۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

یادی از سرزمین : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه‏



همه جا رقص است و شادی ، بجز در سرزمین ایران!
http://www.youtube.com/watch?v=vYf2ZX2kltU

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
بال هامان سوخته ست ، لب ها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،
و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها ... : مهدی اخوان ثالث

در سرزمین من
بعد از طلوع خون، خبر از آفتاب نیست
مهتاب سرخی از افق مشرق٬ بر چهره های سوخته می تابد
وز آفتاب گمشده تقلید می کند
اما هنوز، در پس آن قله ی سپید٬ خورشید در شمایل سیمرغ زنده است
یک روز، ناگهان می بینمش که سایه فکندست بر سرم
من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم
گویی به ابتدای جهان باز گشته‌ام
وین آفتاب تازه در آفاق باختر
تنها تصوری است ز خورشید خاورم
آه ای دیار دور ٬ ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب توست در آفاق باورم
ای خاک یادگار ٬ ای لوح جاودانه ی ایام
ای پاک ، ای زلال تر از آب و آینه
من، نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام
تا چشم برتو دارم، در خویش ننگرم
فانوس یاد توست که در خواب های من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده‌ی زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب
ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم : نادر نادرپور

بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند : فروغ فرخزاد

رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است : سهراب سپهری

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها ...: فروغ فرخزاد

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه_ میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو : دنیائی
بر جان و روح_ ما ، تو : تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد : دکتر منوچهر سعا دت نوری

نه، اینجا زلالی علاج عطش نیست
مرا بود باید بدان سرزمینی
که هر بامدادان چو برخیزم از جای
یکی جرعه از کاشی باژگون بلند آسمانش
که خورشید بریان به ژرفای آبی ش باشد شناور بنوشم
و تن‌پوش صبحانه‌ام را سراپای
از ابریشم زرد و نارنجی آفتابش ردائی بپوشم
و هر شامگاهان ، چو در دشت باز شبانش بخوابم
یکی رود الماس ریز و درشت ستاره
ببارد همی تا سحرگاه بر گونه ‌هایم
و نجوای نرم نسیم پگاه اش
کند مست و سرشار از عطر سنگین کاکوتی و پونه ‌هایم : نعمت آزرم
هرجا که نظر کنم ، ترا یابد

خواهم که دو باره نزد من آیی
خورشید رخ ات به روی من تابد

خواهم بروم درون _ آن  کو چه
کز هر قد م _ ‌تو خا طر ه دارد

یا سر به کشم به بام آن خا نه
کز عشق _ من و تو پنجره دارد

خواهم بروم کنار _ آن بید ی
آنجا که به زیر _ سایه اش خفتیم

بو سه بزنم به ر یشه  و سا قه
جایی که ز عشق ، ما سخن گفتیم

خواهم بروم به روی آ ن شن ‌ها
در ساحل و در کرا نه ی د ر یا

آنجا که به عشق ، شستشو دادیم
هر پا ره ی جان و پیکر خود را

خواهم بروم میان _ آن شهری
جا یی که لهیب _ عا طفه بر پا ست

آنجا که من و تو دل به هم دادیم
هرکنج و گذر، نشان ز عشق ماست

خواهم بروم به سر ز مین _ نور
خورشید رخ ات به روی من تابد

دانی که کنون ، دلم چه می خواهد
هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

دکتر منوچهر سعادت نوری