۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

نغمه ها و ترانه های "مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه


هوس ، در دیدگانش شعله افروخت
شراب_ سرخ ، در پیمانه رقصید
تن_ من ، در میان_ بستر_ نرم
به روی سینه اش ، مستانه لرزید
گنه کردم ، گناهی پر ز لذت
کنار_ پیکری ، لرزان و مدهوش
خداوندا ، چه می دانم ، چه کردم
در آن خلوتگه ، تاریک و خاموش : فروغ فرخزاد

چه جای ماه ، که حتی شعاع_ فانوسی
درین سیاهی_ جاوید ، کورسو نزند
به جز طنین قدم های گزمه ی سرمست
صدای_ پای_ کسی ، سکوت_ مرتعش_ شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر ، صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد
کجا ، رها کنم این بار_ غم ، که بر دوش است؟
چراغ_ میکده ی آفتاب ، خاموش است : فریدون مشیری

وقتی که من ، جوان جوان بودم
شب ها ، ستارگان در جام لاجوردی براق آسمان
چون تکه های کوچک یخ ، آب می شدند
من ، با لبی به تشنگی خاک
می خواستم که توبه ی پرهیز خویش را
مردانه ، در برابر آن جام بشکنم...
من ، در کنار سفره ی رنگین چشمه ها
مهمان ماهیان شبانگاه می شدم
من ، برف کوه را ، با لاجورد شب
مستانه می چشیدم و از طعم آسمان
آگاه می شدم ... : نادر نادرپور

در کوی تو مستانه ، می افتم و می خیزم
دلداده و دیوانه ، می افتم و می خیزم
من مست و پریشانم ، می نالم و می مویم
مدهوش ز پیمانه ، می افتم و می خیزم
تا آنکه تو را یابم ، می گردم و می جویم
سر بر در آن خانه ، می افتم و می خیزم
چو شمع شب عاشق ، می سوزم و می گریم
از عشق چو پروانه ، می افتم و می خیزم
گر دست دهد روزی ، تا خاک رهت گردم
در پای تو جانانه ، می افتم و می خیزم
گفتی که ز جان برخیز ، در ملک عدم بنشین
زین روست که مستانه ، می افتم و می خیزم
من مست قدح نوشم ، از چشم تو مدهوشم
سلانه به سلانه ، می افتم و می خیزم
دیوانه ی رویت من ، گردیده ی کویت ، من
ای دلبر فرزانه ، می افتم و می خیزم
باز آی و گرنه می ، هستی ز کفم گیرد
اینسان که به میخانه ، می افتم و می خیزم : حمید مصدق

لبت گر پی سخن باشد ، نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها ، نه خاموشی نه گویایی
گهی از دیده پنهانی ، پری زادی پری رویی
گهی در جان هویدایی ، فرح بخشی ، فریبایی
به رخ گیسو فروریزی ، که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر ، به هر صورت دلارایی
چرا زلف سیاهت را ، حجاب چهره می سازی
تو ماهی در دل شب ها ، نه پنهانی که پیدایی
زبانت را نمی دانم ، نه بی شوقی ، نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم ، نه با مایی نه بی مایی : مهدی سهیلی

آن شب که بوی زلف ِ تو با بوسه ی نسیم
مستانه ، سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت ، رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه ی مژگان ، چه ناز داشت
در باغ دل شکفت ، گل تازه امید
کز چشمه ی نگاه تو ، باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو ، در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت ... : هوشنگ ابتهاج

عمر آن بود ، که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف ، که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل ، روشن کرد
لیک افسوس ، که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد ، چشم دل از جلوه ی مستانه او
تا زدم چشم به هم ، مهلت دیدار گذشت : عماد خراسانی

فکر غزلی بودم ، سرسبز و بهارانه
تا پیشکش ات سازم ، چون هدیه ی عیدانه
گفتم کنمش رقصان ، با زمزمه ی باران
در اوج پریشانی ، با دغدغه بیگانه
با سرخی گفتارم ، می خواستمت نم نم
مستانه به شور آرم ، شاداب چو پروانه
در سردی رفتارت ، غمناکی گفتارت
با سـِحر سخن شاید ، یک چند کنم خانه
مبهوت نظر کردی ، بر خامیِ کردارم
در خامشی ات صدها ، ناگفته ی رندانه
انگار که می گقتی، کو نوبت پاکوبی
جرمی است گران شادی ، در میهن ویرانه...
لب تشنه ای و خسته ، گر از غم_ پیوسته
با جرعه ای از شعرم ، شو راهی ِ میخانه
می شوی خمودی را ، از پیکر و از سیما
بر وهم بزن آتش ، با یک دو سه پیمانه : ویدا فرهودی

در گرگ و میش_ سنگر_ متروک
دشمن ، شراب_ خون_ سپیدار و سرو را
مستانه ، در قرابه ی سالوس ریخته ست
خُم ، در هوای_ مظلمه ، در جوش است
وآن لعل فام ِجاری ، این بار نیز خون سیاووش است
این بار نیز ، مشعله در دست دوست نیست
افتاده  زیر گام ِ پیام آوران_  مرگ : سوداگران تاریکی
اینجا ، کنار معرکه پیش تو ، در همین نزدیکی
این بار نیز ، مشعله خاموش است... : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

جز عربدۀ باد که پیمانه ندارد
گویی که درین خطه کسی خانه ندارد
رفتند رفیقانِ وفاق از پیِ فردا
افسوس بر آواره که کاشانه ندارد
گشتم من گُمگشته به هر کوی وُ سرایی
این کوی وُ سرا چون منِ دیوانه ندارد
از خاک نرویَد گُلِ مستانۀ سوری
این تاک دگر هستیِ افسانه ندارد
مستی ز می وُ قصۀ هستی که سِتُردند
آن نای شبان نالۀ مستانه ندارد
پیمانه ازان می شکَند گردشِ گیتی
چون درد شناسی رهِ رندانه ندارد
دیدم صدفِ حوصله افتاده به ساحل
بشکسته تن وُ زار که دُردانه ندارد
با کوه سخن گفتم وُ پاسخ نشنیدم
هیهات که تابِ تنِ ویرانه ندارد
رفتم به تمنای تو هر گوشه وُ دیدم
تنهاییِ من را خود وُ بیگانه ندارد
کو گُلشنِ مستانه که رقصد چو سبویی
آغوشِ تهی گرمیِ جانانه ندارد
میخانۀ جانان خبر از غربتِ ما داد
دردا که کسی مستیِ فرزانه ندارد
«یک نالۀ مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد*»
خورشید فرو مُرده وُ افتاده ز تاب ست
آن شعلۀ رخشندۀ پروانه ندارد
اُمیّد رساند سفری جانبِ خانه
اُمیّد درین سینه دگر لانه ندارد : رضا بی شتاب
* تک بیت از محمد کاظم قمی است

من منتظر_ چنان شبی هستم
مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت
خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت
یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی
انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره
تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی
هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام
تابانده ، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن
اسرار_ دلت ، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو
چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون
آن جذبه ی شور و حال و شیدایی
من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی...

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

***
رختخواب مرا مستانه بنداز : داریوش رفیعی
http://www.youtube.com/watch?v=HmWUwSIrnus
رختخواب مرا مستانه بنداز : کورس سرهنگ زاده.
http://www.youtube.com/watch?v=36IVjl2Vsm4
رختخواب مرا مستانه بنداز : صمد پیوند
http://www.youtube.com/watch?v=6d4UdkPlMBk