۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

نیست و هست


بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست
رقصی ز گل بر اوج_ غزل نیست

فصلی، ز روزگار_ سیه هست
وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست

وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست
فرصت ،  برای فکر و عمل نیست

پرسش ز حال_ خلق غریب هست
حرفی‌ ، ز درد اهل محل نیست

کوشش برای فرد_ حبیب هست
گوشی ، بوضع کور و کچل نیست

کرنش ، بجمع_ رذل_ کذا هست
ارجی ، برای فضل_ ملل نیست

چرخش ، به سوی راه_ خطا هست
گردش بباغ و جنگل و تل نیست

طعنی ، برا ی مهر و وفا هست
لعنی از آ ن مکر و حیل  نیست

طعمی ، ز  زهر_ تلخ ریا هست
کا می ، برای شهد_عسل نیست

منعی ، زبهر جشن وصفا هست
یعنی که حق_ بوس و بغل نیست

سهمی ، برای رشوه به جاهست
فهمی، زبهر کشف_ علل نیست

رزمی ، زبهر نا ن  و پنیر هست
عزمی ، برای رفع_ خلل نیست

حرصی ، برای مدرک و تیتر هست
کاری بکار "اصل" و "بد ل" نیست

وعظی ، ز متن قول و مثل هست
لفظی ، ز بهر وصل_ جمل نیست

عقدی ، برای کا ر_ د ول هست
نقدی ، ز بعد_ بحث و جدل نیست

بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست
ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست

شرحی ز نا له ‌ها ی غمین هست
مد حی ، بنا م_ رستم_ یل نیست

رغبت به ر ا ه_ کوه و کتل هست
صحبت  برای  فتح_ قلل نیست

گر زند گی‌ حرا م و گنه هست
چشمی ،  بجز به پیک_ اجل نیست

فصلی ، ز روزگا ر_ سیه هست
بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

مهیا ر



ما ما ند ه ا یم عا شقی آ شفته حا ل تو
سرمست آ ن هوا‌ی  رخ_ بی مثا ل  تو

حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق
هم از جنوب و باختر و ازشما ل  تو

شسته تما م  د فتر و  اورا ق را برآب
بسپرد ه سر به  مکتب نیکو خصا ل تو

ازکف نها د ه د ین و د ل ازبهرکا رعشق
جان و توان ‌گرفته ز کام و صا ل تو

ما ند ه درآ رزوی‌  بهاران و فصل گل
بی طا قتی ز دوری بس ماه و سا ل تو

د لخسته ای زمسجدو از قال و قیل وعظ
د لبسته ای به کوی_ تو و قیل وقال تو

سرگشته ای به  با د یه ی بی گیا ه هجر
مهیا ر_   راه_ گلشن خیل خیا ل تو

برکند ه د ید گا ن ، ره پیشین ز مرز_خواب
ا فکند ه بس نگا ه ، به نقش جما ل تو

پیوسته بی قرار تو د رمحنت_ فرا ق
چشم ا نتظا ربوسه بر آ ن خط  وخا ل تو

مهیا ر_ راه _گلشن_ خیل_ خیا ل تو
ما ما ند ه ا یم ، عا شقی آ شفته حا ل تو

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

تعریف شعر


( شعر حضور جا ودانه ی تا ریخ است )

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست
یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آ ثا ر _ هستی ، نا ظر است

شعر، رود_ جاری_ اندیشه است
راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است

شعر، فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است
چشمه ای از، زایش ست و رویش است

شعر ، یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش _ بحر عشق

واژه ها را میگزیند شعر، شیک
با زبان و گویش_ مردم، شریک
می گریزد ، از سخن های رکیک
می شکوفد، چون گل از گفتار_ نیک

شعر، یک آیینه است پر نور و سو
نقش انسان می نگارد روبرو
از جوانی تا به پیری کو به کو
از سیاهی تا سپیدی های مو

شعر، یک مکتب و یا دانشکده است
اخگری، از قلب یک آتشکده است
قاصد اوهام_ پیر_ میکده است
خصم اصنام است و خصم بتکده است

شعر فریاداست وبانگ است وندا
بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا
بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا

شعر، یعنی آشنا با عدل و داد
دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود
از سر مسند ، ستمگر شد فرود

