۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

دروغ : از دیدگاه برخی سرایندگان این زمانه


وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود
به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله
به هم می رسیم و آنگاه خورشید
بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد... : فروغ فرخزاد

آیا شود که روزی از آن روزهای گرم
از آفتاب ، پاره سنگی جدا شود
وان سنگ ، چون جزیره ی آتش گرفته ای
سوی دیار دوزخی ما رها شود
ما را بدل به توده ی خاکستری کند
خاکستری که خفته در او ، برق انتقام
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این کدام
ما مرده ایم ،مرده ی در خون تپیده ایم
ما کودکان زود به پیری رسیده ایم
ما سایه های کهنه و پوسیده ی شبیم
ما صبح کاذبیم دروغین سپیده ایم
ناپختگان کوره ی آشوب و آتشیم
قربانیان حادثه های ندیده ایم
بس شب درین خیال ، رسانده ایم به روز
بس روز ازین ملال ، بدل کرده ام به شام... : نادر نادرپور

اینجا ، نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره ، نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری...
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال ، نه آسانست
شهر من و تو ، طفلک شیرینم
دیریست ، کاشیانه ی شیطانست... : فروغ فرخزاد

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟ مهدی اخوان ثالث

ای ستاره ها ، سلام_ ما بهانه است
عشقمان ، دروغ_ جاودانه است
در زمین ، زبان_ حق بریده اند
حق ، زبان_ تازیانه است
وانکه با تو صادقانه ، درد دل کند
های های_ گریه ی شبانه است... : فریدون مشیری

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
بال هامان سوخته ست ، لب ها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی
و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها...
همه خبرها دروغ بود و همه آیات
که از پیامبران بی شمار شنیده بودم... : مهدی اخوان ثالث

افسوس می خورم ، وقتی که خواهرم
در این دروغزار پر از کرکس
فکر پرنده ای ست
فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است ... : حمید مصدق

در بامداد رجعت تاتار ، دیوارهای پست نشابور
تسلیم نیزه های بلند است...
ای تاک های_ مستی_ خیام
بر دار بست کهنه ی پاییز
من با زبان مرده ی نسلی که هر کتیبه اش
زیر هزار خروار خاکستر_ دروغ مدفون شده ست
با که بگویم
طفلان ما به لهجه ی تاتاری
تاریخ پر شکوه نیاکان را  می آموزند ؟
اهل کدام ساحل خشکی
ای قاصد محبت باران : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

تو بارونی ، من بارونی
پس کجا رفت ، مهربونی
من بی پناه ، تو بی پناه
کافیه امشب ، نور ماه
من بی وفا ، تو بی وفا
چی کار کنه ، با ما خدا
من بی فروغ ، تو بی فروغ
بازم به هم ، بگیم دروغ ؟... : مریم حیدرزاده

خبر کوتاه بود ، اعدامشان کردند
خروش دخترک برخاست ، لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد ، گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد ، اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم ، دخترم ، آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون انسان ها
خدایی می کند آنجا... :  هوشنگ ابتهاج 

چرا دنیای ما ، پر از دروغ شد
مگر بد بود ، عشق و دوستی
چرا مهر_ زمانه ، بی فروغ شد: دکتر منوچهر سعادت نوری

افسوس که کودکانه تا زنده شدیم
وز دمدمۀ دروغ ، آکنده شدیم
رفتیم که رسم بندگی برفکنیم
بنگر که به بندِ بندگان ، بنده شدیم: دکتر باقر پرهام

نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است

چرا پیری ، رسیده ست زود هنگا م
که حسرت ها ، به  د و‌ران_ جوانی است

چرا رقص و شعف درخانه ای نیست
به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است

چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم
دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است

دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر
چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است

عجب عصر_ جدید ، رعبی فکنده ست
چه وحشتنا ک عصری ، ناگهانی است...

دکتر منوچهر سعادت نوری