۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

ما نشستیم لب حوض




ما نشستیم  لب حوض*
ماهی ، رَدَّ شد ، بی جفت !

جفت_ ماهی ، نابود !
گل_ رویا ، پژمرد !

ما  و  یک دریا ، بغض
روشنی ، ناگه خفت

مهر ، شد بی پژواک
آب ها ، بس ناپاک !

غنچه ، افتاد به خاک
آدمی ، شد خاشاک !

با بسا دریا ، بغض
ما کجا ؟ و لب حوض ؟

دکتر منوچهرسعا دت نوری

* اشاره است به این سروده ی روانشاد سهراب سپهری
می نشینم لب حوض
گردش_ ماهی ها
روشنی ، من ، گل ، آب
پاکی_ خوشه ی زیست

***
Poem: Beside a Pond

We sat beside a pond/ And on the surface of water/ We saw a fish was moving around, without its mate and bound/ A search was made/ But the mate was not found... More
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/poem-beside-a-pond-64373
مجموعه ی گل غنچه های پندار

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

کا ش

 
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شا د بود
یا که انسان ، همچنان آزاد بود

یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ،کا نون عدل و د اد بود

کا ش می‌ شد، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید

یا د رآغوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید

کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند

با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند

کا ش می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر

با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن امانت ما ند ه د وش روزگا ر

کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ د یا ر
ا یمن و آ سود ه ا ز بیدا د بود

وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شا د بود
دکتر منوچهر سعادت نوری

 

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

خلیج پیوسته فارس




ا ی خلیج  آ بی و پیو سته  فا رس
همرهت نام خوش و برجسته فارس

ا ی خلیج  نیلی  و  نا می فا رس
ا ی نشسته  در کنا ر قوم پا رس

جا ی تو وا لا ترین حد  و مکا ن
در د ل  و در جا ن ما ایرا نیا ن

رونق ا حوا ل د نیا  بود ه ا ی
هرمزت  تنگه  گلوگا ه  جها ن

وصله ی ا صلی  مرز و بوم ما
غبطه ا ی  بر دشمنا ن شوم ما

ا ی خلیج نیلی  و نا می فا رس
چون زمرد می درخشد بر تو نام

تا که ایران هست و دنیا بر د وا م
نا م تو  پا یند ه هست و مستد ا م


د کتر منوچهر سعادت نوری




۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

زمزمه ی عشق

جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو

ای شده ا بریشمین گل دربسیط د شت عشق
درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو

هر زما ن بينم سیه چشما ن تو، د ر بين جمع
د ر پرند  آ رزو جویم  نگاه از سوی تو

ای به  سو د ا ی رخ زيبا ی تو ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه بر حریر روی تو

بس نمود م ز مز مه  با نا م  والا ی ات زعشق
گشته ام رود ترا نه  در ره جا دوی تو

اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد
روح و جان تاشب بجوید گلشن شب بوی تو

من پریشا ن  خا طر و آ شفته حا لم  ا ین چنین
تا که د ل بستم به  تا ر پرنیا ن موی تو

صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک
مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو

صد پیا م سبز شا دی ، بر کشد ، ترکیب رنگ
کفش و کیف آ بی و پير ا هن لیمو ی تو

د رمیا ن خوبرویا ن برترين  گوهر ز توست
نا فرید ا یزد به گیتی گوهری ا لگو ی تو

حسن کرد ا ر و جما ل تو، پذ یرا شد به خلق
گشته نا پید ا به عا لم ، منکر بد خوی تو

بس ستا یش ها غزل ها ، بهرتو با ید سرود
تا شود شرمند ه یکد م ، د شمن  پرگوی تو

جا ده ی ا بریشم ، من قا مت رعنای توست
روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو

نا فرید ا یزد به گیتی گوهری ا لگو ی تو
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو

دکتر منوچهرسعا دت نوری

سیا ه چا ل

هرگزندیده رسم دگرگون را
جان رابرای خصم فداکرد ‌یم

خورده فریب_آیت افسون را
خلقی ز راه_راست جداکرد ‌یم

نشنیده پند و حکمت گردون را
بس آرزو که باد_هواکرد ‌یم

آن باغ_ پرشقایق ومیمون را
خشک وکویرو کام بلاکرد ‌یم

صبح_ پگا ه ودولت قا نون را
نا آزموده تا که رها کرد ‌یم

شام_ سیاه چال وشبیخون را
برسرزمین خویش رواکرد ‌یم

آن باغ_ پرشقایق ومیمون را
خشک وکویرو کام بلاکرد ‌یم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

