ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

خواب : در زنجیری از سروده ها



١ - در برخی سروده های کهن

زیر خاک اندرونت ، باید خفت
گرچه اکنونت ، خواب بر دیباست : رودکی

دلش ، گشت پربیم و سر ، پرشتاب
وز او دور شد ، خورد و آرام و خواب.. : فردوسی

بی همگان به سر شود ، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی‌شود
دیده ی عقل ، مست_ تو ، چرخه ی چرخ ،پست_ تو
گوش_ طرب به دست_ تو ، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند ، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند ، بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر_ من و خمار_ من ، باغ_ من و بهار_ من
خواب_ من و قرار_ من ، بی‌تو به سر نمی‌شود... : مولوی

آنانکه محیط_ فضل و آداب شدند
در جمع_ کمال ، شمع_ اصحاب شدند
ره ، زین شب_ تاریک نبردند برون
گفتند ، فسانه ‌ای و در خواب شدند
***
در خواب بدم ، مرا خردمندی گفت
کز خواب ، کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور ، که به زیر خاک می‌باید خفت
***
عمرت تا کی ، به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش ، که عمری که اجل در پی_ اوست
آن به ، که به خواب یا به مستی گذرد
***
برخیز ز خواب ، تا شرابی بخوریم
زان پیش ، که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ، ناگه روزی
چندان ندهد زمان ، که آبی بخوریم
***
برخیزم و عزم_ باده ی ناب کنم
رنگ_ رخ خود ، به رنگ_ عناب کنم
این عقل فضول پیشه ، را مشتی می
بر روی زنم ، چنانکه در خواب کنم : حکیم عمر خیام

وه که گر من بازبینم ، روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم ، کردگار خویش را
یار بارافتاده را ، در کاروان بگذاشتند
بی‌وفا یاران ، که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را ، خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند ، یار خویش را
همچنان امید می‌دارم ، که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد ، امیدوار خویش را
رای رای توست ، خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم ، اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت ، پای در گل ماند ماند
گو دگر در خواب خوش بینی ، دیار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن ، خواب و قرار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان ، هر کسی در دین خویش
قبله‌ای دارند و ما ، زیبا نگار خویش را... : سعدی

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب ، دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد ، به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من ، خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود ، گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان ، خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه ، به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ی ما ، نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه ، که چون توبه ی حافظ بشکست : حافظ

نه از خواب و از خورد ، بودش مزه
نه بگسست ، از چشم او نایزه... : عنصری

نیز چه خواهی دگر ، خوش بخور و خوش بزی
انده فردا مبر ، گیتی خواب است و باد... : منوچهری

از این خواب ، اگر کوته است ار دراز
گه_ مرگ ، بیدار گردیم باز... : اسدی توسی

ز تو ، منازل ملک است ، ممتلی از خوف
ز تو ، قواعد دین نیست ایمن از تغییر
به بند و حبس سزایی ، که از تو دیوانه
امور دنیی و دین ، درهم است چون زنجیر...
ز قید شرع ، که جان است بندهٔ حکمش
دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسیر
به نزد زنده‌دلان ، بی‌حضور خواهی مرد
که خواب غفلت تو ، دارد اینچنین تعبیر... : سیف فرغانی

وقت است که از خواب جها لت ، سر خویش
برکنی تا بسرت ، بر وزد از علم نسیم... : ناصرخسرو

هرچیز که هست ، ترک می باید کرد
وز ترک اساس برگ ، می باید کرد
در ترک تعلق از بدن راحت هاست
از خواب ، قیاس مرگ می باید کرد : خواجه عبداﷲ انصاری

خواب ناید دختری را ، کاندر آن باشد که باز
هفته ٔ دیگر ، مر او را خانه ٔ شوهر برند... : سنائی

