند ، مرغی که اینجا پر زند... : وحشی بافقی

غنیمتی شمرید ، ای برادران عزیز
به بوی "یوسف" گمگشته ، "ابن یامین" را
به شعله‌ ای ، دم آتشفشان بر افروزم
چراغ مجلس_ ناهید و شمع پروین را ... : خواجوی کرمانی

جوانی ، حسرتا با من ، وداع جاودانی کرد
وداع جاودانی ، حسرتا با من ، جوانی کرد
بهار زندگانی ، طی شد و کرد آفت ایام
به من کاری ، که با سرو و سمن ، باد خزانی کرد
قضای آسمانی بود ، مشتاقی و مهجوری
چه تدبیری توانم ، با قضای آسمانی کرد
شراب ارغوانی ، چاره رخسار زردم نیست
بنازم سیلی گردون ، که چهرم ارغوانی کرد
هنوز از آبشار دیده ، دامان رشک دریا بود
که ما را سینه ی آتشفشان ، آتشفشانی کرد... : شهریار

به داغت ، آرزو مرد و هوس سوخت
در این آتشفشان ، حتی نفس سوخت
خدایا ، سوز دل را با که گویم
که زیبا مرغک من ، در قفس سوخت : مهدی سهیلی

تنهاترین صدای جهانم که هیچ گاه ، از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمی رسم
من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه ، تنهاترین صدایم و تنهاترین کسم
تنهاتر از خدا ، در کار آفرینش مستانه ی جهان
تنهاتر از صدای دعای ستاره ها ، در امتداد دست درختان بی زبان
تنهاتر از سرود سحرگاهی نسیم ، در شهر خفتگان ، هان ای ستیغ دور
آیا بر آستان بهاری ، که می رسد
تنهاترین صدای جهان را سکوت تو ، کان انعکاس تواند داد؟
آیا صدای گمشده ی من نفس زنان ، راهی به ارتفاع تو خواهد برد؟
آیا دهان سرد تو را ، لحن گرم من ، آتشفشان تازه تواند کرد؟
آه ای خموش پاک ، ای چهره ی عبوس زمستانی ، ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه ی این غربت شگفت ، بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده ی فراخ تو خواهم دید؟ آیا تو را دوباره توانم دید؟ نادر نادرپور

پنداشتی چون کوه ، کوه_ خاموش دمسردم؟
بی درد ، سنگ ساکت بی دردم؟
نی ، قله ام ، بلندترین قله ی غرور
اینک درون سینه ی من ، التهاب هاست
هرگز گمان مبر ، شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند ، نستوه کوه_ ساکت و سردم لیک
آتشفشان_ مرده ی خاموشم : حمید مصدق

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را
سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟ سیمین بهبهانی

به او بگو : نمی توانم ، به او بگو : اسبم مرده
وایستگاه قطار ولایتمان را شورشی نومیدی در اختیار گرفته
که دست ها و آهن ها را ، به گروگان دارد...
به او بگو : اصلا نمی تواند
بندی که او را به این جا ، طویله کرده
از جنس ریسمان و حلقه ی زنجیر نیست
از نوع ریشه های سرد آتش فشان های اعماق است که او را
شاید به ریشه های سرد آتشفشان دیگر گره زده اند
و او اگر بخواهد هم ، باید تمام جهنم ها را بردارد با خود و راه بیفتد
اصلا بگو : دروغ می گوید ، این شیاد و این ها بهانه است
بگو که از کجا معلوم که آن شورشی نومید و آن پرنده های تاریک
و آن جهنم سرد ، خود او نیستند؟ به او بگو : منوچهر آتشی

آسمان گویا دگر باید به ما یاری کند
بس که نامردی به ایران مردم آزاری کند
شهریار شاعران کو تا که از مرغِ سحر
همدلی را، خواهشِ نالیدن و زاری کند؟
از دماوندش بخواهد شعله‌ای آتش‌فشان
تا دمِ ضحّاکیان افسانۀ خواری کند
یا به ماه آسمان گوید ز دل بگرفتگی
در غم ایران زمین از دیده خون جاری کند
کاوه‌ای آیا بود یکباره برخیزد ز جای
دادخواهانی چو خود را هم علمداری کند؟
سلطۀ عمّامه پیچان، ای خدا، گو تا به کی
در عبای طاعت‌ات، تمرین عیّاری کند؟
در حدیثی کز دل سنگ آه ها برخاسته
آسمان سنگی مگر یک معجزِ کاری کند : دکتر باقر پرهام


چون پرنده ، همچنان بر بال خویش
گفته ایم با آسما ن ، ازحال خویش
از میان رعد و برق ، آتشفشا ن
اين  ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل_ سرد و باد و توفان ، بگذرد
خشم  و آسيب زمستان ، بگذرد
با پرستو ،  ما بهاران  آوریم
چشم ، در  راهیم و براين باوریم
دکتر منوچهر سعا دت نوری

ترانه ی آتشفشان خاموش ، اجرا : صفورا احمدی
http://www.youtube.com/watch?v=5AQY44x7Jtw
ترانه ی آتشفشان ، اجرا : اوین آغاسی
http://www.youtube.com/watch?v=6Ka2SayBfn0