بها نه

چرا هر لحظه دار ی ، یک  بها نه
تو که بشکسته ا ی  صد با ر  پیما ن

و شا ید آ ن  بها نه  ،  شد  نشا نه
که  بر ا ین عشق  نبا ید برد ، ا یما ن

دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها 

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

حیرت

دیدی که او چگو‌نه زما ' بی خبربرید
آنکه به گوش_ما ' سخن_عشق می دمید

ما گلشنی زعشق' گشودیم سوی او
گویی که هیچ غنچه گلی را از آن نچید

درحیرتیم ازاو ' و سکوت_مداوم اش
آ یا صد ای نا له ی ما را ' دمی شنید

وان قطره‌های اشک که ازگو‌نه ‌هاچکید
یاحالت_خراب وپریشان_ما' به دید

گو‌ینداگرکه کوه ' به کوهی نمی رسد
اما ' زآدم ست که آدم توان رسید

دانیم که روزگار بگردد به کام_ما
رنگ_شفق زبرهه ی خوش می دهد نوید

دکتر منوچهر سعادت نوری


۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

دیدارآشـنا

امشب ز کوی عشق دهیـم آواز
ا بیا ت خوا جه حا فظ دا نا را

وانگه که شرطه با د برآید با ز
دید ا ر آ شـنا ست یقین مارا

ای آمده ، ز شهر گل ا بر یشم
دل نزد ما ست ، کشور شیدا را

جانانه ای به عطر گل ا بر یشم
در ما هوای تست ، سرا پا را

دلبند_ روی_ خوب_ توییم و آن
چشم_ سیا ه و قا مت_ رعنا را

سوی تو بوسه ایم ، چو گلباران
بر آن، لب و یکا یک اعضا را

گو آ سما ن متا ب ، شبا نه ماه
برق نگاه تست ، که دنیا را

گر توده ابر ‌تیره رسد نا گاه
تابان کنی تو راه به فردا را

وانگه که شرطه با د برآید با ز
دید ا ر آ شـنا ست یقین مارا

امشب ز کو ی عشق ، دهیـم آواز
در ما هوای تست ، سرا پا را

دکتر منوچهر سعادت نوری 

نام تازه : مجنون_ عاشق

د ر یک شرو ع_  نم نم _ با را نی
د ر یک شب_ نخست_ زمستا نی

بودی ‌تو ، آن الهه ی افسون ‌ها
گویی ، چنان که جانی وجانانی

گرم سخن زقصه ی خوب عشق
خواب از ميان  پرید ، به آسانی

گشتم اسیر_ وسوسه های دل
زان نکته‌ها ، که افتد و‌ تو دانی

فرزانه عاشقی ز تو زایش یافت
یلدا شبی ، همایش_ طو لا نی

وقت_ سحرگهان ، به کنار_ تو
بودم ، به نام_  تازه و ایما نی

نامی که یاد_ ویژه ، نشان دارد
ازیک وقو ع و حالت_ روحا نی

نامی که چون  طلیعه ی یلدا شد
مفهوم_  یک ‌تولد_  نورا نی

نامی که ثبت د فتر عشاق است
یعنی که شرح عشق و پریشانی

‌گوشم به سوی شهد_ کلا م ‌تو
تا نام_  تازه_  را ، به زبان رانی

"مجنون عاشق" ، آنکه نهادی نام
زان شب ، هویتی شده بنیانی

ازیک وقو ع و حالت_ روحا نی
د ر یک شرو ع_ نم نم_ با را نی 


دکتر منوچهر سعا دت نوری


چلیپا



آن‌ مسیحا ، آمد از مریم و زنده سا خت جان
مریم ما ، از مسیحا آمد و جانبخش ماست

زد چپاول بر دل‌ ما ، آن چلیپا گیسوان
جان ما باشد فدایش ، تا چلیپایش بپاست

دکتر منوچهر سعادت نوری