۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

اشاراتی به بیست و دوم بهمن : در زنجیره ی سروده‌ها

قرن ما ، روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است : فريدون مشيري

آن زلزله ای که خانه را لرزاند
یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را
از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را
در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید
چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ
بر سنگ مزار شهر یاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را
بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه ،‌ ترانه های فتحش را
با شیون شوم باد ،‌ موزون کرد
او ، راه وصال عاشقان را بست
فانوس خیال شاعران را کشت
رگهای صدای ساز را بگسست
پیشانی جام را به خون آغشت
گنجینه ی روزهای شیرین را
در خاک غم گذشته ، مدفون کرد
تالار بزرگ خانه ، خالی شد
از پیکره های مرده و زنده
دیگر نه کبوتری که از با  مش
پرواز کنی به سوی  آ ینده
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند
غمناک و گسسته و پرا کنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست
آن زلزله ،‌ کار صد شبیخون کرد: نادر نادرپور/ نگاه کنید به متن کامل

باور نمی کند دل من ، مرگ خویش را
نه نه من این یقین را ، باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ ، دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل ، خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار ، یک روز بی صدا
در کوره راه ها ، همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد ، بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل، روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ ، دروغ هراسناک ... : سیاوش کسرائی/ نگاه کنید به متن کامل

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی ست
آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی ست نازنین: احمد شاملو

تو از تخت طاووس تا جام جم
صاحب تخت جامي
تو از سهروردی به ميدان فردوسی و پيچ سعدی
به دنبال تنديس های كلامی
هر چيز در جای خود نيست
از كوچه آبشار بی آب
كوچه در دار بی در
و دروازه غار بی غار
و دروازه شميران
تلاقی گه شش خط بی قواره
كه راهی به شمران ندارد
كوچه بی درخت درختي: محمدعلی سپانلو

یکی بگذر برایران تا ببینی/ زخون بر هر کرانی رُسته لاله
به هر لاله ، که از خونِ جوانی ست
ز اشکِ مادری بنشسته ژاله  : اسماعیل خوئی

ما گمشده در شبی سياه افتاديم
نزديک چو شد سحر به راه افتاديم
از بس که ره نجات نا روشن بود
از چاله درآمده به چاه افتاديم
چندان شب يلدای وطن طول کشيد
تا رنگ فروغ صبح از ياد پريد
شبگيرچو مرده ای کفن پوش از گور
برخاست گمان زديم هان صبح دميد
آواره اگر چه ايم و ميهن در بند
با ميهنمان به جاست عهد و پيوند
يک روز به سوی خانه مان می آييم
روزی که نه دير است به فردا سوگند: نعمت آزرم

ياد ، آن زمان كه چندي ، از شور انقلابي
هرگز نبود يكدم ، در ديده خواب ما را
« تا مرگ شاه خائن ، نهضت ادامه دارد»
گفتيم و از مسلسل ، آمد جواب ما را
برديم ماديان ر ا ، از بهر فحل دادن
برعكس آرزوها ، شد مستجاب ما را
ک..ي و كله‌قندي ، داديم و بازگشتيم
ديگر نماند وامي ، از هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است ، باري به ما بگوييد
ما انقلاب كرديم ، يا انقلاب ما را ؟! : مهدی اخوان ثالث

جاده ، پر اسب و سوار است ، سحر آسا ، برخیز!
جاده ، جولانگه یار است ، به تماشا ، بر خیز!
تهنیت گوی که جا د و ی خرافات ، شکست ،
دیو در شیشه فتا د ست ، به غوغا برخیز !
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد
بغض دیرین هدایت ، غم نیما بر خیز !
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک ، مدام
ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز !
این دیاریست که سی ساله ، زمستان دیدست :
ای به دستان تو نوروز دلارا ، بر خیز !
تو نه آنی که سر چاه جماران خسبی
در همه شهر شدست غلغله بر پا ، بر خیز !
آرش و کاوه ، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن ، ای همه فردا ، برخیز ! دکتر عارف پژمان

سوگ به پا کن به بیست و دوم ِ بهمن
بایدت امروز درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد
باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال
جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب
سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"
"صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر"
شِکوِه ‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران
میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر
مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند
تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟
کیست که خیزد؛ کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه *
کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش
نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟
جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی
تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد
میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد بنای ِ جَور و ستم را
خشک کند ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز دفتری دگرآیین : رامتین جهان‌ بین

تا که چون گلشن عشق ، سبز و آ با د شدیم
سر به سر عزم و تلا ش ، کوه ایجا د شدیم
سوی یک مقصد خیر ، همره ، همزاد شد یم
زآ تش کوره ی غیر ، یکد م آزاد شد یم
ر و شنا یی و سرور ، شب میلا د شد یم
ساحل طلعت نور ، خوش و د لشا د شد یم
نا گه ا ز مکر غريب ، شهر فر یا د شد یم
پی یک خیل فريب ، سیل آ حا د شد یم
بهر یک چکه ز ا بر ، کا م گرد با د شد یم
قعریک چا له به جبر ،غر ق بید ا د شدیم
گنج ا یما ن و ‌ا مید ، رفته بر با د شد یم
قوم د یرين ود ا د ، جمع ا ضد ا د شد یم
چا ه غم‌ ها ی زما ن ، غصه بنیا د شد یم
ا ز سر با م جها ن ، خا طره ، یا د شد یم
تا که با عزم و تلا ش ، کوه ا یجا د شد یم
بهر یک چکه ز ا بر ، کا م گرد با د شد یم : ‌دکتر منوچهر سعادت نوری

