۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

تمنا


شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی
و من ، مبهوت و حیران تو بودم

تن ات گرم و پر از آتش
هوس انگیز و شادی بخش
تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم

در آن شب
سینه ات پنهان ، درون بند گوهرها
در آن سینه
دل ات ، سرگرم رویاها و باورها:

"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش
بزن بوسه سرا پایم
میان بازوان لخت و بی تن پوش
بسازم پیکری مدهوش"

نکردی تو بیان
نه راندی بر زبان
اما ، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم

سحر، پدرام و عطر آلود
فضا شنگرف و بوی عود
نه سرما بود و توفانی، همه جان بود و جانانی
و آن شب تا سحر ، هر لحظه قربان تو بودم

دکتر منوچهر سعادت نوری