شعر، یعنی شیون و آه و فغان
از فریب و فتنه های مردمان
از دگر گشت سریع این زمان
از بلایای فجیع _ این جهان

شعر، راه و جاده ای بی انتهاست
سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست
چون رهاوردی ز عرش و از سماست

هیچ حرفی ، همردیف شعر نیست
کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حا ضر" است
بر همه آ ثا ر _ هستی ، نا ظر است


دکتر منوچهر سعادت نوری 


۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

آینده ی نزدیک



نا گها ن  ‌توفا ن  فتد  بر  سر زمین
برکند  ا ز بن  ،  بنا ی  جهل و کین

آ تشی  آ ید  ،  به سو ز د  جا هلین
هم  به  خشکا ند  ،   تبا ر  کا هلین

برد گا ن _ ها د ی  زرق  و  ریا
بس  گر یزا ن  ،  ا ز یسا ر و از یمین

بند گا ن _ وا د ی  صد ق و  و فا
مستقر  ،  بر  مسند _ علم   و  یقین

ا ز تبسم ،  چهره ‌ها  گیرد حیا ت
زند گی  ،  با عشق  و شا د ی‌ ها  قرین

منظر  و رخسا ر زن ،  یا بد نشا ط
هم  مقا م  و  منزلت  ،  بر  ا و  بهین

بس سرود عشق ، بارد زآ سما ن
چونکه عشق است ، برترين آ ئین و د ین

حا فظ_ آ یند ه بين ، خوانده ست عیان
حق  نجسته ست ، دست اهریمن ، نگین

دکتر منوچهر سعادت نوری

تمنا


شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی
و من ، مبهوت و حیران تو بودم

تن ات گرم و پر از آتش
هوس انگیز و شادی بخش
تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم

در آن شب
سینه ات پنهان ، درون بند گوهرها
در آن سینه
دل ات ، سرگرم رویاها و باورها:

"مرا بر گیر و باخود بر، به سوی وادی آغوش
بزن بوسه سرا پایم
میان بازوان لخت و بی تن پوش
بسازم پیکری مدهوش"

نکردی تو بیان
نه راندی بر زبان
اما ، تو با چشمان
سخن گفتی و من مجذوب چشمان تو بودم

سحر، پدرام و عطر آلود
فضا شنگرف و بوی عود
نه سرما بود و توفانی، همه جان بود و جانانی
و آن شب تا سحر ، هر لحظه قربان تو بودم

دکتر منوچهر سعادت نوری


۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

وصا ل



روزی من از كرانه ی دريا ها
پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم

بر روی موج شادی فرداها
سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم

يك روز بامداد من آنجايم
مسحور عشق تست سرا پايم

آنجا در آسمان فرحنازی
خورشيدی از سرور برافروزی

يا صد هزار جلوه به پا سازی
بر من رسوم عشق بياموزی

آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ
دل ها درون سينه ی ما لرزان

لب های تشنه را به هم آميزيم
دستان به دور گردن هم لغزان

پيمانه ی وصال بياشاميم
آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم

در اوج لذتيم و چه آراميم
وقتی كه نام هم به زبان آريم

تا عمر باقی است من آنجايم
مسحور وصل تست سراپايم

دكتر منوچهر سعادت نوری

رازطبیعت


بر روی دشت ودامنه ی کهسار
یک آبشار_عشق به جریان ست


از آفت_ خزان به تن_ اشجار
بس رود و جویبارچه گریان ست


ابراز عشق آب ،  به هر گلزار
راز_نهفته نیست که عریا ن ست


قلب طبیعت است زخون سرشار
تا آب_سرخ_عشق به شریان ست

دکتر منوچهر سعادت نوری

نیایش


لایق عشق تو من باشم و تو می دانی/که فقط فکرتو و عشق تو باشد به سرم
یاد آن دم که نگاه تو و من بر هم دوخت/ جاودانه است و بماند همه جا در نظرم

لب تو معبد من گشت و رخ ات مسجد من/ نه بود غیر تو آئینی و دین دگرم
آب و آتش به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار تو آشفته ترم

رخ زیبای تو در عالم خلقت یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا شده شهد وشکرم
یار دلبند من و غنچه ی گلزار منی/ تو نباشی به برم بلبل بی بال و پرم