پرواز دهيد ای همگان غرش جان را
بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند
از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ
تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند
از شرم همين به که ببنديم زبان را
ای آه اگر مذهبم اين بود و فقيهش
ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سر شار غروريم ز همراهيت ای زن
تنها نگذاريم شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی

موج در موج است ميهن، سینه را دريا کنيم
آنچه بايد کرد را بگذار تا يکجا کنيم!
خاک ايران، پاک باد از اين کفن دزدان شوم
مشت تزوير و زر و زور و ريا را وا کنيم!
گور خود را می کنند امروز با دستان خويش
جمله شان را سرنگون در آن همين فردا کنيم!
آنچه پايين رفته بالا، آنچه بالا رفته پايين می کشيم
آن که بالا هست پايين، آن که پايين است را بالا کنيم!
بند ها را بگسليم از پای شيرانِ به بند
بندسازان را گرفته، بندشان بر پا کنيم!
سرْبريده بيم چه دارد به دل؟ سر؟ سر کجاست؟
از چه ترسانيدمان قدّاره بندان! از چه ما پروا کنيم؟
اعتياد و فقر و فحشا، خودکشی، آوارگی
سرنوشت ما نبود اين، نه! چه را امضا کنيم؟:
کاخ هاتان را به سر آوار می سازيم و بعد
در ميان خاک ها، طومارتان را تا کنيم!
بی ثمر شب خاک می پاشيد رو بر آسمان
از ستاره تا ستاره، راه را پيدا کنيم
راه ـ تنها راه ـ محو مطلق ننگ شماست
ننگتان را، باش، تا پاک از تن دنيا کنيم! محمدعلی اصفهانی

دراین زمانه ی پتیاره مرد باید و نیست
یکی دلی که بتوفد ز درد، باید و نیست
ز تک سوار سبک پا به دشت های جنون،
غبار باید و توفان گرد باید و نیست
هزار نعره ز اهریمنان نباید و هست
یکی خروش ز یک رهنورد باید و نیست
یکی که پرده ی نیرنگ را براندازد
ز روی دوش یهودای زرد باید و نیست
سیاوشی که بتازد، که بردرد دل ننگ
که آتشی بنشاند به سرد، باید و نیست
شب است و گمشده گانیم و ای دریغ ز ماه
نشانه بر فلک لاجورد باید و نیست
غرور هست و سخن هست و درد هستی هست
چه غمگنانه، که روح نبرد باید و نیست : پیرایه یغمایی

تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم : فریدون فرخزاد

اگر پسرت از تو بپرسد
که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت ؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی

باز بیست ودو بهمن می آید ، چاره ای نیست جز تکرار
آن مرد را آوردند ، آن مرد را با «ایرفرانس» آوردند
قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند
بازرگان نخست وزیر گردید ، بنی صدر رییس جمهور شد
خلخالی را حاکم شرع کردند ، کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد
بابا آب داد ، ماما نان داد ، من که فراری شدم ، یکی اول یکی بعداً جان داد
دارا وسارا پناهنده شدند ، کبری و صغری خواهر بودند
کبری سنگسار شده و ... : عبدالقادر بلوچ

درهزار و سیصد و پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

ای   شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو
اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هر حنجره ی   خفته، چاهی است ز ناگفته
زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو
حلاج   بشد بر دار، تا خلق کند بیدار
آواز کـُنـَش بسیار، شوریدن ِ ایمان شو
ای داده به دل ، هستی، از وهــم چو بگسستی
سرمست تر از مستی، ازتوبــه پشیمان شو
تا کی به دروغی چند، باشند کسان پابند
وارونه کن این ترفــَند، شفافی ِ باران شو
سُکـّان سخن در دست، ساکن نتوان بنشست
تا فرصت هستی هست، فرمانده ی سُکـّان شو
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار
با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش ،   شوریده چنان آرش  
تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد
بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها سی سال گذشت اینک
تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی ، از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی

روز_ مرگ_ عشق و شادي ، زنده باد.../ روز_ زندان ، روز_ شلاق ، روز_ قتل
ظلم _ پاسداران جوان هم ، زنده باد
صيغه و خانه ی عفت ، شد به پا/ اين دگر بر خلق_ نسوان ، زنده باد
از حجاب و چادر و سينه زني
وآن قمه بر فرق_ نادان ، زنده باد ... : شیرین


 باز ، تو باز آمدی ، ظلمتِ آن خاک وُ خشت
باز، نمی خواهمت ، بهمن ِ خونین سرشت
با نفسِ سردِ تو ، شاخه ی شادم شکست
غم ، به سرا پرده ام ، خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم ، حرفِ تو از برف بود
با دلِ گلرنگِ من ، گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای! ، سنگِ هر آیینه ای
زندگی ، از دستِ تو ، اینهمه ، فریادگر
باز ، نمی خواهمت ، بهمن ِبیدادگر : رضا مقصدی

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ، به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو: دنیائی
بر جان و روح_ ما تو: تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد

دکتر منوچهر سعادت نوری