برای بوی وصال تو ، بنده ٔ بادم
برای پاس خیال تو ، دشمن خوابم... : خاقانی

می حرام است در آن بزم ، که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه ، که بیماری هست
با پريشان نظري بس که بدم ، مي شکنم
هر کجا آينه اي ، بر سر بازاري هست... : صائب تبریزی

خواب ، خون در بدن فسرده کند
زندگان را ، به رنگ_ مرده کند... : اوحدی مراغه‌ای

از پختگی است ، گر نشد آواز ما بلند
کی از سپند سوخته گردد ، صدا بلند؟
سنگین نمی‌شد اینهمه خواب ستمگران
گر می‌شد از شکستن دلها ، صدا بلند
هموار می‌شود به نظر بازکردنی
قصری که چون حباب شود ، از هوا بلند
رحمی ، به خاکساری ما هیچ‌کس نکرد
تا همچو گردباد نشد ، گرد ما بلند... : صائب تبریزی

دوش در خواب ، لب نوش تو را بوسیدم
خواب ما ، به بود از عالم بیداری ما
بی کسی بین که نکرده‌ست به شبهای فراق
هیچکس غیر غم روی تو ، غم‌خواری ما... : فروغی بسطامی

٢ - در برخی سروده های این زمانه

گویند عارفان ، هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا ، طلاست
فرخنده طائری ، که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره ، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای ، کار جان گزین
تن پروری چه سود ، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم ، فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست ، خواب و خاست... : پروین اعتصامی

شرح داغ دل پروانه ، چو گفتم با شمع
آتشی ، در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ، ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل ، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد
بر سر_ آتش_ جور_ تو ، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم : محمد فرخی یزدی

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم ، نقابها
آشفته شد به دیدهٔ عشاق ، خوابها
استارگان تافته بر چرخ_ لاجورد
چونان که اندر آب ، ز باران حبابها... : ملک‌الشعرای بهار

سیمگون شد مو و غفلت ، همچنان بر جای ماند
صبحدم ، خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی ، دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم_ مصلحت بینم هنوز : رهی معیری

جوانی شمع ره کردم ، که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری ، آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی ، کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین ، کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند ، همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل ، شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود ، شهد شادمانی را... : شهریار

هر شب ، که در به روی من آهسته واکنی
در چشم خوابناک تو خوانم ، ملامتت
گویی به من ، که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را ، که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی ، و نمی گویمت جواب
مادر ، چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت؟
مادر ، چه سود از این که براندازم این نقاب؟... : نادر نادرپور

چون نگهبانی که در کف ، مشعلی دارد
می خرامد شب ، در میان_ شهر_ خواب آلود
خانه ها ، با روشنایی های رویایی
یک به یک ، در گیر و دار بوسه ی بدرود... : فروغ فرخزاد

جهان ، آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت ، در به روی هر تپش ، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت ، که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش
فرو می خواندم در گوش ، میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت ، گرانبار است
جهان آلوده ی خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت ، نقش دیوار است : سهراب سپهری

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته... : احمد شاملو

کاش از عمر شبی تا به سحر ، چون مهتاب
شبنم زلف تو را ، نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می طلبد ، نیست عمیق
وه ، که غافل شده ای از دل غوغایی من
می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب
مکن ، این نعمه ی جادو را ، خاموش مکن
زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن... : مهدی اخوان ثالث

من ، امشب تا سحر ، خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام ، اندیشه ی فرداست
وجودم ، از تمنای تو سرشار است
زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است... : فریدون مشیری

نسیمی کز فراز باغ می آید ، چه خوش بوی تنت دارد
من اینک ، در خیال خویش
خواب خوب ، می بینم
تو می آیی و از باغ تنت ، صد بوسه می چینم : حمید مصدق

در غریب شب این سوخته دشت ، من و غم ، آه... چه بر من بگذشت
کاروان ، گم شد و خاکستر ماند ، کرکس_ پیر_ دل_ من ، می خواند
ای عطش ، در رگ_ من جاری باش ، شعله زن دودم کن ، کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من ، بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم ، موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر_ خوابم ، تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ_ پاییز ، به دست بادم
ریخته ، سوخته ، بی بنیادم... : نصرت رحمانی

