۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه

برخی سروده های مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار


 ١ - گل غنچه ی پند ا ر
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جا ن و د ل_ ا ‌شعا ر
یک جا بسا ستا یش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست
با عشق ، گفته ‌ا یم سخن از یا ر/ وز یا د_آن د یا ر کهن ، بسیا ر
کا نجا گذارخاک نیا کا ن ست/ وانجا مزار کورش وا شکا ن ست
با د فتر‌ حکا یت_ از ادوار/ از لوحه ها  و نقش_ در و د یو ا ر
شهنامه ای زپیر_خراسان ست/ یادی ز مجد_دوره ی ساسان ست
هرپا ره بیت حا فظ خوش گفتار/ پیغام عاشق است به یک د لد ا ر
سعد ی که رهنمون_ شبستان ست/ وقتی به بوستا ن وگلستا ن ست
د ا رد  سراغ_ دلبر_گلرخسا ر/ در آ سما ن_ خا طره ی د ید ار
یعنی سخن همیشه زجا نا ن ست/ یا کزهوا ی عشق به ا يران ست
ره  برکلا م_ عشق ، شد ه هموار/ در لا بلا ی غنچه گل_ پند ا ر 
٢ - چلیپا
آن‌ مسیحا آمد از مریم و زنده سا خت جان
مریم ما از مسیحا آمد و جانبخش ماست
زد چپاول بر دل‌ ما آن چلیپا گیسوان
جان ما باشد فدایش تا چلیپایش بپاست
٣ - ششم اوت دوهزار و هفت
هفت سا لی گذ شت از دوهزار/ ششم اوت_ آن ، نرفت از یا د
بعد_ یک روزگا ر_ تیره و تا ر/ رخ نمود  او و روشنا ئی داد
بوسه شد هد یه بهر آن د ید ا ر/ تا که چشما ن_ ما بر او ا فتا د
راه_ ما را گرفت تا بکنا ر/ بوسه ، بر روی هر د و گونه نها د
جان ودل تازه شد به نزدنگا ر/درفضا ئی زعشق و رقصی شا د
خا لصا نه ، ‌کنون ‌کنیم ا قرا ر/ عشق_ او داد ، کا ر_ما بر با د
٤ - رازطبیعت
بر روی دشت ودامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبارچه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_نهفته نیست که عریا ن ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
٥ - ستاره
In the lonely world of my thoughts, I created a star/ Out of my tears, I made a flash of light as a spark/ Which I gave it to that star & marked it with a number/ A number that people can easily remember: Manouchehr Saadat Noury
Here is the Persian version of the above poem composed originally by Vida Farhoudi
درخلوت خیال سرشتم ستاره ای/ برچشمکش زاشک فشاندم شراره ای/ تا خلق، بی ملال به یادش بیاورند/ او را به گاه ِ خلق نهادم شماره ای : ویدا فرهودی
٦ - درباره ی عشق
نظا مى مخزن گوینده اسرار/ زعشق دارد سخن‌ها بس گهربار
که عشق آن پیشه ی صاحبدلان است/ و ازعشق ایستاده این جهان است
٧ - عا قبت دنبا له روها
ای عزیز خان که شدی ساکن آن شهر فرنگ‌/ شده از بهر_ ‌تو درسینه ، دل مردم تنگ
چند باشی ‌تو بد نبال_ عزیز خا‌تون ها/ سرخا‌تون و بسی خان همه خورده‌است به سنگ
١٠ - رباعی: انسان در این زمان 
بغض_ زمین چو اشک ، ببارد ز آسمان / نامردی و ریا ، شده  سرمشق و آرمان
اندوه، مانده بر دل_ انبوه_ مردمان/ انسان، به سوگ عشق نشسته درین زمان
١١ - باد پر خروش
نفرین برآن صد ا و برآن با نگ و آن نهیب
وا ن با د_ پر خروش ، که بس همهمه نمود
دادی مرا به خوا ب ، ز آغو ش_ خود نصیب
نفرین به باد باد ، که آن خواب  را ربود
١٢ - حالت تازه
دیگر مرا هوای غزل نیست/ میلی‌ برای شعر و مثل نیست
شوقی ز بهر ربط جمل نیست/ عشقی‌ به کار کشف علل نیست
١٣- ا تحا د
رقصان نمی شوی که نما یی شعف بپا / عشوه نمی دهی که سرا پا یی از حیا