آه ازین عشق که برده است قرار دل و جان/ بردباری کنم و چشم به راه سفرم
ضلع عشق تو شده قاعده ی حرکت من/ که بجز کوی تو بر کوی دگر ره نبرم

یکشب آید که ترا تنگ در آغوش کشم
از خدا خواهم من آنشب که نیاید سحرم

دکتر منوچهر سعادت نوری

هویت در مکان است


من نمی گویم چنان یا این چنینم
‌کیستم من زاده ی ايران زمینم

کشور_ افسانه‌ ها ی با ستا نی
خطه ای من برترازايران نبینم

یا د گا ری از تمدن ‌های ‌ا یلا م
مانده ا یمن از گزند چرخ ا یا م

مهد مانی مرز مزدک بوم زرتشت
سرزمین حا فظ و ‌رومی وخیا م

وادی فردوسی توسی ست آن
اوکه با شهنا مه کرد ايران به‌ نا م

یا که سینا آن خرد مند مهین
صا حب قا نون ، شفا ی برترین

یاهمان نقطه که سعدی آفرید
تا گلستان ، بوستان آمد پدید

ما من ا فشین و با بک ، ما زیا ر
مهبط حلا ج ،  مرد ی سربد ار

یا همان منزلگه ستار آزادی طلب
اسعد و صمصام وباقر، یپرم عیسی نسب

یا سرای مرد می برجسته و والا تبار
نام آنها را نیارم چونکه ازحد بیشمار

جابجایش‌ ، سبزوخرم دلگشاست
آسما نش ، پا ک وآبی با صفاست

خطه ای را ، خوشتر از ايران نبینم
‌کیستم من زاده ی ايران زمینم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

خواهم بروم


دانی که کنون ، دلم چه می خواهد
هرجا که نظر کنم ، ترا یابد

خواهم که دو باره نزد من آیی
خورشید رخ ات به روی من تابد

خواهم بروم درون _ آن  کو چه
کز هر قد م _ ‌تو خا طر ه دارد

یا سر به کشم به بام آن خا نه
کز عشق _ من و تو پنجره دارد

خواهم بروم کنار _ آن بید ی
آنجا که به زیر _ سایه اش خفتیم

بو سه بزنم به ر یشه  و سا قه
جایی که ز عشق ، ما سخن گفتیم

خواهم بروم به روی آ ن شن ‌ها
در ساحل و در کرا نه ی د ر یا

آنجا که به عشق ، شستشو دادیم
هر پا ره ی جان و پیکر خود را

خواهم بروم میان _ آن شهری
جا یی که لهیب _ عا طفه بر پا ست

آنجا که من و تو دل به هم دادیم
هرکنج و گذر، نشان ز عشق ماست

خواهم بروم به سر ز مین _ نور
خورشید رخ ات به روی من تابد

دانی که کنون ، دلم چه می خواهد
هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

دکتر منوچهر سعادت نوری

پایان دسامبر ٢٠٠٤ مونترال

ماجرای زندگانی

درسحرگا ه_ ا بتدا ئی_عمر
آ سما ن ، صا ف و پا ک و روشن بود

گل تبا را ن  به  _گرد_ ما  بود ند
جا ی ما ، در میا ن_ گلشن بود

در فرا  ا وج_ قله ها ی_ شبا ب
همد ل  و هم مر ا م_ ا و گشتیم

سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود
غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم

درمیا نسا لگی ، و تنگ غروب
تا   که میهن به چنگ توفا ن شد

وحشت_ قهقرا  شد و سرکوب
کار ما ، کوچ ازآن‌ د یا را ن شد

درسرا شیب_ ا نتها ئی_ عمر
بس شنید یم  شکوه ها ، ا ز د وست

خاطر از دوست نیست آزرده
آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"

درشبا نگا ه_ پیری  و عزلت
آ سما ن ، گرچه روشن و پا ک است

قلب ما ، در کنا ر قطب شما ل
یا د_آ ن زا د گا ه و آ ن خا ک است

دکتر منوچهر سعادت نوری

آخرین سفرعاشقا ن


(‌پاره های سیاه و ضخیم از سعدی است )