حسرت نبرم ، به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب ، خفته ست
دریایم و نیست ، باکم ازطوفان
دریا ، همه عمر ، خوابش آشفته ست : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

عجب خواب پریشانی ست ، دنیا
عجب آشفته بازاریست ، دنیا
عجب بیهوده تکراریست ، دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست ، دنیا : اردلان سرفراز

دیشب ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی ، در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل ، از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ، ولی در عالم خوابم شکفتی
بر لبش ، ای بوسه ی شیرین تر از جان ، غنچه کردی
گل شدی ، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی
شام ابرآلود طبعم را ، دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی ، که در جام می نابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم ، چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب ، در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی ، بسترم شد نوبهاری
تا تو ، ای بهتر ز گل ، در عالم خوابم شکفتی :  سیمین بهبهانی

ای علت_ قشنگی_ رویا و خواب_ من
تنها دلیل_ گل شدن ، اضطراب_ من
ای راه_ حل_ ساده ی جبران_ تشنگی
فواره ی نگاه_ قشنگ_ تو ، آب_ من
رفتی ، چه قدر ساده دل_ آسمان شکست
در عکس_ مهربان_ تو ، در کنج_ قاب_ من
باران چه قدر حرف_ ترا گوش می کند
می بارد آن قدر ، که نیایی به خواب_ من... : مریم حیدرزاده

در غربتی به وسعت غم های زیستم/ من، سر زمین مادری ام را گریستم
فردای من هزینه ی دیروز می شود/ در برزخی به فاصله ی هست و نیستم
در پَرسه های هر شبه ی خواب های خود/ روشن نشد مرا ، که پریشان چیستم
آنجا ز رفتن و ز نرفتن دوراهه ای است/ خود مانده ام کنون ، بروم؟ یا بایستم؟
آیا کدام راه رود سوی زیستن؟/ آیا کدام راه کند سر به نیستم؟
دانم ولی که درخم این کوره راه ها/ آنقدر گم شدم که ندانم که کیستم
باری که سربه دامن این بخت ناگوار
هرلحظه جان سپردم و گفتم که زیستم : پیرایه یغمایی 

امشب دوباره با من ، یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کن
دیریست بوی غربت ، در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلَت را ، در بسترم رها کن
بُغضی ست مثلِ مُردن ، پیچیده در گلویم
با مُعجرِ لبانت ، این بُغض را دوا کن
با هم بیا ببینیم ، خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده وا کن... : دکتر کریم سهرابی

چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان...
چو شکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب
غزلم به رقص آید ، به ترّنم هـَزاران
چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
که به بی قرار ِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان... : ویدا فرهودی

خیا ل و خواب من ، ای نوبهار کودکی‌ام‌
گذر دریغ مدار ، از دیار کودکی‌ام‌
مرا به خانه ی خود بر ، که یاد خوبی و مهر
به خاطر آورد ، این یادگار کودکی‌ام‌... : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

٣ - خواب های یک سراینده

هرشب ، به خا ل_ گونه‌ ی ‌تو ، بوسه می زنم
بوسه به روی خا ل_ ‌تو ، هر گوشه می زنم
با یاد_ خا ل_ گونه‌ ی ‌تو ، در خلا ل خواب
صد ها هزار بوسه  ،  برآن گونه می زنم

***
گر نبینم ترا  به خواب ، یکشب
ای بس افسرد ه ، صبح  برخیزم
خواهم هرشب ، به خواب من آئی
تا که گل ، پیش_ پای_ تو ریزم

***
نفرین برآن صدا ،  و برآن با نگ و آن نهیب
وان باد_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خواب ، ز آغوش_ خود نصیب
نفرین به باد باد ، که  آن خواب  را  ربود

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار