ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

چادر : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود
کس چو زن اندر سیاهی قرن ها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود
در عدالتخانه ی انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود
دادخواهی های زن می‌ماند عمری بی‌جواب
آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود
بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود
از برای زن به میدان فراخ زندگی
سرنوشت و قسمتی جز تنگ ‌میدانی نبود...
چشم و دل را پرده می بایست اما از عفاف
چادر پوسیده ، بنیاد مسلمانی نبود... : پروین اعتصامی

اگر زن را بیاموزند ناموس ، زند بی‌پرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بی‌پرده باشد، همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند، به تهذیب خصال خود بكوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت، رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد، به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند، ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»، اگر آید به پیش تو « دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بینی، تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است، خیال بد در او كردن خیال است
برو ای مرد فكر زندگی كن، نِه ای خر، ترك این خربندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات، بجنب از جا، فی التأخیر آفات
گرفتم من كه این دنیا بهشت است، بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست، جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟، كه توی بقچه و چادر نمازی؟...
كجا فرمود پیغمبر به قرآن، كه باید زن شود غول بیابان...
پیمبر آنچه فرمودست آن كن، نه زینت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود یقین است، كه ضد نص قرآن مبین است...
تو هم دستی بزن این پرده بردار، كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور می‌كن، در و دیوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سینه ی باز، كه هم عصمت درو جمعست هم ناز : ایرج میرزا

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبار آلود
نگهم پیشتر ز من می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود
شهر جوشان درون کوره ی ظهر
کوچه می سوخت در تب خورشید
پای من روی سنگفرش خموش
پیش میرفت و سخت می لرزید
خانه ها رنگ دیگری بودند
گرد آلوده تیره و دلگیر
چهره ها در میان چادر ها
همچو ارواح پای در زنجیر... : فروغ فرخزاد


آن زلزله‌ای که خانه را لرزاند
یک‌شب، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پُر از خون کرد
او بود که شیشه‌های رنگین را
از پنجره‌های دل، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گل‌ها را
در پشت غبار کینه، پنهان ساخت
گهواره‌ی مرگ را بجنبانید
چون گور، به خوردن کسان پرداخت...
تندیس هنروران پیشین را
بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه،‌ ترانه‌های فتحش را
با شیون شوم باد،‌ موزون کرد...
آن، زلزله‌ای که خانه را لرزاند
گفتن نتوان که با دلم چون کرد : نادر نادرپور

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ، ای زن
غرور دختران را نیز در تو ، دوست دارم من
تو را با گریه هایت بی بهانه ، دوست می دارم
که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن
من ، آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
قراری با سحر دارم ، در آن پیشانی روشن ... : حسین منزوی

بعد از تو ، ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم
زنده باد ، مرده باد
و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ، ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق ، قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان ، در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق ، قضاوت کردیم
بعد از تو ، ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید... : فروغ فرخزاد


چادر نماز گل گلی ، پشت بومای کاگلی ، اون حوض و اون فواره ها
اون باغ و اون پروانه ها ، سر کوچه تابستونا
این پا و اون پا کردنا ، با بچه ها گپ زدنا
به انتظار ایستادنا ، تا تو بیایو رد بشی ، بلای جون من بشی
یادت میاد تو پنج دری ، گفتم که خاطرخوات شدم
تو هشتی دم خونتون ، گفتم هواخواهت شدم
چه عالم قشنگی داشت ، شب و روزاش چه رنگی داشت
پاهام ز رفتن وا میموند ، وقتی لبات منو میخوند
دلم تو سینه می تپید ، وقتی چشام تو رو می دید
چادر نماز گل گلی ، پشت بومای کاگلی
اون حوض و  اون فواره ها ، اون باغ و اون پروانه ها... : آهنگساز حسن شماعی زاده  ترانه سرا پورنگ


آتش بزن این بته که غم در شود از سر
سور است مهیا و سرور  است  میسر
زردی تو را گیرد و سرخی  دهدت  باز
ای دخت عجم رسم کهن بوم  برآور
آن قدر برقصید  و   بگردید   و   درآیید
تا چهره   از این  شعله نمایید  منور
قاشق بزن و  چادر گلدار به سر کن
تا سال دگر چهره نگیرید ز  همسر
لبخند بهار است ، از آن پنجره  پیداست
یک گام دگر مانده که نوروز  زند  سر
از رسم عجم شادی و لبخند بیاموز
چون دور جهان یکسره رنج است سراسر
بین ما چه نمودیم و نیاکان چه نمودند
آن  پایو رانند ، به  تاریخ  شناور : داریوش لعل ریاحی

برو از شوهرت اجازه بگیر ، روی بر کوچه، پشت بر درکن
به ره، آن پیکرِ مؤنث را ، مخفی از منظرِ مذکّر کن...
گـَردِ فلفل بریز بر لب هات ، ز لبِ غنچه ، حذفِ شکّر کن...
ره ز مسجد به سوی استخر آر ، دست و پا را به آبِ کُر، تر کن
خواهرم، با لباس، شیرجه برو ، تنِ_ ناپاک ، را شناور کن
خوب با چادرت ، به وقت شنا ، آبِ استخر را مُعطر کن...
مدل_ بانوانِ عالم شو ، کشورِ_ عقل را مسخّر کن : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

هستی مادرم در تاریخ_ دامن اش ثبت شده ست
مینی، ماکسی، کلوش، پلیسه، و چاک دار
روزی که من به دنیا آمدم
هستی اش زیر چادری مخفی بود: سیاهی به گِردِ روحم
مادر بزرگم کچل نبود، اما روی روسریش مقنعه ای داشت
و روی مقنعه، چادری و روبنده ای ... : لیلا فرجامی


ترا با شحنه و عسگر نه بینم
به زندان اوین ، در بر نه بینم

ترا خواهم درون جامه ای شیک
شکنج چادرت برسر ، نه بینم

برای دوری از " نیما " و " آوه "
ترا غمگین و بس مضطر ، نه بینم

ترا خواهم که رقصان و خروشان
گرفتارت به درد_ سر ، نه بینم  

ترا خواهم رها ، همراه_ "خندان"
ترا با شحنه و عسگر نه بینم

دکتر منوچهر سعادت نوری