عا شقا ن آخرین سفر را ،  خوش
می ‌کنند با فرشتگا ن‌ آغاز

روی_ بال_ فرشتگان‌ ، سازند
سوی_ روشن ستارگان، پرواز

محو در ‌ها له ی_ فنا گردند
نرسد یک خبر ، از ا یشا ن با ز

عا شقان کشتگا‌ ن_ معشوقند
بر نیاید ز کشتگا ن ، آ وا ز

می ‌کنند با فرشتگا ن‌ آغاز
سوی_ روشن ستا رگا ن ، پرواز


دکتر منوچهر سعادت نوری

صبر خدا

ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد
آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد

تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد

آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت
منشور_حقوق_همگان ، کذ ب و کذ ا شد

مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران
آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد

گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسا ر
بس پیر و جوان ، قا فله ای بهر عزا شد

آ شفته د ل ا يرا نی_ مظلوم ، بپرسد
کی ؟ دوره ی پا یا نی این وضع ، ‌روا شد

قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد

دکتر منوچهر سعادت نوری

یکزما ن آید

یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آ تش قهروغضب را ، ا فکند هرجای شهر

کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر

بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر

هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر

یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر

عهد نیک و خرمی را،آورد یکسر پد ید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر

سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر

یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

پرچم سه رنگ ایران

پیام_ سبز ، دارد سرو و شمشاد
که چون فرشی ست ، بر هر خاک آباد

بسی آید به گوش ، آن بانگ و فریاد
که رنگ سبز ، یعنی خرمی ، شاد

سپیدی ، آشتی با مهر بانی ست
سرود آشنایی ، همز بانی ست

هوای_ صلح را با آن ، نشانی ست
سپیدی ، همدلی را پاسبانی ست

و سرخی رنگ_جاویدان_عشق ست
همان رنگ_ گل_بستان _عشق ست


دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

امید

   
آ ن گلشن و ملك بر ين
ا يرا ن_ شا د ا ن شد غمين
هرگز مجوآن سر ز مين
يك د م به ا ين منو ا ل ها درطول دور ا ن سا ل ها

فقر و بلا يا چيره ا ست
د نيا به حيرت خيره ا ست
شفا ف آ بش تيره ا ست
ا فتا د ه د ر گو د ا ل ها درطول دور ا ن سا ل ها

ا يا م آ ن خا مو ش و تار
آ شوب و تهمت بر قرا ر
فر زند و ما د ر غمگسا ر
بس ما ه ها شو ا ل ها د رطول دور ا ن سا ل ها

روي ز نا ن ر ا بسته ا ند
آ زا د گا ن د لخسته ا ند
د ست قلم بشكسته ا ند
نا مرد ما ن د جا ل ها درطول دور ا ن سا ل ها

سر ما يه ها رفته ز كف
د ر راه و كا ر بي هد ف
گنجينه ها گشته تلف
غا ر ت شد ه ا موا ل ها درطول دور ا ن سا ل ها

آن مهد و مر ز پر گهر
پيشتا ز فر هنگ و هنر
ا ز پهنه ي شو كت به د ر
شد با چنين ا هما ل ها درطول د و را ن سا ل ها

تا سا ل آ يند ه به بين
ا رج و شكوه (هند) و(چين)
ا يران به حا ل واپسين
سر گشته د ر جنجا ل ها درطول د و را ن سا ل ها

ا ين قصه ها نا گفته ا ست
بس فتنه ها نهفته ا ست
ا و ضا ع ملك آ شفته ا ست
ا فز و ن بو د ا مثا ل ها درطول د وران سا ل ها

ر و ز ي بر آ يد آفتاب
سا زد و طن را پر شها ب
نو ر رها گيرد شتا ب
نيكو شود ا حو ا ل ها درطول د و را ن سا ل ها

د كتر منو چهر سعاد ت نوري
۵ - ژوئن ۲۰۰۴

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

احوال عاشقان وطن

نه ديگر
سرد است اين  زمانه واوضاع مكدراست
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست

با سنگ هاي بسته و سگ ها ي باز شهر
بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست

دوران  پا يكوبي و بزم و نشاط رفت
هرجا كه رو  نهي ، همه رفتار ديگراست

ديگر نه عاشقي ، كه بخواند سرود عشق
د يگر نه دلبري كه د لش برتو باوراست

ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست
ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است

ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش
ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسراست

دراين فضاي وحشت و تاريك و پرهراس
بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپراست

خورشید پرفروغ نه د يگر منور است
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است

دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب
وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست

آن کوه استوار ، چه ریزش نموده است
وا ن رود و جویبار، چه خشکیده بستراست
دیگر شمیم_ عشق ، به گل ها نمانده است
الماس_  سبز عا طفه ، نایاب گوهراست

تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید
خشمی به  پا، زساغر و رخسار_ دلبراست

د يگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا 
آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است

از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش
بس وعظ حزن و درد که بالای منبر است 


ماتم  گرفته عشق و به هرکوی این دیار
آن پرچم_ سیاه_ عزا،  بر سر_ در است

ابر است آسمان و فضا بغض کرده است 
انبوه_ بار_ غم به بسا جا ن و پیکراست

احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است

دكترمنوچهرسعادت نوري

 بر گرفته از مجموعه سروده های امید و آرزو
مجموعه ی گل غنچه های پندار
 How Country Lovers feel at this Time of Year
It is cool and cloudy; it is a mess
The country lovers are in distress
With all hidden rocks and the unleashed dogs around
See how a tyrant justifies his orders in a terrible sound
A joyful music is not played ; there is no hope for tomorrow
People are mostly sad with a tremendous sorrow
Nothing is left from that friendly tavern in the corner
No ranting and roaring drunkard is coming out from there
In this horrific land of disaster and fear
Nightingale is silent and the flower blossom is flutter…
The beautiful sun is turned into darkness
It is cool and cloudy; it is a mess
By Manouchehr Saadat Noury, PhD
December 29, 2015
(Free Translation from Persian to English By MSN

معجزه


ازخشم_ ناگهان_ ‌تو عمریست خسته ایم
 وز طبع_ بد گمان ‌تو بس دلشکسته ایم

بیهوده و عبث شده‌است کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران نشسته ایم

دکتر منوچهر سعا د ت نوری

قصیده‌ ی ایران من

من کجا ی این جها ن را دوست دارم
من کد ا مین مرد ما ن را دوست دارم
من وطن را ، آ شیا ن را دوست دارم

دوستان و دود ما ن را دوست دارم
جاودا ن ، آزاد گا ن را دوست دارم
من در آ نجا بس مکا ن را دوست دارم :

ازهرند و از سهند و تا نهاو ند
ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند
از ا را ک  و از نطنز و یزد و تبر یز
تا درون خا نه ها ی خشت نیر یز

ازمزار کوروش واز پایگاه تخت جمشید
تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه
(یا زنیشابوروقوچان تاانارستا ن ساوه)
وز ره پرپيچ وخم روی کتل سوی گناوه

از بر دروازه ی قرآن شیر ا ز
تا به  دزفول و سنند ج  تا به اهواز
از کران  لنگه ، تا قلب  لرستان
یا ز تهران تا به  ساری ، تا گلستا ن

از مغا ن  و گنبد و از دشت میشا ن
تا میا ن کو چه ‌های تنگ  کا شا ن
از شمیرا ن ، تا به  چا رباغ سپا ها ن
از میا نه ،  تا  درون  باغ  ما ها ن

از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شما ل
تا به قلهک ، باغچه ‌های_ کوی یخچا ل
همره کوچ عشا یر ، از طریق چارمحا ل
تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل 

از ره میدان شوش تا زا د گاه شیخ رازی
شهر ری ، یعنی هما ن منزلگه دا نا ی ما ضی
یا ز گوشه گوشه های باغ انگوری اوشا ن
تا به زیر شاخه ‌ی زیتون ، مسیر را ه لوشا ن

یا که از توس ، سوی فردوس  تا گنا با د
تا به آ بادا ن ،  کنا ر نخل ‌های احمد آ با د
از سمنگا ن تا کناره ، راه چا لو س
از ورای صخره ها وجلگه ‌ها ی سبز زا گر و س

تا به زیر آ سمان پرستاره ، شهرکرما ن
یا بسوی تپه ‌ها ی نفتی مسجد سلیما ن
من کجای این جها ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم


دکتر منوچهر سعا دت نوری