ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

نسیم ها : در سروده های برخی سخنو ران امروز



به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان ، سلام ما را : دکتر شفیعی کدکنی

تو مثل خواب نسیمی ، به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی ، به روی پونه ی عاشق
تو مثل دست سپیده ، پر از تولد نوری
تو مثل نم نم باران ، لطیف و پاک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی ، برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی ، برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی ، به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ی یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه ی عشقی ، در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش ، گلی ز عاطفه چیدن ...
تو مثل لطف بهاری ، پر از شکوفه ی خواندن
تمام هستی من شد ، میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی ، مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته ، وقت صبح دعا کن : مریم حیدرزاده

ز چشمی ، که چون چشمه ی آرزو
پر آشوب و افسونگر و دلرباست
به سوی من آید ، نگاهی ز دور
نگاهی ، که با جان من آشناست
تو گویی ، که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده ، جانی گرفت
سرآٍسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی ، سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری ، که گرم است و روشن هنوز ... : هوشنگ ابتهاج

تو شکوه_ دمیدن_ نوری ، که نشسته به سینه ی آب
تو صدای_ شکفتن_ روزی ، که رسیده ز قله ی خواب
تو گذشتی از توفان ها ، تو گذشتی از باران ها ، از بی کران ها
تو رسیدی از آن سوی دریا ، گل و عشق و ترانه رسید
گل یخ از نسیم تو پژمرد ، دل غنچه به سینه تپید
تو بمان ، تو بمان ، تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه_ سبزه زار : ایرج جنتی عطایی

بزن باران ، بهاران فصلِ خون است
خیابان سرخ و صحرا ، لاله گون است
بزن باران ، که بی چشمان ِ خورشید
جهان ، در تیه ِ ظلمت واژگون است
بزن باران ، نسیم از رفتن افتاد
بزن باران ، دل از دل بستن افتاد
بزن باران ، به رویشخانهء خاک
گـُل از رنگ و ، گیاه از رُستن افتاد
بزن باران ، که دیوان در کمین اند
پلیدان ، در لباس ِ زُهد و دین اند
به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان
عَلمداران ِ وحشت ، خوشه چین اند ... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

خيز تا سفر کنيم ، چون نسيم سبز
از ميان کوه ها و دشت ها ، گذر کنيم
تا هميشه های عشق
تا بماند از عبور ما به يادگار ، جای پای عشق : پیرایه یغمایی

چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
که به بی‌قرارِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخیِ گل ، و به لحن سبز بلبل
همه مژده‌ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان
چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان ... : ویدا فرهودی

یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ، کا نون عدل و د اد بود
کا ش می‌ شد ، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید
یا د ر آ غوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید
کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند
با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند
کا ش می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر
با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن ا ما نت ما ند ه د وش روزگا ر
کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ د یا ر
ا یمن و آ سود ه ا ز بیدا د بود
وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگاران ، شا د بود : دکتر منوچهر سعا دت نوری

سر کوهی رسیدم ، دویدم و دویدم
آنجا که در خیالم ، همچون بهشت جان بود
آوخ نه آنچنان بود ، نه سبزه ای نه آبی
نه بلبلی که خواند ، بر روی شاخساری
نه جنبش نسیمی ، نه جلوه ی بهاری
نه مردمی که داند ، الطاف مردمی را
نه آدمی که فهمد  ، اسرار آدمی را
نه خنده ی نشاطی ، نه آه سوزناکی
نه مست راستگوئی ، نه رند سینه چاکی
نه دوستی که با او ، اسرار دل توان گفت ، رمزی ز کار جان گفت
نه دلبری که اشکی ، در دامنش توان ریخت ، با او دمی در آمیخت
کوهی سیاه و سرسخت ، از سنگ خشک سوزان
با غارهای تاریک ، چون خانه های شیطان
سر بر فلک کشیده ، آرام و پر ز طوفان
خاموش و پر ز غوغا ، تاریک روز روشن
لرزان میان گرما ، بدخونی و پلیدی ، بد کاری و تباهی
وحشت نشسته آنجا ، بر تخت پادشاهی
آید صدای مرغی ، در پنجه ی عقابی
دنبال سبزه و آب ، یک عمر ره بریدم
وان آب و سبزه نایاب ، دویدم و دویدم : دکتر علینقی حکمی

نسیم_ فرودین ، عطر_ بهاران
سراسر خاک ایران ، لاله زاران
مرا دست قضا ، این جا نشا کرد
نکردم ریشه ، در این شوره زاران

بهار آمد ولی‌ : غمناک ، غمناک
نیفشاند اشک شوقی ، بر دل‌ خاک
نسیم_ پیکِ نوروزی ، نیاورد
ره آوردی به جز: خاشاک ، خاشاک : جهانگیر صداقت فر


بوسه می چینم ، به یک صبح بهاری

آن که عشق اش ، سبزه زار خا طره ست
نام_ او شد بر زبان ، پیوسته جاری

عارض_ زیبای او ، یکتا به عالم
برکشد کار مرا ، تا جا ن نثاری

زان خد نگ_ د یده ی شهلای او
آ تشی دارم به دل ، چون زخم_ کاری

با قرار _پایدار_ یاد_  او
دل  سپارم یکسره ، بر بیقراری

درسحرگه ، بعد یک رویای خوش
این شنید م ، از نسیم جویباری

تا که مطرب ، ساز- شادی می زند
کس نخواند ، خطی از ، نا سازگاری

شکر ایزد کن ، که دلداری تراست
چون فرشته ، عاری ازهرکجمداری

عاشقانه  ، بوسه برچین ، تا ‌توانی
از گٔل_ لب های آن ترک تتاری

دکتر منوچهر سعا دت نوری