لب بر نمیزنی ، که  گشا یی تبسمی / راهی‌ نمی بری  به سرا یی ، که آ شنا
شا د ا ن نمیروی ، که ربایی دلی زجمع/ لشگرنمیکشی ، که رهایی ازین بلا
فرصت نمیکنی‌ که بیا ئی کنا ر یا ر/ خوا نی سروده ای که جدایی‌ ست برفنا
یعنی‌ که ا ینک آ مده  دوران ا تحا د/ با ید که نور مهر د و با ره بخا نه د ا د
راهی‌ بسوی معبرا یثا ر ، بر گشاد/ با یکد گر ، به بسترعشاق سر نها د
١٥ - چای را بر نوش
Have some tea and cake with your own true friends and dear pals/Imagine then you are in India where you can watch an elephant, the largest of all animals/If your glass of Shiraz wine is empty & you need a shot/ Do not feel embarrassed about reaching for the teapot: Manouchehr Saadat Noury
Here is the Persian version of the above poem originally composed by late Iranian poet Kazem Pezeshki Shirazi
چای و شیرینی‌ بخور با دوستا ن/ یاد کن از فیل در هندوستان/ چون شراب خلر شیراز نیست/ چای را بر نوش  ای  آرام جان : کا ظم پزشکی‌ شیرازی
١٦ - پذ یرفتنی
The head of sheep is large and its price is high/ The hooves of sheep are so hard that I cannot buy/ I am only the follower of love and care/ From the bowl of head and hooves, I will not share: Manouchehr Saadat Noury
Here is the Persian version of the above poem composed originally by Mowlana Rumi
من سر نخورم که سر گران‌ست/ پاچه نخورم که استخوان‌ست
من عشق خورم که خوشگوارست/ ذوق دهنست و نشو جان‌ست : مولوی
١٧ - بزم عاشقا ن
آنشب هوا‌ی بزم، چه عا لی بود/ ما را در آن میانه، چه حالی بود
اما ازآ نچه  ماند ، برای جمع/ یاد تو بودو جای تو  خا لی بود
ای مه نیا مد ی و دل  آ زردی/ آ نشب بسی هوای تو در سر بود
شا ید که ره به کوی دگربردی/ آ نجا که محفلی خوش و برتربود 
باشد که شمع بزم ، برافروزیم / آتش ، به جا ن پیکر غم ریزیم
چشما ن عاشقا نه به هم دوزیم/ گل غنچه های لب به هم آمیزیم
پيما نه ي و صا ل،  بياشا ميم/ آغوش_ هم ، چه تنگ‌  بیفشاریم
دراوج لذتيم و چه آرا ميم/ وقتي كه نام هم به زبان آريم
١٨ - زنجیره ی چرا
من چرا آن قامت رعنای ز یبا دوست دارم/ یا چرا آن گلرخ_ گیسوطلا را دوست دارم
یا که آن چشما ن_آبی و فریبا دوست دارم/ من چرا آن دلبر_ ظا لم بلا را دوست دارم
١٩ - پرسشی از خویشتن
پرسشی از خویشتن دارم نمی دانم چه می‌‌خواهم
لیک می‌‌دانم که مجنون عاشقی سر گشته راهم
آتش عشق مرا بر خوان ز برق هر نگاهم
تار هر شریان من بر عشق من باشد گواهم
٢٠ - معجزه
ازخشم_ ناگهان_ ‌تو عمریست خسته ایم/ وز طبع_ بد گمان ‌تو بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده‌است کار_ ما و تو/ در انتظار_معجزه ، حیران نشسته ایم
٢١ - هشیا ر
آ یا شود کنا ر_ ‌تو بنشینم/ د ل را به  راه_عشق_ تو بسپارم
ای آ نکه  بوده ای همه آ ئینم/ جان را در اختیا ر_ تو بگذارم
وقتی نگا ه_  پا ک_ ‌ترا بینم/ د ا نم یقین هنوز ، که هشیا رم
همپای ‌تو به صحنه ی رقص آیم/ دست_ ‌ترا ، دوباره بیفشارم
گونه به روی گونه ی ‌تو سا یم/ نا م_ قشنگ ‌تو به زبا ن آرم
وقتی نگا ه_  پا ک_ ‌ترا بینم/ د ا نم یقین هنوز ، که هشیا رم
لب بوسه ای زگلرخ ‌تو چینم/ آ ن بوسه ای که از ‌تو طلبکا رم
با شی قرار_عمر و دل و د ینم/تا سر به روی شانه ی ‌تو دارم
وقتی نگا ه_ پا ک_ ‌ترا بینم / د ا نم یقین هنوز ، که هشیا رم

