۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

شقایق : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن...
هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون ... : پروین اعتصامی

ای مشک بو نسیم صبحگاهی
از من بگو بدان مه خرگاهی
آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی
با آهنین دل تو چه داند کرد؟
آه شب و فغان سحرگاهی
ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی؟
راحت ز جان خسته چه می جویی؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را : رهی معیری

بلم ، آرام ، چون قویی سبکبار
به نرمی ، بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق ، بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر ، و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پارو زنان ، بر سینه ی موج
بلم می راند ، و جانش ، در بلم بود
صدا ، سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار_ دل ِ و بیمار ِ غم بود ... : فريدون توللی

تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار...
چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق
چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار
ابر از آن بر سر گلهای چمن زار بگرید
که خزان بیند و آشفتن گلهای چمن زار
شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل
بگذارید بگرید بهوای گل خود زار : شهریار

امشب ، بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه ی الهام
جانم ، از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ، ای الهه ی خون آشام
دیریست ، کان سرود_ خدایی را
در گوش من ، به مهر نمی خوانی
دانم ، که باز تشنه ی خون هستی
اما ، بس است این همه قربانی
خوش غافلی ، که از سر خود خواهی
با بنده ات به قهر ، چه ها کردی
چون مهر خویش ، در دلش افکندی
او را ، ز هر چه داشت ، جدا کردی
دردا ، که تا به روی_ تو خندیدم
در رنج_ من ، نشستی و کوشیدی
اشکم ، چو رنگ خون شقایق شد
آن را ، به جام کردی و نوشیدی ... : فروغ فرخزاد

زندگی خالی نیست
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد
در دل من ، چیزی است مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها ، آوایی است ، که مرا می خواند : سهراب سپهری

من ، برف کوه را ، با لاجورد شب
مستانه ، می چشیدم و از طعم آسمان آگاه می شدم
بوی درخت ، در شب کوهستان ،عطر عفاف تازه عروسان را
در حجله ی تصور من می ریخت
من با نسیم در پی آن بوی آشنا ، همراه می شدم
من ، عشق آتشین شقایق را ، در چشم دخترانه ی شبنم
خورشید وار ، تجربه می کردم
من ، لذت مکیدن سرخی را ، از سینه ی برآمده ی قله سپید
در کام آفتاب جوان می شناختم... : نادر نادرپور

چرا چشم شقایق رنگ خونست
چرا لبهای مردم نیمه خشک است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توی قفس هامان قناری ست ...
اگر چه این بیان آرزو بود
ولی آخر چرا زیبا نباشیم
چرا یک بار چون بال پرستو
چرا یک بار چون دریا نباشیم : مریم حیدرزاده

یک گل بهار نیست ، صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست
وقتی پرنده ها ، همه خونین بال
وقتی ترانه ها ، همه اشک آلود
وقتی ستاره ها ، همه خاموشند
وقتی که دست ها ، با قلب خون چکان
در چارسوی گیتی ، هر جا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید ؟ ... : فریدون مشیری

ای زندگان خوب پس از مرگ
خونینه جامه های پریشان برگ برگ
در بارش تگرگ
آنان که جان تان را ، از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند
تاریخ سرافراز شمایان به هر بهار
در گردش طبیعت ، تکرار می شود
زیرا که سرگذشت شما را ، به کوه و دشت
بر برگ گل ، به خون شقایق نوشته اند : دکتر شفیعی کدکنی

تا نیاراید گیسوی کبودش را به شقایق ها
صبح فرخنده در آیینه نخواهد خندید : هوشنگ ابتهاج

وقتی که رسد زمان_ شفاف_ شعور
چون شسته شود غبار اندوه ، به شور
آید سپس از شقایق و سرو ، پیام:
کـِی سبز دلان ، ز گل بگویید ، نه گور : ویدا فرهودی

آشفته گر_ دل_ خلایق
گلبرگ _ تک _ همه حدایق
طناز تر  از همیشه ، بر گرد
چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
خطی ، تو به خوان ، ز نا مه ی مهر
رنگی ، به نشان ، برین دقایق ... : دکتر منوچهر سعادت نوری

دلم هوای تو دارد ، هوای باغ شقایق
دریغ ، پای شقایق به این دیار نیامد
قرار بود و تو بودی و حال گفت و شنودی
تو بی قرار که رفتی، به دل قرار نیامد .. :  دکتر کریم سهرابی   

به که تسلیت بگویم ، که تو رفته ‌ای ز دیده
د ل ِ تسلیت ندارم  ، من ِ پیرهن دریده
چو به خشت سر نهادی ، زتپش گر‌ اوفتادی
همه ماند از تپیدن ، د ل ِ خاکِ داغدیده
چه نیاز آسمان را ، خبر از غروب گفتن
که شفق به خون کشیده ، نشنیده یا شنیده
نه ملامتیش در خور ، د ل ِ خونی شقایق
نتواند آّر نهفتن ، ر گ ِ سرخ ِ   سر بریده
مشکن به شیون‌ ای شب ، ملکوت بیشه زاران
به نوای ِ نوحه‌ی نی‌ ، ابدیت آرمیده ... : جهانگیر صداقت فر

چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفا ن
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشا ن

به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن

و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان

چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان ...

دکتر منوچهر سعادت نوری