۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

مهتاب : در زنجیری از ترانه ها و سروده ها


امشب ، که بر منی تو ای مایهٔ ناز
یارب ، تو کلید_ صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح ، به مشرق برگرد
ای ظلمت شب ، با منِ بی‌چاره بساز  
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام
حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام
خوابست و بیدارش کنید
مست است و هشیارش کنید
گویید فلانی اومده ، آن یار جانین اومده
اومده حال تو ، احوال تو ، سیه خال تو
سفید روی تو، سیه موی تو ، ببیند برود
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام
حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام : علی ‌اکبر شیدا
اجرا : مهران مدیری

شب ، خفته درخموشی و شب زنده دار ِ شب، چشمان مریم است
مهتاب ، کم کمک ز پس ِ شاخه های بید
دزدانه می کشد سر ، و می افکند ، نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم ، در آن شب ِ سیاه
دامن کشان ز پرتو ِ مهتاب ، تیرگی
رو می نهد به سایه ی اشجار ِ دوردست
شب ، دل شکسته و پرتو ِ نمناک ِ ماهتاب ، خواب آورست و مست
اندر سکوت ِ خرم و گویای بوستان
مه ، موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست ، مرغی ز شاخسار : فريدون توللی

ما ، تکیه داده نرم ، به بازوی یکدیگر
در روحمان ، طراوت_ مهتاب عشق بود
سرهایمان ، چو شاخه ی سنگین ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه ی محراب عشق بود... : فروغ فرخزاد

پدرم ، پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف
پدرم ، پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم ، پشت زمان ها ، مرده است
پدرم ، وقتی مرد ، آسمان آبی بود
مادرم ، بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد
پدرم ، وقتی مرد ، پاسبان ها ، همه شاعر بودند... : سهراب سپهری

مهتاب روشنی بخش
می کرد نور خود را بر سینه ی زمین پخش
از لای شاخساران سر می کشید و می دید
تاریکی زمین را در زیر سایه ی بید
اسرار نیمه شب را می جست و خنده می کرد... : نادر نادرپور

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو
خواب تفرستد و از راه ، سرابم نبرد
کاش ، از عمر شبی تا به سحر ، چون مهتاب
شبنم_ زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد... : مهدی اخوان ثالث

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن ، چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق_ دیدار تو ، لبریز شد از جام_ وجودم
شدم آن عاشق_ دیوانه ، که بودم
در نهانخانه ی جانم ، گل_ یاد_ تو درخشید
باغ_ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید... : فریدون مشیری
دکلمه ی کوچه با صدای فریدون مشیری
اجرا : کورش یغمایی

تو بالنده ای از سپهر بلندی
تو مهری، تو ماهی، تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی، تو پاکی، تو چون ژاله ی صبحگاه بهاری
تو برگی، تو باری، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی، تو چون آبشاری
تو سرچشمه نور مهر پگاهی، نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری، تو شعری، تو شوری
تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی، تو جانی، تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی، تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابناکی، تو خورشید خاکی... : حمید مصدق

می توان مستانه در مهتاب ، با یاری
بلم ، بر خلوت_ آرام_ دریا راند
می توان ، زیر_ نگاه_ ماه ، با آواز_ قایقران
سه تاری زد ، لبی بوسید... : احمد شاملو

مستیم ، و دل به چشم_ تو و جام داده ایم
سامان_ دل ، به جرعه ی_ فرجام داده ایم
محرم تری ز مردمک_ دیدگان نبود
زان ، با نگاه ، سوی_ تو پیغام داده ایم
چون شمع ، اگر به محفل_ تو ره نیافتیم
مهتاب وار ، بوسه ، بر آن بام داده ایم... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

لبخند زدی و آسمان ، آبی شد
شب های قشنگ_ مهر ، مهتابی شد
پروانه ، پس از تولد_ زیبایت
تا آخر_ عمر ، غرق_ بی تابی شد : مریم حیدرزاده

مهتاب ای مونس عاشقان
روشنایی آسمان آه مهتاب...
ای چراغ آسمان روشنی بخش جان
کو ماهم؟...
نزدت چه شب ها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لب ها به لب ها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
مهتاب امشب که پیش توام
او رفته و من مانده ام  آه افسوس...
رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دشت از هجرش...
نزدت چه شب ها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لب ها به لب ها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم : ناصر رستگارنژاد
اجرا : ویگن

من همان «ایران»م ، اما خواب را گم کرده ام
آب و خاکم ، گرچه خاک و آب را گم کرده ام
رنگ لالاهای من بر بام ها فریاد شد
تاب هر گهواره ی بی تاب را گم کرده ام
جنگلم سوزان و می گردم میان شعله ها
سروهای سرکش و شاداب را گم کرده ام
رگ گشودند از سیاوش، آسمان شد تشت خون
بام آبی ، جام عالمتاب را گم کرده ام
آسمان های شبم چتری برای عشق نیست
ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام ... : پیرایه یغمایی

وقتی که سیاهی را با نور می آمیزد/ رویا شود و رقصان زان معرکه برخیزد
آزاده و بی پروا نم نم چو به رقص آید/ یک هاله ز فردا را بر پنجره آویزد
فردای شکفتن را، پایان نهفتن را/ گفتن و شنفتن را بر حنجره ها ریزد
بی دغدغه می آیدتا رنج چو فرسایـَد/شوریده صفت شادی با توطئه بستیزد
می آید و می دانم، آزاد ز حرمانم/ چون عشق ز دلتنگی همواره بپرهیزد
می آید و می پویم،آنسوی تر از ماتم/ تا شوقِ سرافرازم، شوریدگی انگیزد
مهتاب بُوَد نامش، بی واسطه پیغامش/ می آید و تاریکی از خاطره بگریزد
می آید و می دانم، در خویش نمی مانم/ در شعر، خیالش با هر لحظه بیامیزد : ویدا فرهودی

سر نا ی عشق  ر ا ، خوش  و  شا د ا ب  می ز د م

نقش  و  نگا ر_  د لکش_  تو ،  ر و ی_  ما ه  بود
ا ز  را ه_  د و ر  ،  بو سه  به  مهتا ب  می ز د م

دکتر منوچهر سعادت نوری