٢٣ - حا ل ، دا نیم
یا وه ها ، بس سر_ زبا ن انداخت/ آنکه یکچند بود ، ما  را دوست
بی محا با ، حریم_ ما را تاخت/ حا ل ، دا نیم دشمن ما اوست

٣٢ - اعدام می کنند
شهری ست بی نشانه ز آثار عدل و داد/ کآنجا ، علیه مرد و زن اقدام می کنند
آن را که از رژیم نماید یک انتقاد/ زنجیرها ش ، بسته  و اعدام  می کنند
نفرین بر آن قبیله ی ظلم و فساد و مکر/ کار یزید و شمر به احکام می کنند!
چهارشنبه  ۲۲ ارديبهشت ۱٣٨۹

٤٤ - سلاخ
ساطور نموده تیز و مسموم/ از ریزش خون نبوده خسته
آزاد کسان ، بسا که معدوم/ سلاخ ، به مسند ش نشسته
چهارشنبه  ۲۶ آبان ۱٣٨۹

٥٢ - ماجراهای هارون الرشید
ای دوست، حکایت از خلیفه / ثبت است به دفتر_ لطیفه
هارون که نداشت بند لیفه / می بست به خود دو صد قطیفه
بود سوگلی_ حرمسرا یش / معروف به خا نم_ زبیده
زیبا صنمی ز شهر تبریز/ از بهر خلیفه ، نور_ دیده
آن چرخش رقص_ ترکی او/ دیوانه نموده بود هارون
آن کبکبه  و بساط_ دولت / انگار در اختیار_ مجنون!
بهلول برای آن خلیفه / می گفت هزار و یک لطیفه !!!

٥٥ - جامعه ی پابرهنه
فریادهای خشم ، ز اعماق سینه شد
تا سرزمین عشق ، گرفتار_ کینه شد
برج عدو شکست و ز سر واژگونه شد
پیروزمند ، جامعه ی پابرهنه شد

٨٣ - لندن و کعبه ی آمال
آنکه لندن ، کعبه ی آمال داشت
بند گی را ، مرکز_افعال داشت
خدمتش بر هموطن ، اشکال داشت
صفرها ، در نامه ی اعمال داشت

٨٨ - ما نمی دانیم ، دنیا دست کیست؟
به مناسبت ۱۱ سپتامبر برابر با ۲۰ شهریور
بیست با  شهریور  بشد نا سازگار
از زما ن ها پیش ، تا این روزگار
حمله ها آمد به ایران ، ازشمال و ازجنوب
گشت ایران بس زبون ، در یک غروب
ثبت آن دانی  ، که  در تاریخ چیست؟
روزی* از شهریور ، اندر سال_ بیست 
با فضایی ازترور ، بعد_ گذشت_ سال ها
حال ، نوع_ دیگری باید که زیست
وز همان تاریخ و آن سپتامبر_ سال_ سیاه
ما نمی دانیم ، دنیا دست کیست؟
*  اشاره به حمله ی روس و انگلیس به ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ است

٩١ - در پرده ی پندار
پرده ی پندار من ، نقش ونگار ماه_توست
تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم" 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط
در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن ، همان به ، که خداداده شود
وین همه حسن_  تو را من ز خدا  می بینم
"کس ندیده‌ ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم"
شاهد از خواجه ی شیراز ، ز حا فظ   آمد
آن که او را ، همه دم ،  راهگشا می بینم
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط
در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم

١٠٤ - بر روی خاک شعر
بر روی خاک شعر ، که خاک بلاغت است
آن دم قدم بنه ، که سخن از حقیقت است
هر جاودانه شعر ، بیان از صداقت است
پس صادقانه گوی ، که آنرا طریقت است

١٢٨ -  رباعی چارشنبه سوری
بیا ، تا بر بهار و تازه گشتن ، دیدگان دوزیم
بیا ، " بته " ز صحرا ، آوریم و" آتش " افروزیم
بسوزانیم غم ها را ، درون شعله ای گلفام
که با "چارشنبه سوری" راهی_ نوروز_ پیروزیم


٢١٧ - همیشه گل افشان
نازنینا ، تو ، ای فرشته ی من
روح و ایمان و چون مَه تابان
تو ، که جانانه در نظر باشی
چون بهاران، همیشه گل افشان

۲۲۵ - برقی زد و بهمن شد
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
آنجا ، که بود ، مهد_ گل و بلبل
دژکام و دامگه_ زاغ و زغن شد
 آرامش و تبسم و شادی ، رفت
دل ها ، اسیر_ حزن و محن شد
نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی آب و رنگ ، دشت و دمن شد
شعر و شعار و هنر واژگونه گشت
شوقی  نماند که  طرف_ چمن شد
بوی سمن ، ز گلزار و باغ رفت  
بس کوچ ها ، ز خاکزار وطن شد
آزاده مردمان ، چه بسا ، نابود
آن پرچم دیار_ کهن، به کفن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد

٢٢٦ - عصیان
ملتی ، شد دوباره هم پیمان/ بهر_ سرکوب_ دشمن_ ایران
خسته ، از ظلم_ فتنه گران/ حربه ی او , تمرد و عصیان

٢۵٣ - بانگ خروسان بامداد
این جا ، سکوت سرد_ زمستان است/ ظلم است و مکر و فتنه و بس بیداد
این جا ، مزار_ خفته خموشان است/ ناید به گوش بانگ_ خروسان_ بامداد
 
دکتر منوچهر سعادت نوری